es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

خان زِنّیرَه

خان زِنّیرَه

Ir al canal en Telegram

سلام بر آنها که مهربانی شان، سیاست نیست، سبک و سیاقِ زندگی شان است. سخن زِنّیرَه🌱 @Khan_Zanirahbot

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
253
Suscriptores
-724 horas
-307 días
-3830 días
Archivo de publicaciones
از دنیا رانده، حسرت خوابی را می‌کشم که سراغم نمی‌آید و فقط موقعی سراغم می‌آید که مفصل‌هایم از خستگی درد می‌کند. بدنِ تکیده‌ام با رنج و آشوبی که حتی جرأت نمی‌کنم کاملاً به آن اعتراف کنم، با ترس و لرز به سوی نابودی می‌رود. در سرم تشنج ‌هایی دارم حیرت‌انگیز.
فرانتس کافکا | یادداشت‌ها

نمی‌خواهم کسی را سرزنش کنم، اما گاهی فکر می‌کنم جهان برای قلب‌هایی مثل من زیادی سنگین است...
#منسوب_به_ونگوگ

پدر خیال می‌کرد آدم وقتی در حجرهٔ خودش تنها باشد، تنهاست. نمی‌دانست که تنهایی را فقط در شلوغی می‌شود حس کرد..
عباس معروفی| سمفونی مردگان

Repost from N/a
نشسته‌یم به تماشای پاره‌های خودمان...

قسم به روزی که دلت را میشکنند و جز خدایت مرهمی نخواهی داشت. شاید حق با تو باشد، بعضی وقت ها در زندگی مان وضعیتی پیش می آید که هیچ کس نمیتواند در پیدا کردن راه برایمان کمک کند.

_در کدام فصل سال می‌خواهی جهان را ترک کنی؟ _در آن فصلی که سرمایش تنم را می‌لرزاند و غم‌هایم را دوچندان می‌کند؛ کاش همان فصل، پایان من باشد.
هستی_شایان

خداحافظ به تویی که زندگی‌ات تباه شد، بی آنکه مقصر باشی.
#فئودور_داستایفسکی

فرو پاشیدم بی آنکه بدانم چگونه...

برایشان بگویید، سر قبرم گل نکارند.....

روزی که به شما محتاجم، نیستید؛ اما دقیقاً همان روزی سراغم را می‌گیرید که از خود نیز بیزارم...
هستی_شایان

Repost from N/a
و تو نمی‌دانی که چگونه می‌شود این‌قدر امید را در سینه‌ای پر از یأس نگه داشت..
#صمد_بهرنگی

آه، ندانسته قضاوت می‌کنند ما را...

_اشک می‌ریخت؟ _نه، نمی‌ریخت! _می‌خندید؟ _آری، مدتی است. _پس خوب است، حالش خوب است. _از کجا می‌دانی آنکه می‌خندد حالش خوب است؟ _خب، اگر حالش خوب نباشد چرا باید بخندد؟ آن هم همانند دیوانه‌ها! _شاید دردهایش او را ناچار به خندیدن کرده‌اند؛ شاید زمانی که نمی‌تواند مشکلاتش را حل کند، از غمِ زیاد به خود می‌خندد. چه می‌دانی؟ _نمی‌دانم، شاید حق با تو باشد....
هستی_شایان

من هنوز معنای خود را نیافته‌ام؛ گویی واژه‌ای بی‌مفهوم در این جهانم.
هستی_شایان

بدانید که در اوج آسمان‌ها، چشمی خیره به اعمال شماست. هر ظلمی که امروز روا می‌دارید، فردا پاسخی سخت از سوی معبود بی‌ همتا خواهد داشت. خدا شاهدِ تمامِ ستم‌ های شما بر ماست. ما بدی را با بدی پاسخ ندادیم، پیشهٔ ما صبر بود و پناهمان خدا که او برترین و عادل‌ترین دادرسِ عالم است.
هستی_شایان

#سایه‌ای_در_کشتارگاه_ذهن یک سناریوی وحشتناک در ذهنش در حال وقوع است؛ صداها و حرکت‌ ها مدام در مغزش مرور می‌شوند. فضای اطرافش درست مانند یک کشتارگاه، تاریک و وهم‌ آلود است. او دیگر نمی‌داند کیست یا چیست، اما با تمام وجود حس می‌کند کسی در تعقیب اوست. قدم‌هایش را سریع‌ تر از قبل می‌کند. بدون اینکه به پشت سرش نگاه کند، شروع به دویدن می‌کند؛ آن‌ قدر می‌دود تا ناگهان به لبه یک پرتگاه عمیق می‌رسد. همان‌ جا قفل می‌شود. پیوند میان رفتن و ماندن سست شده و او مانده است که چه کند؛ اگر یک قدم دیگر به جلو بردارد، به قعر آن دره وحشتناک سقوط خواهد کرد و دار فانی را وداع خواهد گفت، و اگر قدمی به عقب بردارد، نمی‌داند چه سرنوشت شومی در انتظارش است. در این میان، مغزش مدام فرمان می‌دهد: «اینجا آخر خط است! خودت را پرتاب کن! در هر صورت یا آن موجود نابودت می‌کند یا این پرتگاه!» اما نیرویی در درونش، او را به رویا رویی با تعقیب‌ کننده دعوت می‌کند. با این حال، تردید به جانش چنگ می‌اندازد: آیا توان مبارزه با او را دارد؟ اگر آن‌طور که او فکر می‌کند نباشد چه؟ اگر او یک امدادگر باشد چه؟ شاید ذهن او اشتباه می‌کند. اما اگر واقعاً نابودگر اش باشد چه؟ آن‌ وقت چه کند.....؟!
هستی_شایان

هست، اما نیست..

کلمه پدر برای شما چه معنی دارد؟ چون برای من نا آشناست...

آمدم خانه مادر در حال رفتن بود پُریشان و درمانده بنظر میرسید...

Repost from N/a
قلمت را زنی آرام و مهربان می‌بینم؛ کم‌حرف، اما پر از حرف‌های عمیق. اهل محبتِ بی‌ریا، عاشق واژه‌های ساده و آدم‌های اصیل؛ از دورویی و مهربانی‌های نمایشی بیزار. اگر عاشق شود، با صداقت و بی‌سیاست.
https://t.me/KhanZanirah