es
Feedback
~•تـــاســ🖤ــیـان•~

~•تـــاســ🖤ــیـان•~

Ir al canal en Telegram

•°بنام‌آزادی°• ‌ رمانی از جنس خون ، مرگ ، آزادی ‌ ‌ مقدمه‌ای برای شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان پارت هایی با نام جاویدنامان به همراه چاشنی.🖤🥀 ‌ مشخصات جاویدنامان | http://t.me/safeCht_bot?start=qtvZPq ‌ خالق این اثر | بازمانده‌ای از دی‌ماه..

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
185
Suscriptores
-124 horas
-57 días
-2730 días
Archivo de publicaciones
جاوید نام #غزل_دمرچلی
+1
جاوید نام #غزل_دمرچلی

#تاسیان °•🕯•° #پارت‌پانزدهم‌قسمت‌سوم(پایان) فرزند ایران و جانفدای میهن جاویدنام #حسین_اکرامی از ساری تحمل جنگیدن با زخمی که حکومت باعثش بوده رو ندارم.. •••••یک‌مدت‌بعد•••••       «خانواده» + حسین پاشو پسرم ... + یا خدا حسین ؟؟؟ + حسین صدامو می‌شنوی ؟ + حسین چشماتو باز کن بزار چشمای قشنگتو ببینم .. تکونش میدادم اما ذره‌ای که چراغ امید رو تو دلم روشن کنه نبود که نبود. گریه میکردم خدا رو صدا میزدم اما دیر شده بود باز دیر رسیده بودم . پسرم ، دل‌خوشیم ، چراغ خونه‌م دیگه نبود پیشمون. با گریه و جیغ داد خدا رو صدا میزدم برای بار آخر التماسش میکردم که حسین چشماشو باز کنه. اما باز نمی‌کرد.. نمی‌شنید.. واکنشی نشون نمی‌داد.. نمی‌گفت جانم! دیگه پسرم صداش خاموش شد .. دیگه خنده هاش به سکوت تبدیل شده بود .. دیگه به جای اینکه من بغلش بگیرم ، بوسش کنم قرار بود خاک آغوشش رو براش باز کنه. زود بود برای پسرم مردن زود بود . با گریه جیغ می‌کشیدمُ نفرین میکردم باعث و بانیشُ + حسین پاشوووو ، خدا لعنت کنه کسی که بچمو ازم گرفت + خدا دست کسی که به بچم تیر زد رو بشکونهه + حسین چشماتو باز کن بزار یه بار دیگه ببینم چشماتو مادررر.. . . . اما حسین اکرامی خیلی وقت بود که از دنیا سیر شده بود خیلی وقت بود که روحش در بدن نبود و شده بود یه زنده متحرکی که از زندگی سیر شده بود...
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان ، پارت پانزدهم به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀
@TasYan_roman

#تاسیان °•🕯•° #پارت‌پانزدهم‌قسمت‌دوم قرار سالها بعد ایرانی داشته باشیم از جنس « شادی ، خوشحالی ، خنده » نه ایرانِ امروزی که هر روز مون روزِ غم هست ، و رخن عزا به تن .. ایران معروف بود به کشور شاد ، اما شادی هامون بعد از حکومت جمهوری موندگار نبود جاشو داد به غم ، گریه ، اندوه ، ناراحتی ... نمی‌دونم چجوری شد که سوزش تیری تو پاهام احساس کردم. شوکه شدم ، سوزشش خیلی وحشتناک بود اما می‌ارزید ، حداقل برای من. یکی دیگه هم تیر خورد به گمونم ، چون مردم داشتن میمردنش معلوم نشد فوت شده یا زنده هست. مامورا اومدن جلوم منم خودمو میکشوندم که بتونم فرار کنم اما تاثیری نداشت حرکت لاک پشتی من کجا و قدم برداشتن اونا کجا؟ اومدن جلوم و پیشمونیم رو نشونه گرفتن و در آخر چیزی که دیگه می‌تونستم ببینم و بشنوم . چجوری کشته شدنم و توسط چه کسانی. و  در آخر صدای بنگ اسلحه و سوزشی که دیگه وسط پیشمونیم نشست و به گفته خودشون تیر خلاص... و زندگی‌ام در آن مکان ، در آن تاریخ به اتمام رسید و فقط ازم اسمی میمونه به عنوان یادگاری و قهرمان ایران فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #محمد_میرزایی ...
فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #حسین_اکرامی
نمی‌دونم از 18 دی ماه چقدر می‌گذشت .. اما با تیر های جنگی به دستور خامنه‌ای که بدنم اصابت کرد زندگی منم دردناک و عذاب آور شد. زندگی برام دشوار تر شده بود . هر روز ، هر صبح ، هر ظهر ، هر شب ، هر ساعت ، هر دقیقه و هر ثانیه‌م با درد سپری میشد... می‌دونستم قرار چی بشه، اما دردناک بود برای من عذاب آور بود دردش.. کاش تموم شه این دردم ، هرچقدر که میگذره از اون روز دردم بیشتر و بیشتر میشه.
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان ، پارت پانزدهم به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀
@TasYan_roman

#تاسیان °•🕯•° #پارت‌پانزدهم‌قسمت‌اول فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #محمد_میرزایی و #حسین_اکرامی از ساری 18 دی ماه بود همه برای آزادی ایران، هزار جور نقشه و برنامه ریخته بودیم. کلی برنامه داشتیم و داریم . جای سوزن انداختن نبود کل ساری انگار ریخته بود بیرون از بچه بگیر تا جون از جون تا سالمند از سالمند تا پیر چه پیاده ، چه سوار خودرو ، چه بالای پشت بام ولی غوغا کردیم و کسایی هم نیومدن یا توانی نداشتن یا نون‌شون تو نفهمیدنِ. مهم مایی هستیم که فهمیدیم کدوم دوستِ کدوم دشمن. فقط از این همه پرویی اینا جا خوردم یعنی چی آخه ؟ دیگه به چه زبونی بگیم ما این حکومت رو نمیخوایم؟ دیگه چیکار کنیم که نکردیم؟ این همه خون‌مون رو کردن تو شیشه بس نبود؟ این همه اعدامی.. این همه گور دسته جمعی.. این همه شکنجه.. این همه بدبختی... واقعا بس نیست؟؟ قرار تا کجا پیش برن؟ تا کی ریختن خون ، تا کی عذاب ، تا کی بدبختی ؟؟ هر شعاری که ما میدادیم مساوی بود با صدای گلوله‌ های نظامی که از روز اول تا الان فقط کشته .. کسایی که می‌افتادن رو می‌بردیم یه جای امن تا بهشون رسیدگی کنیم . بعضیا که زخمی میشدن همون دقیقِ اول جانفدا میشدن.. هر طرف رو که میدیدی پر خون بود ، حتی از صدمتری هم میشد خون هاییی که برای اینده ریخته شده رو ببینی . شهر بوی خون میداد ، خونی که برای آزادی ریخته شده و میشه... خون‌های افرادی که مرگ رو ترجیح دادن تا سکوت نکنند. و این چقدر ارزشمندِ و دوست داشتنیِ که همچین مردمانی داریم . نسلی از کسایی که قرار در آینده فقط یک اسم نباشن! قرار بشیم قهرمانانی که برای آینده حاضر شدن خون بدن اما تسلیم ظلم و ستم نشن...
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان ، پارت پانزدهم به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀
@TasYan_roman

#تاسیان °•🕯•° #پارت‌چهاردهم‌قسمت‌دوم(پایان) برای مراقبت از بدن‌مون در مقابل گلوله های نظامی که از سال اول حکومت تا الان فقط خون ریخت و خون.. همه یکصدا جاوید شاه رو فریاد می‌زدیم شعار هامون بدجوری عصبانیشون میکرد هوا پر از دود شده بود بوی گاز اشک آور قشنگ خود نمایی میکرد ما فقط می‌تونستیم اون گاز اشک آور هایی که بهمون میزدن رو‌ پس بدیم به خودشون. از همه جا ، نقطه به نقطه ساختمان مورد حمله اونا بودیم . از روبه رو .. از بالای ساختمان.. چشمامون بخاطر پرتاب گاز اشک آور می‌سوخت . تک تیرانداز که هرکسی رو با نیزر نشونه می‌رفت به یک ثانیه نمی‌رسید می‌افتاد و زخمی هارو می‌بردیم جای دیگه.. هر کشته و زخمی که می‌دادیم بیشتر از قبل فریاد می‌زدیم مرگ بر خامنه‌ای ضحاک .. از حرکت ایستادم. سوزشی تو قلبم حس کردم .. دستم رو گذاشتم رو قلبم.. پاهایم سست شد و در حال افتادن بودم که گلوله دوم ایندفعه به سرم نشست . آری .. زندگی‌ام در این لحظات داشت تموم میشد... می‌گفتند عزرائیل زیباست . اما حرف مفت بود ، عزرائیل های ما زشت و ترسناک بودن ، نه زیبا ..
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان ، پارت چهاردهم به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀
@TasYan_roman

#تاسیان °•🕯•° #پارت‌چهاردهم‌قسمت‌اول فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #محمد_ابراهیم_داداشی از بابل به دستور پدر ایران رضا شاه دوم پهلوی قرار شد منم  برم بیرون برای آزادی ایران‌مون . نمی‌تونستم بی‌تفاوت بشینم کاسه چه کنم چه کنم دست بگیرم . منم تو این آبادی سهم دارم و امشب هجدهم دی ماه هزار و چهارصد و چهار قرار سهم زندگیم رو بپردازم. تو این چند ساعت یه دل سیر خانواده‌م رو تماشا کردم . ممکنِ رفتنم بی برگشت باشه . پس باید یه دل سیر به صورت عزیزانم خیره شوم . کاش میشد این خنده ها رو تا ابد حک کنم و همیشه همراهم داشته باشم. وقت رفتن شد.. قبلش استوری گذاشتم و آن استوری یه جمله کوتاه بود « ...برای آزادی میرم ، مراقب خودتون باشین...» لباسامو پوشیدم ، اما نمی‌دونم موقع خواب این لباس رو من در میارم یا کس دیگه؟! نمی‌دونم زنده بر میگردم یا مرده! با تن زخمی برمی‌گردم یا تن سالم اما خسته.. اینارو نمی‌دونم ! اما یک چیز رو خوب میدانم ، اینم ایران آزاد می‌شود ، حتی اگر من و امثال من که جونمون رو‌ کف دستمون گذاشتیم و راهی خیابانهای شهر شدیم.. شرف مهمتر از نشستن و دست دست کردنِ. از خونه زدم بیرون ، خونه‌ای که شاید برگردم و شاید هم نه. کم کم خیابون های خلوت شهر داشت شلوغ میشد ، اما جالبی داستان اینجا بود و باعث میشد بهمون قدرت بده . و اونم چیزی نبود جز زیاد بودن ما مردم ، نسبت به سرکوبگرایی که تشنه‌ی ریختنِ خون‌مون بودن . همه‌مون خیال میکردیم فقط سرو کارمون با ساچمه هست ، برای همین لباس های زیادی پوشیده بودیم. نه از سرما ، از خوردن ساچمه که به بافت‌های بدن‌مون نفوذ نکنه...
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان ، پارت چهاردهم به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀
@TasYan_roman

#تاسیان °•🕯•° #پارت‌‌سیزدهم‌قسمت‌‌دوم(پایان) موقع برگشت از مدرسه شلوغ بود ... + سلام غزل ، اومدی ؟ _ سلام آره مامان جان ، بیرون خیلی شلوغ بود . + خدارو شکر سالمی . . . . یکم استراحت کردم ... تو اینستاگرام می‌چرخیدم... یکی از بچه ها استوری گذاشته بود . ( قیام سراسری.. انقلاب شیر و خورشید از مردم شریف ایران می‌خواهم ساعت 18 و 19 دی ماه بیرون بیان و حقشان را بگیرن .) بلاخره دستور اومد .. به به ، قرار چه شود... نوزدهم بود امشب .. با مامانم جلوی درب بودیم... هر دقیقه چند نفر می‌افتادن و دیگر صدایی ازشون شنیده نمی‌شد... با بغض نگاه میکردم به خون هایی که ریخته شده ... بگردم براشون ... خدا می‌دونه چقدر آرزو داشتن.. نمی‌دونم چیشد یه دفعه یه گرمی و سوزشی تو پام حس کردم... مامانم با جیغ : غـزل پات چیشد؟؟ نگاه کردم رنگ قرمزی تو چشم بود ، دردش تو سلول به سلول مغزم منتقل میشد و سوز میزد .. هنوز با درد پام کنار نیومده بودم که تیر اصلی خورد سرم .... و من غزل دمرچلی تو سن 17 سالگی با کلی امید و آرزو و هدف هایی که تو نقاشی کشیدن خلاصه میشد ، حال جلوی چشمان مادر با سه گلوله به ناحیه‌های سر و پا پر کشیدم ..... و حال مادرم می‌ماند و اون شب کزایی و کشته شدنم جلوی چشمانش...
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان ، پارت سیزدهم به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀
@TasYan_roman

#تاسیان °•🕯•° #پارت‌سیزدهم‌قسمت‌اول فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #غزل_دمرچلی از گل‌شهر کرج 17 سالم بود و عاشق گرافیک گرافیک بهم حس آرامش میداد ، وقتی یک اثری خلق میکردم آروم میشدم .. اون تصاویری که وجود نداشتن ... تصاویری که بی رنگ و لعاب بودن و بعد از رنگ های متنوع تازه خودشون رو نشون میدادن... و حس خوب رو‌ تزریق روح و روانم میکردن... گرافیک شاید برای بقیه فقط یک رشته یا حرفه باشه .. اما برای دانشجوی گرافیک و کسی که علاقه داره فقط یک رشته نیست .. بلکه یک عشقِ عشقِ تصاویری که هرچی تو ذهنت میگذره میتونی خلقش کنی... میتونی بهشون زندگی ببخشی... گرافیک فقط تو رشته ، یا درآمد زایی نیست... جدا از اسم قشنگش ، هزینه‌ش خیلیه... مخصوصا تو این اوضاع... افسوس برای اونایی که عاشق گرافیک هستن اما نمیتونن وارد این حرفه شن ، حالا چه شرایط اقتصادی و چه خانواده ها... آهی کشیدم ... وسطای امتحانات بودیم و ژوژمان داشتیم ... تمامی کارهای که تو این ترم انجام داده بودیم رو باید تحویل میدادم... ماشالا آنقدر هم سختگیر بودن که قشنگ آدم رو تا مرز جنون می‌بردن...
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان ، پارت سیزدهم به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀
@TasYan_roman

جاوید نامان #امیرعلی_احمدی #روح_الله_احمدی
جاوید نامان #امیرعلی_احمدی #روح_الله_احمدی

#تاسیان °•🕯•° #پارت‌‌دوازدهم‌قسمت‌‌ششم(پایان) _ برای تحویل جسد باید چیکار کنم ؟؟ مرد با پوزخند و سرد لب زد + اینجارو امضا بزن که همسرت و پسرت شهید شدن . _ لازمه ؟ مرد اخمی کرد + بیکارم بیام بگم؟ اگه میخوای پیکر رو امضا کن وقتم رو نگیر _ ب..ا..ش.هه با تهدید لب زد حق سنگ قبر انداختن هم نداری ، درضمن حق اینم نداری جاوید نام جا بزنی. فقط نگاه کردم... تو وضعیت خیلی بدی تشیع کردم عزیزامُ ... تو روستای کوهبنان کرمان .. . . . از اون قضیه هفته ها میگذره و من موندم و فشار های امنیتی و اجازه نداشتن سنگ قبر برای عزیزام... حالا من موندم و کلی یادگاری  ، کلی ای کاش و اما... یادگاری از عزیزایی که متوجه نشدم کی رفتن... کاش متوجه رفتن‌شون میشدم... کاش متوجه می‌شدم و جلوشون رو‌ میگرفتم... ای کاش.... نمیدانم درد بزرگ شدن بچه‌هام رو بکشم.. یا اون دردی که عزیزام رو تو اول حال دیدم... کاش خدا کاری کند برای ما خانواده‌ها... کاش خدا به دل ما نگاه می‌کرد... کاش اینجا بودید ... همین کنار خودم ... و من ... یادم می‌رفت که خسته‌ام ، ویرانم ، خرابم...
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان ، پارت دوازدهم به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀
@TasYan_roman

#تاسیان °•🕯•° #پارت‌‌دوازدهم‌قسمت‌پنجم باید میرفتم پیداشون میکردم صبحونه بچه هارو دادم و آماده شدم رفتم بیرون ... خیابون به خیابون... کوچه به کوچه گشتم... اما نشانه‌ای که امیدوارم کنه نبود ... با گریه رفتم خونه ... پسرم : چیشد مامان ؟! _ هیچی عزیزم ، نگران نباش تو . . . . گذشت ، نیامدند ... دیگر باورم شد که آنها حالا حالا ها نمی‌آمدند... الان باید از گوشی عزیزام رو تماشا میکردم؟؟ وارد گالری شدم رو فیلم تولد امیرعلی ضربه زدم انگار همین دیروز بود که تولدش بود... کوچ کردم به مهر ماه ، درست زاد روزش ، بچم چه شوقی داشت ... اشکام انگار مسابقه گذاشته بودن .. ورق زدم تا رسید به تولد روح الله تولد 40 سالگیش ، تولدی که قرار نیست دیگر هر اردیبهشت ماه اتفاق بیفتد... . . نمیدانم روز چندم بود ، زنگ زدن .. خوشحال شدم ... اما با جواب دادن سرد و خشک که از پشت گوشی فقط یک جمله گفتن و اون جمله مدام تو گوشم زنگ میزد ...            که بیا برای « شناسایی جسد » رفتم ... اما ، ای کاش ، ای کاش آن دو نفر عزیزان من نبودن ... امیرعلی سینه‌اش از سوراخی خود نمایی میکرد... جیغ کشیدم طاقت دیدن همسرم در غرق خون را نداشتم ... برای تحویل جسدشون رفتم که کارهاشون رو انجام بدم .
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان ، پارت دوازدهم به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀
@TasYan_roman

#تاسیان °•🕯•° #پارت‌دوازدهم‌قسمت‌چهارم   °•مادر داغدار و همسر داغدار•° معلوم نبود این دو نفر کجا رفته بودن ... دلم آشوب بود ... انگار تو دلم رخن می‌شستن... انگار یکی با ناخناش رو قلب و تنم می‌کشید.. اما باید تظاهر میکردم نگران نیستم تا دختر و پسر کوچیکم ناراحت نشن... تظاهر به بی‌خیالی ، اما نمیشد ... مگر میشد بی خیال باشی اونم تو این صداهای گلوله... قطعا نمیشد... دخترم ترسیده بود و پسر کوچیکم حال مرد شده بود در نبود برادر بزرگ ترش و در حال دلداری کردن بود و آرام کردن دلبندم... لبخندی نشست روی لب‌هایم... اما گذرا بود ... آنتن ها قطع شده بودن ... دسترسی نداشتم به جایی ، به کسی ... خدا خدا میکردم برگردند ... خدا خدا میکردم سالم باشند ... دقایق می‌گذشت و دل‌شوره‌ام بیشتر و بیشتر ... انگار هر دقیقه که می‌گذشت ، ناامید تر میشدم ... انگار به بچه ها هم حس بد تزریق شده بود ... دیگر حال من بودم که باید جفتشان را ساکت میکردم... اما چه کسی قرار است من را ساکت کند؟؟؟ کاش خدا نگاه کنه به بچه‌هام ، خدا خواهش میکنم همسرم و پسرم رو سالم بر گردون ... دقایق دیگر به ساعت تغییر کرده بودن ... اما هیچ نشانی... هیچ اثری... هیچ ردی.... دخترم اومد و با بغض گفت مامان بابا و داداش نمیان ؟ بغلش کردم ، بوسیدمش _ میاد دخترم ، گشنت نیست ؟ + آره مامان _ باشه قشنگم برو به داداش هم بگو بیاد شام تا منم شام تون رو بکشم ... . . . بچه ها را خوابوندم ، اما خودم جلوی در ، در انتظار همسر و فرزندم... بیهوده بود ... هر از گاهی پلک هایم می‌افتادن رو هم ... اما از خواب میپریدم...
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان ، پارت دوازدهم به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀
@TasYn_roman

#تاسیان °•🕯•° #پارت‌‌دوازدهم‌قسمت‌سوم شروع کردیم به شعار دادن نا کسا خیلی بد میزدن ، رسماً با داعش فرقی نداشتن .. خونی نبود که نریخته باشن... براشون مهم نبود اون طرف بچه هست یا نه ... می‌کشتن و حیدر حیدر میگفتن... اینا هم هم‌وطن بودن؟ قطعا نه .. چون هموطن خونش هم میده برای هم‌وطن اما اینا! اینایی که اومده بودن خون بریزن تا صدامون شنیده نشه... _ این آخر..... هنوز شعارم کامل نشده بود که گلوله‌ای جنگی تو سینه‌ام خورده شد .. گلوله‌ای که داشت سینه‌ام را می‌سوزاند... حتی نتوانستم بگویم بابا من تیر خوردم ... نتوانستم ، یعنی دیگه فرصت نشد بگویم بابا ... حال دیگر بدنم تحمل جسمم را نداشت ، آماده  سقوط بود و زندگی امیرعلی احمدی در همین زمان تمام شد...              °•پدر•° دیگه صدای امیرعلی رو نمی‌شنیدم... سر چرخاندم سمت امیرعلی اما با وضعیتی که دیدمش با فریاد داد زدم _ امـیـرعـلـی اما جواب جانم نبود بلکه افتادن پسرم بود .. دستم رو گذاشتم رو جای گلوله فشار میدادم ... امیرعلی رو صدا میزدم... اما هیچ عکس‌العملی نشون نمی‌داد ... اون سینه‌اش سوخت من قلبم ، روحم ... از ته دل فریاد زدم مـرگ بـر خـامـنـه‌ای... امیرعلی نفس نمی‌کشید.. پسر ورزشکارم دیگه نفس نمی‌کشید... دردم آنقدر زیاد بود ، آنقدر جیگرم می‌سوخت که نفهمیدم من کی زخمی شدم ، کدوم از قسمت بدنم زخمی شد ، با کدوم ناحیه جانم گرفته شد... درد فرزند ، غمِ فرزند آنقدر ، از دست دادن جوون آنقدر سخت و دشوار و طاقت فرسا بود که متوجه نشدم ، دشمن کجای من را نشانه رفت و شلیک کرد... فقط می‌دونم که منم همون ساعت که جیگر گوشه‌ام کشته شد منم باهاش کشته شدم ... اما تیر نهایی به دستان سرکوبگرایی بود که از بچگی می‌گفتیم وقتایی که ما خوابیم آقا پلیسِ بیداره... بیدار بود و بیدارمون کرد که شرافت مهم ترین چیز است....
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان ، پارت دوازدهم به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀
@TasYan_roman

#تاسیان °•🕯•° #پارت‌‌دوازدهم‌قسمت‌دوم خب اینم از امتحان ، امتحان رو خیلی خوب دادم .. نمره‌ای این درس خیلی مهم بود ... تو مدرسه بچه ها میگفتن شاهزاده پهلوی قیام سراسری اعلام کرده اونم دو شب 18 و 19 همین ماه . رفتم خونه .. این دو روز تو فکر کردن گذشت ... فکر اینکه چه چیز هایی قرار اتفاق بیفته ... فکر اینکه ممکنه دیگه نباشم... ممکنه دستگیر شم... شکنجه شم.. دیگر نمیشد ماندن تو خونه تصمیم گرفتم میروم ، حال که این سعادت نصیبم شده از دستش نمیدم . الان نمیگم زمان رفتن بهشون میگم.. 18ام روز انقلاب شیر و خورشید از راه رسید شبی که قراره خاطره انگیز بشود .. وقت رفتن فرا رسید .. لباس هایم را پوشیدم ... بابا : کجا؟ _ می‌خوام برم تو انقلاب شیر و خورشید شرکت کنم + یا نرو یا خودم همراهت میام . _ ولی!؟ + ولی نداره ، اگه میخوای شرکت کنی باهم شرکت میکنیم ، تو جوون 18 ساله بری ولی منِ 40 ساله نه؟ مامان آشپزخونه بود از صحبت های منو بابا چیزی نفهمید و متوجه رفتنمون نشد .. شاید اینجوری بهتر بود . فراخوان ساعت هشت شب بود اما من خیلی اشتیاق داشتم برای این راه ، برای این هدف .. ساعت هفت شب رفتیم . . . کم کم تجمع شکل گرفت ، شاید کسایی که ناتوان بودند، نیومدن اما در عوضش بقیه بیرون بودن .. بیشتر از قبل انرژی گرفتم برای مبارزه ...
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان ، پارت دوازدهم به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀
@TasYan_roman

#تاسیان °•🕯•° #پارت‌‌دوازدهم‌قسمت‌اول فرزندان ایران و جانفدایان میهن جاویدنامان #امیرعلی_احمدی (پسر) و #روح_الله_احمدی (پدر) از کرمان تو خانواده‌ی ‌5 نفره هستیم پسر بزرگ و ارشد خانواده منم 18 سالمه یک برادر و خواهر کوچیکتر از خودمم دارم .. برادرم 10 و خواهرم 6 پدرمم شغلش شاخه تاسیساتِ و مادرم ، مادر ... باشکوه تر از مادر مگه وجود داره ؟ سال دوازدهمم تو رشته کامپیوتر همه هم منو با این معیار ها میشناسن « پر شور ، شاد ، پر امید و ورزشکار » گفتم ورزشکارم شاید بپرسید چه حرفه‌ای!؟ عرضم به خدمتتون حرفه‌ی ورزشیم MMI و ژیمناستیکِ و بچه کرمانم. جایی هستم که به سرزمین کوهستانی معروف شده... امتحانات شروع شده بود و سخت مشغول درس خواندن بودم .. امتحان تجارت الکترونیک و امنیت شبکه داشتیم یکی از کتاب های تخصصی کامپیوتر... حدودا چند ساعت بود داشتم نکاتشو می‌خوندم و ، تمرین میکردم .. تصمیم گرفتم یکم استراحت کنم ... اکسپلور رو بالا پایین کردم نصف شهرا ریخته بودن بیرون برای اعتراضات.. کاش قیام سراسری شه که ما هم بریم .. خب بسه استراحت یکم دیگه درس خوندم... مامان صدا کرد شام آماده‌ست ... _ مامان دست درد نکنه خیلی خوب شده بود + نوش جونت پسرم + نمی‌خواد کمک کنی مادر برو استراحت کن برای فردا که امتحان داری به اندازه کافی استراحت کرده باشی _ چشم به همه‌شون شب بخیر گفتم و رفتم به آغوش خواب ...
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان ، پارت دوازدهم به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀
@TasYan_roman

📖 تاسیان بعضی داستان‌ها فقط خوانده نمی‌شوند، زندگی می‌شوند و «تاسیان» از آن رمان‌هایی است که با شخصیت‌هایش نفس می‌کشی، با دردهایشان همراه می‌شوی و تا آخرین صفحه رهایشان نمی‌کنی.

جاوید نام #امید_حسن_پور
+1
جاوید نام #امید_حسن_پور

جاوید نام #مسعود_ذات_پرور
+1
جاوید نام #مسعود_ذات_پرور

جاوید نام #امیر_رضا_هادیان
جاوید نام #امیر_رضا_هادیان

جاوید نام #حمید_مهدوی
+1
جاوید نام #حمید_مهدوی