سـیلـویـایِ سـالیـوان
Canal cerrado
بات ناشناس @Itssylviebot چنل تعرفه تبلیغات https://t.me/sylvietab
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
6 479
Suscriptores
+3924 horas
+3917 días
+1 33930 días
Archivo de publicaciones
_ من صد سال تو اون قصر زندانی بودم و هیچ نتیجه ای جز سو استفاده برام نداشته، دویست ساله که یاد گرفتم، تبدیل شدن به عامل تهدید برای سلطنت بهتر از عامل ضعف بودن برای اونه! - The inception of nikita p12#fic @itssylvia
"چشمهات، هیچوقت تابحال انقدر شفاف ندیده بودمشون، چشمهات خیلی فرق داشتن، لبهات چرا سرخ تر از همیشه به نظر میرسیدن؟ میتونستم بفهمم اون لبها حرفهای زیادی برای گفتن دارن...اون نگاه...هنوز غم توی ساحل خاموش چشمهات فریاد میکشید...و اون موها...چطور فکر میکردی من تحمل دیدنشون رو دارم؟ اون شب درست بعد از زل زدن به چشمهات فهمیدم...انگار این یه بازیه، دور بودن من از تو به ناعادلانه ترین شکل ممکن، زیباترت میکنه...!"-Desiree p17 #fic @itssylvia
_چوانگتسی فیلسوف چینی میگه خواب دیدم که پروانه شدم وقتی بیدار شدم نمیدونستم انسانی هستم که خواب پروانه میبینه یا پروانه ای هستم که خواب انسان بودن میبینه... _ چقدر تباه! _ چرا؟ _اون امکان نداشت پروانه باشه. _خب چرا؟ _مغز پروانه انقدر نورون نداره که بتونه خواب تولید کنه...!- The inception of nikita p 34 #fic @itssylvia
_ این دومین سرمیه که بهت زده، یه مسکن هم تزریق کرده که از لحاظ روانی یکم آرومتر بشی... _ روانی خودتی!- Emmanuel p20 #fic @itssylvia
_ چرا دعوا کردی؟ _ داشتم از یه پیرزن پول قرض میکردم، البته...به زور! _ داشتی دزدی میکردی؟ _ تو چی حالیته آخه؟- Kryptonite p1 #fic @itssylvia
_ سن رود عجیبیه... _شاید اونم یه روزی عاشق بوده _ عاشق چی؟ _ اقیانوس اطلس، سن به کانال مانش میریزه و بعدش میرسه به اقیانوس اطلس...شاید اونجا جاییه که خاطره هامون میره...!- Along the seine river p 13 #fic @itssylvia
"و طلوع، طلوع برامون بدیمنی میاره...صبح منو تو رو از هم جدا میکنه" Moscow s1 p18 #fic @itssylvia
_ فقط نمیر پدر خوانده! _ تا وقتی بهم نگفتی دوستم داری نمیمیرم...- Emmanuel p 48 #fic @itssylvia
" تو آخرین کسی بودی که فکر میکردم یه روز قلبمو با بی رحمی به بازی میگیره...حالا من موندم و دردی که توی قلبم پیچیده...آه قلب احمق و تنهام...چطوری به اینجا رسیدیم؟...مگه... چشمهاش باهامون چیکار کرد؟"
- Darvin's Clover
#fic
@itssylvia
بذارین دیالوگایی که از فیکای مختلفم تو اون چنل گذاشته بودمو فور کنم اینجا🥹
https://t.me/itsSylvia/1076
راستش دارم آرزو میکنم بتونم در آینده با اکیپ خودم هم همچین رابطه قوی ای داشته باشم
خیلی بامجه این🤏😔
نمیدونم یکم عجیبه اما دوست داشتنیه من یه طورایی سیلویایی هستم که تو کافه مشغوله و کلی بچه داره
