پژواك𓋜
Ir al canal en Telegram
Iɴᴀʟʟᴀʜᴀ Mᴀᴀ`s Sᴀʙɪʀᴇᴇɴ.. 🦢 ㅤㅤ
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
214
Suscriptores
Sin datos24 horas
+17 días
+130 días
Archivo de publicaciones
قبلا گفتم حال هم میگم
حرمزاده وقتی زورش بهت نرسه، سراغ آبروت میره، حرف درمیاره و دروغ میگه، علیه تو آدم جمع میکنه و چون نمیتوانه زمینت بزنه تصویرت را خراب میکنه......
ذوقمان را کور میکنند و میگویند: «چه ساکتی…!»
چه بگویم؟!
غرقِ تشکر شوم که بیدیدنِ اعماق قلبم،
بر سر ذوق کوچکم خاک ریختهاید؟
یا برایتان از شادیهای کوچکی بگویم که در پستوی قلبم پنهان کردهام؟!
بودنتان دردناک است؛
و کاش رها کنید منی که گریزان کردهاید از خود…
مرا در شخصِ دیگری جستوجو خواهی کرد،
اما نخواهی یافت؛
نه به این خاطر که دیگران بد هستند یا من بینقص بودم، نه؛
بلکه چون هر قلبی فقط یکبار خانهی واقعیاش را پیدا میکند.
تو میگردی میان نگاهها، لبخندها، حتی بوسهها،
دنبالِ چیزی که فقط در من بود؛
آن درکِ بیقیدوشرط،
آن صبوریِ خسته،
آن عشقی که خودم را در آن فراموش کرده بودم.
و روزی،
میانِ یک گفتوگوی بیاهمیت با کسی دیگر،
ناگهان ساکت میشوی
و یادم میافتی؛
نه با نفرت، نه با خشم،
با حسرتی عمیق
که فقط کسانی میفهمندش
که عشقِ واقعی را از دست دادهاند…
آن شب و شبهای بعدی بسیار نخوابیدم. و فهمیدم اندوهی که آدم را نمیکُشد، به شکلهای دیگری درمیآید که از مرگ بدتر است.
و ندایی که به من میگوید
گرچه شب تاریك است
دل قوی دار، سحر نزدیك است
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند.....
راستش، در برابرِ این همه شعر و احساس، «سپاس» واژهی کوچکیست.
اگر روزی این غزل را دوباره بخوانید، امیدوارم به خاطر داشته باشید که در سوی دیگرِ این واژهها، کسی ایستاده بود که نه از اینکه موضوعِ شعر شما شده، بلکه از اینکه به این زیبایی دیده شده، دلش لبریزِ سپاس بود.
چه موهبتیست که آدمی، یکبار هم که شده، در نگاهِ دیگری اینچنین زیبا دیده شود.
ارادتمند شما، ساداتِ عزیزم. 🫠🫂❤️🩹
Repost from چـکـامـهـ زار 🌘📜
این غزل هایی که می گویم همه مال شماست!
شعرهایم طالب توصیف احوال شماست!
مهربانی می چکد از گوشه ی لبخندتان
از همین رو چشم من پیوسته دنبال شماست!
من شما را دوست دارم! مانده ام تنها ولی
عذر می خواهم! ولی... آن هم ز اهمال شماست!
سلطه دارید این چنین سرسخت بر اشعار من
بیت و مصراع و تخلص زیر چنگال شماست!
در تمام فال ها نامی ست نیکو از شما
اسم و رسمی از کدام عاشق در اقبال شماست؟
گوش هاتان تیز گردانید بر اشعار من ؛
ای شمایی که غزل هایم در اشغال شماست !
من نمی دانم چرا این روزها عاشق شدم ؟
من که تقصیری ندارم این ز اغفال شماست
https://t.me/Pezhvak_17
و فهمیدم از آدمیزاد هیچ بعید نیست که بگوید «خداحافظ»، اما بندبندِ وجودش «میخواهم بمانم» باشد.
و یادت بماند عزیزِ من؛
او میدانست بیش از توانت داری رنج میکشی،
اما نخواست تسکینت دهد…
Repost from چـکـامـهـ زار 🌘📜
اینجا که شنیده نمیشود اما خواندهام که شعر دوست داری پس فور کن تا مهمان چند بَیت شعر قشنگ بشوی از سمت من.
جوین باشید...!
گفت: زمان التیام میبخشد؛
بله عزیزِ من، اما
آدم هیچوقت طعمِ برخی اشکها را فراموش نمیکند…
به عنوان کسی که با نود و نه درصد آدمهای زندگیم قطع ارتباط کردم، باید برای تان بگم باور کنید قرار نیست از نبودن هیچکدام شان بمیرید.
