voxør
Ir al canal en Telegram
Привет - @Durov Этот канал не нарушает закон. И в нем нет порнографических и грубых постов. пожалуйста, обратите внимание! Наш официальный канал с гордостью @Telegram Без спама Нет порнографии
Mostrar másIrán86 278La categoría no está especificada
2 275
Suscriptores
+2824 horas
+1 0007 días
+1 15330 días
Archivo de publicaciones
2 278
Repost from ‹ 𝖯𝖾𝗅𝖾𝗒𝗅𝗂𝗌𝗍 𝖬𝖾𝗅𝗂 ›
اد تو اد پیویم😘💋 میخایدیسکنینیا! - pv : @iwn_Meli - Link : @peleylist_meli
2 278
Repost from N/a
«دنیا تا کی میخوای اینشکلی ادامه بدی؟»
صدای اون بود، نمیدونستم اسمش رو باید چی بذارم بعضی از شبها با هم حرف میزدیم و من فقط بهش میگفتم «اون».
«چه شکلی؟»
«شخصیتها دارن صدات میکنن، حافظهی خاک داره پاک میشه و آناهید توی زیرزمین مرموز قصه، کنار قبر آتوسا نشسته.»
خسته بودم؛ اونقدر که حتی دیگه نمیدونستم چطور باید قصهای رو ادامه بدم که یه روز از نوشتنش لذت میبردم کتاب رو نیمهکاره رها کرده بودم و شخصیتهام، همونجا، توی تاریکی صفحات نانوشته منتظرم مونده بودن تا شاید روزی انگشتانم دوباره قلم را به اسارت بگیرند ..
2 278
Repost from N/a
«دنیا تا کی میخوای اینشکلی ادامه بدی؟»
صدای اون بود، نمیدونستم اسمش رو باید چی بذارم بعضی از شبها با هم حرف میزدیم و من فقط بهش میگفتم «اون».
«چه شکلی؟»
«شخصیتها دارن صدات میکنن، حافظهی خاک داره پاک میشه و آناهید توی زیرزمین مرموز قصه، کنار قبر آتوسا نشسته.»
خسته بودم؛ اونقدر که حتی دیگه نمیدونستم چطور باید قصهای رو ادامه بدم که یه روز از نوشتنش لذت میبردم کتاب رو نیمهکاره رها کرده بودم و شخصیتهام، همونجا، توی تاریکی صفحات نانوشته منتظرم مونده بودن تا شاید روزی انگشتانم دوباره قلم را به اسارت بگیرند ..
2 278
Repost from N/a
«دنیا تا کی میخوای اینشکلی ادامه بدی؟»
صدای اون بود، نمیدونستم اسمش رو باید چی بذارم بعضی از شبها با هم حرف میزدیم و من فقط بهش میگفتم «اون».
«چه شکلی؟»
«شخصیتها دارن صدات میکنن، حافظهی خاک داره پاک میشه و آناهید توی زیرزمین مرموز قصه، کنار قبر آتوسا نشسته.»
خسته بودم؛ اونقدر که حتی دیگه نمیدونستم چطور باید قصهای رو ادامه بدم که یه روز از نوشتنش لذت میبردم کتاب رو نیمهکاره رها کرده بودم و شخصیتهام، همونجا، توی تاریکی صفحات نانوشته منتظرم مونده بودن تا شاید روزی انگشتانم دوباره قلم را به اسارت بگیرند ..
2 278
Repost from N/a
«دنیا تا کی میخوای اینشکلی ادامه بدی؟»
صدای اون بود، نمیدونستم اسمش رو باید چی بذارم بعضی از شبها با هم حرف میزدیم و من فقط بهش میگفتم «اون».
«چه شکلی؟»
«شخصیتها دارن صدات میکنن، حافظهی خاک داره پاک میشه و آناهید توی زیرزمین مرموز قصه، کنار قبر آتوسا نشسته.»
خسته بودم؛ اونقدر که حتی دیگه نمیدونستم چطور باید قصهای رو ادامه بدم که یه روز از نوشتنش لذت میبردم کتاب رو نیمهکاره رها کرده بودم و شخصیتهام، همونجا، توی تاریکی صفحات نانوشته منتظرم مونده بودن تا شاید روزی انگشتانم دوباره قلم را به اسارت بگیرند ..
