Rêverie
Ir al canal en Telegram
متن ها همه دلنوشته های شخصی هستند محبت کنید و کپی نکنین🤍 @LaMmusebot
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
2 344
Suscriptores
Sin datos24 horas
-677 días
+49630 días
Archivo de publicaciones
2 344
این روزها یکی از پرسشهایی که بیش از هر چیز ذهنم را درگیر کرده، معنای واقعی فمنیسم است.
چون آنقدر برداشتهای نادرست شعارهای تند و سوتفاهمها پیرامونش شکل گرفته که گاهی حقیقت در میان هیاهو گم میشود.
به شخصه برای من فمنیسم هرگز به معنای زنسالاری نبوده و نیست.
فمنیسم یعنی باور به برابری کرامت انسانی یعنی این حقیقت ساده که هیچ انسانی نباید به دلیل جنسیتش از حقوق کمتر یا بیشتری برخوردار باشد.
پیش از آنکه زن یا مرد باشیم انسانیم؛ موجوداتی که حق زندگی حق آزادی حق اندیشیدن حق انتخاب و حق بیان باورهایشان را دارند.
جنسیت بخشی از هویت ماست اما ارزش انسان را تعیین نمیکند.
از طرفی نباید منکر تفاوتهای زیستی میان زن و مرد باشیم.
از نظر بیولوژیکی مردان به طور میانگین از نیروی جسمانی بیشتری برخوردارند.
اما آیا تفاوت در توانایی بدنی دلیلی برای نابرابری در حقوق انسانی است؟
آیا قدرت عضلات میتواند معیار ارزش آزادی یا شان یک انسان باشد؟ پاسخ حتی جای فکر کردن ندارد مسلما خیر.
حقوق بر پایه انسان بودن تعریف میشوند، نه بر پایه ویژگیهای جسمانی.
چیزی که این روزها بیش از هر چیز آزارم میدهد موج نفرتی است که گاه در پوشش دفاع از حقوق زنان متوجه مردان میشود. همانطور که زنستیزی رفتاری ناعادلانه تحقیرآمیز و شرمآور است مردستیزی نیز تفاوتی با آن ندارد.
تبعیض هر لباسی که بر تن کند همچنان تبعیض است.
نفرت، حتی اگر با نام عدالت بیان شود، باز هم نفرت است.
بنظرم فمنیسم واقعی دشمن مردان نیست؛
همانطور که دشمن زنان نیز نیست.
دشمن نابرابری خشونت تبعیض و هر ساختاری است که کرامت انسان را زیر سؤال ببرد.
فمنیسم اگر به معنای حقیقی خود وفادار بماند جنبشی برای ساختن جهانی انسانیتر است نه میدان جنگی میان دو جنس.
فمنیست کسی نیست که زن را برتر از مرد بداند یا مرد را مقصر تمام رنجهای جهان معرفی کند.
فمنیست کسی است که شان و حقوق انسانی را مستقل از جنسیت به رسمیت بشناسد؛
کسی که در برابر بیعدالتی فارغ از اینکه قربانی زن باشد یا مرد، سکوت نکند.
زیرا عدالت زمانی معنا پیدا میکند که برای همه باشد.
یکی از بزرگترین آرزو های من این است که روزی واژههایی مانند زن و مرد پیش از آنکه مرز میان انسانها باشند تنها بخشی از هویتشان تلقی شوند.
روزی که ارزش یک انسان نه با جنسیت بلکه با اخلاق اندیشه انسانیت و کردار او سنجیده شود.
آن روز شاید دیگر نیازی نباشد مدام از برابری سخن بگوییم؛
زیرا برابری به جای انکه شعاری بر زبانها باشد حقیقتی جاری در زندگی انسانها خواهد بود.
2 344
کاش اینقدر همهچیز را به بعدا نسپاریم.
بعدا میبینمت.
بعدا با هم حرف میزنیم.
بعدا بغلت میکنم.
بعدا میگویم چقدر دوستت دارم.
بعدا میپرسم حالت چطور است.
بعدا برایت وقت میگذارم.
و این بعدا آنقدر تکرار میشود که یک روز چشم باز میکنیم و میبینیم دیگر نه آدمی مانده که بغلش کنیم نه فرصتی که حرفهای نگفته را به زبان بیاوریم نه زمانی که بتوانیم دوست داشتنمان را ثابت کنیم.
انگار خیالمان راحت است که فردا حتما خواهد آمد انگار همه همانجا میمانند تا هر وقت خواستیم برگردیم و جبران کنیم.
اما هیچکس تضمین نکرده که فردا همان آدمها همان خیابانها و حتی خودِ ما هنوز باشیم.
این روزها معنای بعدا برایم ترسناک شده است.
در کشوری که از فردای خودمان هم خبر نداریم در جایی که هر صبح میتواند با خبری آغاز شود که همهچیز را تغییر دهد چگونه اینقدر راحت به هم قول بعدا میدهیم؟
شاید هیچوقت آن بعدا نرسد.
شاید آخرین باری که کسی را دیدیم همان آخرین بار بوده باشد و خودمان ندانسته باشیم.
شاید آخرین تماس آخرین پیام آخرین خنده و حتی آخرین مواظب خودت باش را بیاهمیت رد کرده باشیم، چون مطمئن بودهایم فرصت هست.
کاش اگر کسی را دوست داریم امروز بگوییم.
اگر دلمان برای کسی تنگ شده امروز تماس بگیریم.
اگر آغوشی را دریغ کردهایم امروز جبرانش کنیم.
بعضی جملهها اگر دیر گفته شوند دیگر معنا ندارند بعضی دوست داشتنها اگر به موقع ابراز نشوند فقط به حسرت تبدیل میشوند.
کاش قبل از آنکه زندگی خودش برایمان نقطه بگذارد، ما دست از گفتن بعدا برداریم.
2 344
دیگر نمیدانم به چه چیزی باید امید داشته باشم. هر روز که چشم باز میکنم انگار فقط خبر تازهای از درد میرسد دردهایی که تمام نمیشوند.
دیگر امیدی به درست شدن این فلاکت ندارم به پایان یافتن این جهنمی که سالهاست روی سرمان سایه انداخته.
هر بار که با خودم میگویم شاید این آخرین شب سخت باشد فردا از راه میرسد و ثابت میکند که هنوز هم میشود بیشتر از این شکست.
دیگر امید ندارم که حق مظلوم روزی گرفته شود.
انگار عدالت فقط توهمی شده که در ذهنمان ساخته ایم و در دنیای واقعی جایی ندارد.
هر بار که ظلمی اتفاق میافتد فقط تعداد آدمهایی که داغدارند بیشتر میشود و تعداد کسانی که پاسخگو باشند کمتر.
دلم برای مادرهایی میسوزد که هر شب با قاب عکس فرزندشان حرف میزنند برای پدرهایی که بغضشان را پشت سکوت پنهان میکنند برای خواهرها و برادرهایی که جای خالی عزیزشان را هر روز دوباره زندگی میکنند.
دیگر نمیدانم چطور باید باور کنم که روزی دل این مادرهای داغدار آرام میگیرد مگر میشود زخمی که هر روز تازهتر میشود روزی التیام پیدا کند؟
خستهام نه فقط از غم از امید داشتن.
از اینکه هر بار خودم را مجبور کنم بگویم شاید این بار فرق کند و هر بار ناامیدتر از قبل برگردم.
دلم میخواهد از شادی بنویسم.
از روزهایی که بدون ترس بخندیم و حرف بزنیم.
از کودکهایی که عذادار پدر و مادرشان نباشند و اینقد زود مرگ را لمس نکرده باشند.
از جوانهایی که آرزوهایشان را در چمدان نگذارند و از سرزمینشان فرار نکنند.
دلم میخواهد از امید بگویم از اینکه بالاخره سهم ملت ما هم خوشی میشود سهم ما هم آرامش میشود سهم ما هم یک زندگی معمولی میشود.
اما هر بار که میخواهم این جملهها را باور کنم، واقعیت مثل پتکی بهم برخورد میکند.
انگار در مردابی بزرگ گیر کردهایم مردابی که هرچه بیشتر دستوپا میزنیم بیشتر در آن فرو میرویم.
آنقدر عمیق که دیگر حتی صدای کمک خواستنمان هم به جایی نمیرسد.
گاهی با خودم فکر میکنم مگر یک ملت چقدر باید رنج بکشد؟
چقدر باید عزادار باشد؟ چقدر باید هر صبح با خبر تازهای از درد بیدار شود و هر شب با همان دردها بخوابد؟
نمیدانم این همه اندوه قرار است تا کجا ادامه پیدا کند.
فقط میدانم دیگر باور کردن آیندهای روشن برایم سخت شده است.
آنقدر سخت که حتی وقتی کسی از امید حرف میزند دلم میخواهد از او بپرسم چطور هنوز امیدواری؟
وقتی سالهاست هر بار که خواستیم نفسی از آسودگی بکشیم حادثهای تازه از راه رسید و دوباره همه چیز را از ما گرفت.
کاش یک روز برسد که این سرزمین دیگر با اشک شناخته نشود.
کاش روزی برسد که خبر خوب عجیب نباشد. کاش روزی برسد که هیچ مادری لباس سیاه بر تن نکند هیچ خانوادهای چشمانتظار عزیزی نباشد و هیچ انسانی فقط به خاطر خواستن زندگی تاوانی چنین سنگین ندهد.
اما امروز دیگر نمیدانم چگونه باید امیدوار بمانم.
فقط میدانم خستهام؛
خسته از تماشای رنجی که انگار پایانی برایش نوشته نشده است.
2 344
ما از ابتدای تولد در جستجوی حقیقت هستیم اما همیشه بین حقیقت و واقعیت تفاوتی عمیق وجود دارد.
واقعیت آن چیزی است که بهطور عینی وجود دارد جهان بیرون از ذهن ما رویدادها اشیا و اتفاقات فارغ از باورها و احساسات ما است.
واقعیت همان چیزی است که میتوان آن را تجربه کرد.
حقیقت اما چیزی فراتر از واقعیت است. حقیقت برداشت ما از واقعیت است درک ما از معنای آن و جایگاه ما در برابر آن.
حقیقت میتواند شخصی و ذهنی باشد چیزی که ذهن ما آن را به عنوان معنا و اصولی پایدار میبیند.
گاهی واقعیت خام با حقیقت ما همراستا نیست و همین تضاد است که باعث شک پرسش و رشد فکری میشود.
مثلا ممکن است واقعیت این باشد که انسانی شکست خورده است یا تصمیمی اشتباه گرفته اما حقیقت او در چشم دیگران یا حتی در خودش میتواند متفاوت باشد چیزی که معنا و ارزش زندگی او را شکل میدهد.
اما حقیقت آینهای است که ما از واقعیت میسازیم اما همیشه ممکن است ناقص یا حتی نادرست باشد.
بنابراین تفاوت اصلی این است که واقعیت وجود دارد چه ما آن را درک کنیم و چه نه اما حقیقت چیزی است که ما به واقعیت نسبت میدهیم و از آن معنا میسازیم.
2 344
گاهی بیشتر از خود رنج از عادت کردن به آن میترسم.
از اینکه کمکم به کمترینها قانع شوم به اینترنتی که هر روز محدودتر میشود به قیمتهایی که هر صبح بالاتر از دیروزند به هوایی که نفس کشیدن را هم سخت میکند به بیدار شدن با صدای جنگنده و انفجار؛ انگار که اینها دارند تعریف عادی زندگی میشوند.
بعضی وقتها با خودم فکر میکنم بزرگترین دغدغهی یک نوجوان شانزدهساله در سوئیس چیست؟
شاید با بهترین دوستش قهر کرده باشد، شاید نمرهی امتحانش خوب نشده باشد، شاید با مادرش بحث کرده باشد یا کسی که دوستش داشته دلش را شکسته باشد. همهی اینها هم نوعی از دغدغه هستند بنظرم هیچ اندوهی کوچک نیست چون ظرفیت پذیرش رنج هرنفر فرق دارد.
اما چند نفر شش ماه با صدای جنگنده از خواب بیدار شدهاند؟
چند نفر در یک روز آنقدر خبر مرگ شنیدهاند که دیگر سکوت هم بوی فقدان بدهد؟
چند نفر برای مرگ کسانی اشک ریختند که برای اولین بار اسمش را میشنوند؟
چند نفر در شانزدهسالگی اینهمه به امنیت و عدالت و مرگ و زندگی فکر کردهاند؟
چند نفر برای دیدن یک ویدیوی ساده در یوتیوب یک ساعت منتظر ماندهاند؟
قبلا فکر میکردم سرنوشت بیشتر به تلاش آدمها و انتخابهایشان بستگی دارد.
جبر جغرافیا برایم فقط یک اصطلاح کتابی بود.
اما هرچه بزرگتر شدم فهمیدم بزرگترین انتخاب زندگی همان جایی است که هیچوقت خودت انتخابش نکردهای؛
جایی که مسیر تمام رویاها فرصتها و حتی امیدت را تغییر دهد.
دلم فقط برای خودم و نسل خودم نمیسوزد.
دلم برای تمام کسانی میسوزد که در این سرزمین زندگی میکنند؛ فارغ از عقیده باور، قومیت یا هر تفاوت دیگری.
برای همهی آنهایی که سهمشان از جوانی اضطراب بود؛ سهمشان از آینده تردید و سهمشان از زندگی جنگیدن برای ابتداییترین حقها.
گاهی با خودم فکر میکنم ما همه حیف بودیم. حیف این همه دغدغه، حیف این همه ترس. حیف این همه آرزو، حیف این همه رؤیای ناتمام، حیف عشقهایی که فرصت شکوفا شدن پیدا نکردند. حیف جوان هایی که ازشان بهجای خاطره، فقط یک قاب عکس مانده است.
ترسناکترین بخش ماجرا این نیست که اینها را تجربه کردهایم؛
ترسناکترین بخش این است که روزی دیگر از هیچکدامشان تعجب نکنیم.
