~•تـــاســ🖤ــیـان•~
Ir al canal en Telegram
•°بنامآزادی°• رمانی از جنس خون ، مرگ ، آزادی مقدمهای برای شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان پارت هایی با نام جاویدنامان به همراه چاشنی.🖤🥀 مشخصات جاویدنامان | http://t.me/safeCht_bot?start=qtvZPq خالق این اثر | بازماندهای از دیماه..
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
185
Suscriptores
-124 horas
-77 días
-2630 días
Archivo de publicaciones
#تاسیان
_🖤_
#پارتسومقسمتاول
فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #سید_علیرضا_موسوی از فولادشهر اصفهان
20 دی ماه هزار و چهارصد و چهار بود
دم غروب بود ، میخواستم برم پیش بچه ها و زود برگردم. ساعت حدودا 17:40 بود زنگ زدم به دختر کوچولوم
نمیدونم چرا میخواستم اون ساعت صداشو بشنوم . ولی میدونستم باید زنگ بزنم تا صداش رو بشنوم .
تماسمون کوتاه بود اما دلنشین ، دلنشینی صدای یار مثل قهوهای داغ تو وسط زمستون قشنگ به دل آدم مینشست.
ولی کی میدونست ؟
کی میدونست قرارِ برای آخرین بار و کوتاه بتونم صداشو بشنوم غافل از اینکه بدونم چند دقیقه دیگه بیست و اندی سال از جلوی چشمانم به رقص در بیاد؟.
+ سلام خوبی ؟
_ سلام خوبم عزیزم تو خوبی .
+ آره خوبم ، علی؟
_جانم؟
+ صدات خستس ، مطمئن باشم خوبی؟
_ آره قشنگم خوبم ،چیزیم نیست .
+ باشه ، علی!
_ جون علی؟
+ خیلی دوست دارما
خندیدم ! اما کی میدانست آخرین لبخند من اتفاق میافتد.
_ منم دوست دارم قشنگم
+ کجایی؟...
_ فقط پنج ، ده دقیقه قرار برم پیش بچه ها کف شهر و برمیگردم .
+ علی زود بیاییاا وضعیت خطرناکه ، مراقب خودت هم باش.
_ چشم عزیزم مراقبم ، توام مراقب خودت باش .
+ من باید قطع کنم فعلا خداحافظ عزیزم .
و تماس قطع شد...
چه کسی میدانست بعضی خداحافظیها، آنقدر کوتاهاند که آدم متوجه آخرین بودنشان نمیشود؟
ساعتها گذشت.
هوا سرد بود، اما نه به سردیِ سرنوشتی که گوشهای از خیابان بصیرت انتظارم را میکشید.
ساعت حدود هشت و نیم شب بود.
کنار بچهها ایستاده بودم.
میخندیدیم.
حرف میزدیم.
مثل همهی جوانهایی که هنوز برای فردایشان برنامه دارند.
صدای موتور آمد.
صدایی که بعدها برای خیلیها فقط یک صدا بود، اما برای من، صدای پایانِ تمام رویاهایی شد که هنوز فرصت زندگی کردنشان را پیدا نکرده بودم.
راه فرار داشتم.
میتوانستم بدوم.
میتوانستم بروم.
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان ، پارت سوم به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀@TasYan_roman
تاسیان 🖤
پارت دوم : فرزند ایران ؛ جاوید نام #سمانه(سامان)_عبدی
بالاخره دستور رسید...
دستوری که قرار بود تا سالها بعد، در ذهن نسل امروز و فردا حک شود.
در این چند روز خیلیها را کشتند، خیلیها را هم بازداشت کردند؛ اما کسی عقب نکشید. انگار همه به یک نتیجه رسیده بودیم:
یا مرگ، یا آزادی ایران.
قرار شد هجدهم و نوزدهم دی در خیابانها باشیم؛ فرقی نمیکرد پیادهرو باشد، پشتبام باشد یا میدان نبرد.
در این حکومت، سهم ما فقط تحقیر شدن بود و شکست خوردن.
من باید صبح تا شب کار میکردم تا شاید به بخشی از آرزوهایم برسم. دو جا کار میکردم؛ تولیدی و اسنپ. با این حال باز هم از پس هزینهها برنمیآمدم. هنوز حقوقم نرسیده، قیمتها بالا رفته بودند. انگار زندگی مسابقهای بود که خط پایانش هر روز دورتر میشد.
هجدهم دی از راه رسید.
فکر میکردیم نهایتش ساچمه باشد...
اما اشتباه میکردیم.
این بار از بالای ساختمانها نشانه میرفتند. یکییکی بچهها روی آسفالت میافتادند.
مهرشهر کرج غوغا شده بود.
خیابانها پر بود از فریاد.
همه با هم یک صدا میگفتیم:
جاوید شاه...
جاوید شاه...
جاوید شاه...
برای آنها فرقی نمیکرد چه کسی مقابلشان ایستاده است.
زن، مرد، پیر، جوان...
هرکس سر راهشان بود، میزدند.
هنوز سوزش اولین گلوله را نفهمیده بودم که دومی هم به بدنم نشست.
زمین زیر پایم خالی شد.
افتادم.
تمام بیستوچهار سال زندگیام از جلوی چشمانم عبور میکرد؛ خاطرهها یکییکی میآمدند و آرام محو میشدند.
مردم دورم جمع شده بودند.
تلاش میکردند خونریزی را بند بیاورند.
تلاش میکردند نجاتم دهند.
اما دیگر دیر شده بود.
.....
صدایم خاموش شد...
انگار کسی ناگهان تمام صداهای دنیا را از من گرفت.
فریاد مردم دور و دورتر میشد، چهرهها در هم میرفتند و روشنایی از چشمانم پر میکشید.
تمام آرزوهایم، تمام هدفهایی که برایشان جنگیده بودم، مثل برگهای پراکنده در باد از مقابلم عبور میکردند.
بیستوچهار سال زندگی...
بیستوچهار سال خنده، گریه، شکست، امید و انتظار...
خاطرهها یکی پس از دیگری از برابر چشمانم میگذشتند و آرام در تاریکی محو میشدند.
قطره اشکی از گوشه چشمم لغزید.
نه از سوزش گلولهای که سینهام را شکافته بود...
نه از درد مرگ...
از حسرت.
حسرت زندگی آرامی که هیچوقت سهم ما نشد.
حسرت آرزوهایی که نیمهکاره ماندند.
حسرت پدر و مادری که بعد از من باید داغ فرزندشان را به دوش میکشیدند.
حسرت دوستانی که دیگر صدای خندههایم را نمیشنیدند.
حسرت مردمی که کنارم میافتادند، خون میدادند و برای همیشه میرفتند.
و بیشتر از همه...
حسرت روز آزادی.
حسرت دیدن خیابانهایی که روزی قرار بود پر از شادی باشند.
حسرت ایستادن میان مردمم در جشن پیروزی.
حسرت اینکه پرچم ایران آزاد را با چشمان خودم ببینم.
لبخند کمرنگی روی لبم نشست.
شاید من آن روز را نمیدیدم...
اما ایمان داشتم که خواهد آمد.
و آخرین چیزی که پیش از فرو رفتن در تاریکی از ذهنم گذشت، یک آرزو بود:
«کاش فقط یک روز بیشتر زنده میماندم... تا آزادی را ببینم.»
-خانواده-
از اداره تماس گرفتند.
گفتند برای تحویل پیکر مراجعه کنید.
رفتیم...
اما چه رفتنی؟
رفتن برای پس گرفتن عزیزت، میان دیوارهایی سرد و نگاههایی سنگین.
مرد پشت میز بدون اینکه سرش را بالا بیاورد گفت:
«اگر میخواهید تحویل بگیرید، دو راه دارید.»
پدر با صدایی گرفته پرسید:
«چی؟»
مرد گفت:
«یا پانصد میلیون تومان پرداخت میکنید، یا این برگه را امضا میکنید که فرزندتان بسیجی بوده و توسط اغتشاشگران کشته شده.»
سکوت سنگینی اتاق را پر کرد.
مادر رنگش پریده بود.
پدر فقط توانست بپرسد:
«پول برای چی؟»
مرد آرام جواب داد:
«هزینه گلولهها...»
مکثی کرد.
«اگر ندارید، امضا کنید. همین.»
آن روز فقط یک پیکر را تحویل نمیدادند...
حقیقت را هم میخواستند با آن دفن کنند.
پایان پارت دوم🖤پارتی از همکاری عزیزان🫂
#تاسیان
_🖤_
#پارتدوم
فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #سامان(سمانه)_عبدی از مهرشهر کرج
بلاخره دستور رسید .
دستوری که قرار تا ابد تو ذهن بچه های الان و آینده حکاکی شه.
تو این چند روز خیلیا رو کشتن ، خیلیا رو هم دستگیر کردن. اما عقب نکشیدیم ، یا مرگ یا آزادی ایران .
رضا شاه دوم این انقلاب رو انقلاب شیر و خورشید انتخاب کرد.
و قرار شد 18 ، 19 دی بیرون باشیم حالا یا پیاده روی یا پشت بوم و حتی میدون نبرد.
تو این حکومت و با بودن اینا فقط باید تحقیر بشی و شکست بخوری .
من باید صبح تا شب کار کنم تا به هدفم برسم .
منی که دو جا کار میکردم نمیتونستم باز از پس مخارج بر بیارم با پول تولیدی رفتن و اسنپ مگه میشه با این وضعیت کنار بیام؟ الان قیمت یه چیزِ دو ساعت بعد میره بالا.
18 دی از راه رسید
فکر میکردیم فقط قراره ساچمه بخوریم اما!
اما این نبود ! از بالای ساختمان ها نشونه میکردن و سقوط بچهها.
مهرشهر کرج خیلی شلوغ بود ، غوغا کرده بودیم
هممون فریاد میزدیم جاوید شاه جاوید شاه جاوید شاه
هرکسی که سر راهشون بود میزدن ، به هیچکس هم رحم نمیکردن.
هنوز عمق سوزش اولین گلوله رو درک نکردم که دومیش هم زدن و افتادم .
تموم این 24 سال از جلوی چشمام عبور میکردن و کم کم محو میشدن ، مردم داشتن کمک میکردن که جلوی خونریزی رو بگیرن اما؟ من دیگه با شرف جاویدنام شدم و ازم فقط یک اسم باقی میمونه #سامان(سمانه)_عبدی .
•°خانوادهش°•
از اطلاعات بهمون زنگ زدن برای سامان ، رفتیم اونجا.
اما چه رفتنی؟ رفتنی که باید با تحقیر بچهمون رو پس بگیریم و عوضش پول یا شرط تعیین کنیم.
+ اگه بچتون رو میخواید دو راه وجود داره !
_ چی؟
+ 500 میلیون پول یا اینجا رو امضا بزنید که بچتون بسیجی بوده و اغتشاشگران کشتن .
_ پول برای چی؟؟
+ پول گلوله رو باید بدید. اگه ندارید امضا بزنید بسیجی بوده ...
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان ، پارت دوم به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀@TasYan_roman
شروع #تاسیان
مقدمه
معنی تاسیان ؟ تاسیان یک کلمه نیست ، بلکه یک درد ، یک عذاب ، یک سوگی که حالا حالا داغش رو دل مردم ایران باقی میمونه..
_🖤_
#پارتاول
دیماهبودُ اوایل اعتراضات .
هرکسی بخاطر یه دردی اومده بود بیرون که حقش رو فریاد بزنه ، که بتونه به هدف هاش برسه.
اما بدی داستان اینجا بود که دست خالی بیرون بودن اما اونا ؟!
اونا با باتوم ، گاز اشک آور ، شوکر..
تو کجای قانون اینو نوشته ؟ که مردم دست خالی باشن و اونا دست پر؟؟
_ مامان ببین بی شرف هارو چجوری با باتوم میزنن.
مامان از پنجره بهشون گفت
نزنشون
مامور با اون فریادش
برو تو یالا!
با گریه و التماس
مامان توروخدا بیا تو.
مامان : واقعا دست مریزاد دارن مردم ایران.
تو تموم این مدت چه سال 88 یا 98 ، و از همه مهمتر سال 1401 که هممون پا به پا هم بیرون بودیم.
_ مامان ؟
+ جانم ؟
_ یعنی اینا میرن؟؟
مامان از پنجره فاصله گرفت اومد کنارم
+ اینا خیلی وقته رفتنین اما آنقدر بی وجودن که نمیخوان شکست رو قبول کنن ، ببین حتی الان هم صدای مردم از نخواستن این حکومتِ. وقتی همشون شاهزاده پهلوی رو صدا میکنن ، یعنی این حکومت دیکتاتور رو نمیخوان .
مامان اشکامو پاک کرد
+ امکانش هست رضا شاه دوم فراخوان صادر کنه اون موقع ما هم میریم پس خودتو برای همه چی آماده کن دخترم...
مقدمهای برای شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان ، این فقط پارت شروع بود پارت های آینده از جاویدنامان به همراه چاشنی.🖤🥀@TasYan_roman
معنی تاسیان و داغیانتاسیان: سوگ خفه شده مردمی که مجال گریه نداشتن.. داغیان: داغ خونین که با قتل و سربریدن بر پیکر ایران نشست..
خب بچهها، میخوام کاری انجام بدم که به نظرم برای یاد ماندن و مقابله با فراموشی خوبه؛ مخصوصاً برای جاویدنامان.
لطفاً اگر اسم یک جاویدنام رو دارید، یا اطلاعاتی درباره اینکه چطور جانفدا شده و تاریخ دقیقش چیه، برام بفرستید.
من این اطلاعات رو به شکل داستان یا حتی رمان مینویسم و زیرش اسم جاویدنام درج میکنم تا بهتر در ذهنها بماند 🫂💔
اسمش رو هم احتمالاً «تاسیان» میذارم.
اگر کسی رو میشناسید که عزیزی رو از دست داده، لطفاً چنل من رو براش بفرستید تا مشخصات جاویدنامش رو همراه با آخرین حرفهاش برام ارسال کنه.
پ.ن: محتوای رمان «تاسیان» فقط شامل این موارد است: اسم، سن، آخرین حرف، محل مجروح شدن و در نهایت محل جانباختن، عکس جاوید نام. بقیه بخشها فقط برای روایت و فضاسازی نوشته میشوند و واقعی نیستند 🫠🫂
اگر هم در هر بخش اشتباهی وجود داشت، لطفاً اطلاع بدهید تا اصلاح شود.
⚠️ نکنه مهم 💯 : قبل از گفتن جاوید نام سنجاق رو ببینید لیست جاوید نامان گذاشته شده ، در صورت نزاشتن پیام بدید .🥰
ناشناس:
http://AnoMessBot.t.me?start=MPyfGmD
http://t.me/safeCht_bot?start=qtvZPq
