391
Suscriptores
-224 horas
-117 días
-14530 días
Archivo de publicaciones
391
Repost from The Rastaverse
کانالتو با سه یاچهارتاایموجی نهایتا نشون بده وبذار چنلت
این پیامو فورکنید تا فرداشب وقت هست دوستان
391
Repost from مَقاریچ
این پیامو فوروارد کنید تا من با توجه به وایبی که ازتون میگیرم، یه لیست کوچیک از کارایی که میتونید تا آخر سال انجام بدید براتون آماده کنم.
وقتی خط زدم، لطفاً دیگه فور نکنید؛ حتی آشناها. پرایوتها رو نمیذارم عسلچهها. ریپلای نزنید. اگه میخواید جوابتون رو زودتر از بقیه بذارم، بگید همین الان میذارم.♡
391
Repost from N/a
+1
Shatter Me قیمت سایت: ۱,۱۹۶ قیمت ما: ۹۰۰ Destroy Me قیمت سایت: ۲۹۰ قیمت ما: ۲۳۲ Unravel Me قیمت سایت: ۹۷۰ قیمت ما: ۷۷۶ Fracture Me قیمت سایت: ۲۵۰ قیمت ما: ۲۰۰ Ignite Me قیمت سایت: ۱,۳۱۱ قیمت ما: ۱,۰۵۰ Restore Me قیمت سایت: ۱,۰۰۰,۵۰۰ قیمت ما: ۸۰۰ Shadow Me قیمت سایت: ۲۳۵ قیمت ما: ۱۸۸ Defy Me قیمت سایت: ۸۶۲ قیمت ما: ۶۹۰ Reveal Me قیمت سایت: ۲۳۰ قیمت ما: ۱۸۴ Imagine Me قیمت سایت: ۸۹۹ قیمت ما: ۷۱۹ Believe Me قیمت سایت: ۸۹۹ قیمت ما: ۷۱۹
391
سلام عزیزم امیدوارم خوب باشیی
من چندتا کتاب دارم که گذاشتمشون برای فروش، دلم نمیخواد اصلا تبلیغاتی باشن حرفام صرفا دوست دارم کتابها به دست آدمای درستی برسن😭
این هم لینک چنلم💞💞
https://t.me/mybooks99999
391
Repost from حوالیِسڪوت
آخرین بار بود که نگاهم را به خانه میانداختم، جایی که باید ترک میشد، اما انگار تکهای از من هنوز در آن جا مانده بود.
چشم گرداندم و به دیوارهایی نگاه کردم که شاهد روزهای خوب و بد من بودند، به پنجرهای که بارها پشتش ایستاده بودم و به رفتن فکر کرده بودم، بیآنکه بدانم روزی واقعا خواهم رفت. به گوشههایی که خاطراتم را در خودشان نگه داشته بودند، به سکوتی که حالا بیشتر از همیشه به چشم میآمد و به چیزهای کوچکی که تا پیش از آن، هیچوقت فکر نمیکردم روزی دلتنگشان شوم. آدم گاهی برای رفتن از جایی که دیگر نمیتواند در آن بماند، باید از تمام چیزهایی دل بکند که روزی به او احساس تعلق میدادند. حتی از همان پنجره، همان راهرو، همان نوری که عصرها روی زمین میافتاد.
دلم میخواست چند دقیقهی دیگر بمانم، نه برای عوض کردن تصمیمم، فقط برای اینکه رفتن را کمی عقب بیندازم. برای اینکه هنوز بتوانم خودم را ساکن این خانه بدانم، نه کسی که دارد آخرین خاطراتش را با خودش جمع میکند. اما بعضی رفتنها از مدتها قبل شروع شدهاند از همان روزی که دیگر در جایی احساس آرامش نمیکنی، از همان لحظهای که میفهمی ماندن، بیشتر از رفتن آزارت میدهد.و من بالاخره باید میرفتم با دلی که هنوز به ماندن اصرار داشت و پاهایی که دیگر راه برگشت را انتخاب نمیکردند. در را که بستم، خانه همانجا ماند این من بودم که دیگر هیچوقت آدم روزهای پیش از آن نمیشدم.
https://t.me/hanooz00
391
