پژواك𓋜
Ir al canal en Telegram
Iɴᴀʟʟᴀʜᴀ Mᴀᴀ`s Sᴀʙɪʀᴇᴇɴ.. 🦢 ㅤㅤ
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
215
Suscriptores
Sin datos24 horas
+17 días
+130 días
Archivo de publicaciones
از ابوسعید خدری رضیاللهعنه روایت است که پیامبر ﷺ فرمودند:
«هر کس سوره کهف را در روز جمعه بخواند، نوری برای او میان دو جمعه خواهد بود.»
📚 السنن الکبری للبیهقی، 5856؛ این روایت را شماری از محدثان حسن دانستهاند.
شرح کوتاه: یعنی این تلاوت سبب نور، هدایت و خیر معنوی برای انسان تا جمعه بعدی میشود.
⏰ وقت آن: از غروب پنجشنبه تا غروب جمعه است؛ بنابراین در تمام این فاصله میتوان سوره کهف را خواند.
«يُسْتَجَابُ لِأَحَدِكُمْ مَا لَمْ يَعْجَلْ، يَقُولُ: دَعَوْتُ فَلَمْ يُسْتَجَبْ لِي.»
ترجمه:
«دعای یکی از شما تا زمانی که شتاب نکند، مستجاب میشود؛ به اینگونه که بگوید: دعا کردم، اما دعایم مستجاب نشد.»
📖 صحیح بخاری و صحیح مسلم
مفهوم: تأخیر در اجابت به معنای نشنیدهشدن دعا نیست.در دعا عجله نکن از رحمت خدا ناامید نشو!
لَا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا
«خداوند هیچکس را جز به اندازه توانش مکلف نمیکند.» 📖 سوره بقره، آیه ۲۸۶
کلمهای در زبان عربی وجود دارد به نام “النحیط”، به معنای صدایی که از شدت اندوه در درون فرد جریان دارد، اما به شکل گریه ظاهر نمیشود.
Repost from N/a
مردی به زیبایی یوسف، به پرستش زلیخا، به جنون قیس، و به مَردی خودش!
او کسی نبود جز بُت پَرست او..
زید مشهور به بُت پَرست!
حضرتِ رفیق گفت: لیاقتِ بهترینها را دارم؛ و من، خودش را برای خویش خواهانم.
DEYA NOORI 🙂↔️💘
پرنسس دایانا میگفت:
مرا سفیدپوستان، سیاهپوستان، همجنسگرایان و یهودیان دوست داشتند، اما کسی که دوستش داشتم، نه.
و این، غمانگیزترین حقیقت زندگیام بود.
و کاش، وقتی ابر غم
به گلوی کوچکت میرسد، از یاد نبری شانهای در کار نیست.
و بهتر است بپذیری، همیشه قرار است در آغوش باد گریه کنی؛
زیرا رنج تنهاست،
و رنجور، تنهاتر.
داستانك_
دخترک گوشهای ایستاده بود و عروسیِ محبوبش را به تماشا نشسته بود؛
بیآنکه کسی بداند چه غوغایی در دلش برپاست.
نگاهش روی چهرهی مردی مانده بود که روزی تمامِ رؤیاهایش را با نامِ او ساخته بود.
اما امشب، همان چشمها برای دختر دیگری میدرخشیدند؛
همان لبخند، همان شوق، همان نگاهِ عاشقانه...
فقط یک قطره اشک از گوشهی چشمش لغزید و آرام روی گونهاش نشست؛
یک قطره، اما انگار تمامِ سالهای دلتنگی و تمامِ حسرتش در همان یک قطره جمع شده بود.
با خودش گفت:
«اگر من جای آن دختر بودم، باز هم همینقدر شوق در چشمانت مینشست؟
باز هم وقتی نگاهم میکردی، قلبت اینگونه بیقرار میشد؟
باز هم برای رسیدن به من اینهمه ذوق میکردی؟
شاید... شاید اگر من همان دختری بودم که امشب کنارت ایستاده، مرا هم همینقدر دوست میداشتی.»
لبخند تلخی روی لبش نشست.
نه...
او برای دخترک بلد نبود اینگونه عاشقانه نگاه کند؛
اما برای دختری که مادرش انتخاب کرده بود،
انگار عشق را بهتر از هر کسی بلد بود.
دخترک نگاهش را از آن دو گرفت؛
دلش میخواست برای تمامِ رؤیاهایی که هیچوقت به حقیقت نپیوستند،
فقط یک بار گریه کند؛
اما حتی اشکهایش هم انگار خستهتر از آن بودند که جاری شوند.
سرش را پایین انداخت و زیر لب گفت:
«پس تمامِ آن چیزهایی که من در خواب میدیدم،
قرار بود یک روز برای دیگری اتفاق بیفتد...»
و در میانِ صدای خندهها و تبریکها،
تنها چیزی که سهمِ او شد،
همان یک قطره اشکی بود
که هیچکس ندید.
#هیله
Repost from N/a
این پست را فور کنید؛
تا شما را به یکی از شخصیتهای یک رمان تشبیه کنم،
و در سه واژه،
حال و هوایتان را به تصویر بکشم... 📖✨
🎀🦦
بدونِ محدودیت 🌱
