es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete 👈

نَهان‌ْخانه‌یِ دل..

نَهان‌ْخانه‌یِ دل..

Ir al canal en Telegram

غم‌َ‌ش در نَهان‌ْخانه‌یِ دل نشیند!

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
213
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
-230 días
Archivo de publicaciones
#صاحب‌_عزا‌ ! اِرباً اِرباً دلِ اوست... برایش صدقه کنار بگذاریم #تسبیح ! نخِ تسبیح مُحکم است و با تیزی از هم پاره می‌شود دانه‌ی تسبیح هم... می‌تواند در خاك گم شود! #مصیبت ! ... حتما بماند ... #ذکر ! پارسال لال بودم امسال اما صاحَ الحسین همانا و آه کشیدن‌های ما همانا آن‌قدر که‌... بماند! #شاهزاده ! حرف همین است همه‌ی روضه‌ی امشب را باید روی زمین بیفتی.. صورت به تربت بگذاری و زار که نه... شهقه بزنی... #رمز_روضه ! من امسال... با دست‌های خودم چیدمت! #شعر ! شب سوم و شب هشتم زمزمه‌ی قلبم همین است کاش هیچ‌وقت شعر نمی‌شناختم ... به انضمام رسم است... هرکه داغ جوان دید و... #روضه! حسین ! حسین ! حسین ! این از سال‌های قبل بماند می‌گفتم امسال اما همین بود. با همان صدا .. با همان گریز که کارِ دردِدل کردنش به کجا کشید من سال‌ها قبل... سوختم و تمام شدم. پارسال خاکسترم بود که آتش‌گرفته در باد می‌دوید. امسال؟!.. فقط حسرةً علیك! #لیلا ! گیسویِ علی اکبر گیسویِ علی اکبر #پس_از_تو ! پس از تو ای علی‌اکبر خاك بر سر دنیا. یا بنی! لقد استرحت من هم الدنیا و غمها... و بقی ابوك فریدا وحیدا! تا همیشه. #روایت_روضه سال قبل که دست دلم به نوشتن می‌رفت جرئت پیدا کردم و نوشتم: سندم هم همین بیت‌ی که امشب روضه‌خوان خواند؛ روضه‌یِ «چه‌کنم-چه‌کنم» برایِ شبِ هشتم هم هست! امسال... نفس بکش پسرم! #روایت_روضه حتماً همین تا همیشه این عبارت «دیدی؟!» با همین عبارت می‌توان تا شبِ هشتم مُحرّم سال بعد بی‌وقفه زار زد! #سوال_بی‌جواب ! هرسال شب سوّم به خودم وعده‌ی شب هشتم می‌دهم شب هشتم هم تا صبح از خودم می‌پرسم «چرا نمی‌میرم ؟» امسال؟! می‌کوبیدم به قلبم که چرا نمی‌ایستد از زدن قلبم اما هر نبض مشغول لطمه‌زنی بود غرقِ خون خوش به حالش! #ترس ! می‌ترسم هم از روضه‌ها هم از کلمات هم از نوشتن .. هم از نتوانستن همین ! #محرم_١٤٤۸ه #به_قلم_غریب #شب_هشتم #بمیرم_برات

حَسْرَةً علَیك...

#العطش #آب_فرات_بسته_شد امام صادق علیه‌السلام فرمود؛ هر جرعه‌ی آب را که نوشیدی «فَذَکَرَ عَطَشَ الحُسَین(علیه‌السلام)» که از آن عصرِ سرخ به بعد.. یك آبِ خوش از گلویِ ما پایین نرفت... #بمیرم_برات #عمو_جرعه_آبی

#صاحب‌_عزا ! کسی چه می‌داند او کجای عالم غریبانه می‌رود و برمی‌گردد.‌‌. می‌رود و برمی‌گردد.. می‌رود و برمی‌گردد‌‌.. برایش صدقه کنار بگذاریم. #رباب ! از عصر عاشورا به بعد قافیه امسال «عذاب» بود! تمام. هرکس شنید گفت که بیچاره مادرش... #لالایی ! -دلش خوش بود... -تو روضه‌هات دستامو تکون می‌دم. از سال‌های قبل امسال اما -مواظبت هستم... -لالالا ای طفلِ نخورده شیرم! -قرار گذاشتیم! #شرم ! هنوز با این عبارت کنار نیامدم که بنویسم‌ش. کاش... بماند. #نشد ! همین. #گهواره ! «در فرهنگ نامه‌ها نوشته‌اند جنس گهواره از چوب یا فلز است» نوزادان معمولاً یك نوع گهواره دارند طفل رباب اما تنها شیرخواری‌ست که تا شش‌ماهگی گهواره‌‌ش چوبی بود و بعد... گهواره‌ای فلزی داشت! -مواظبت هستم نترس مادر... #توان ! مُرده‌تر را گمانم نوشته بودم همین. گریز زیاد دارم برای نوشتن توان اما ...نه ! اشک و سوز ... شاید صدا اما نه! باقی‌ش بماند. گریه نکن رباب... عروسِ مادرم... ایشالله بارون می‌باره عموش رفته آب بیاره #به_قلم_غریب #شب_هفتم #محرم_١٤٤۸ه ١٤٤۸هـ قرار است متحمّل یك تصویر باشد از روضه‌ای در ١٤٤۷هـ از سری که دائماً روبه‌بالاست و نگاهی که دودو می‌زند رو به آسمان! بماند... -مواظبت هستم نترس مادر می‌افتی تو دستم نترس مادر!

#صاحب‌_عزا ! بلایِ عظیم... نبودن اوست پرپر... قلبِ صاحب‌عزاست برایِ قلبِ پرپرش دعا کنیم #روضه‌_خوان! بماند. #شیرین‌تر_از_عسل ! شیرینی روزگار تلخ حسین است و بس. زندگی برای حسین مرگ به پای حسین #حرز ! کاش... ما هم دست‌خطی از تو داشتیم.. که غرقِ اشك... بویش می‌کردیم و بغلش می‌گرفتیم. از سال قبل؛ امسال اما مرا هم با خودت ببر ! برای من هم پادرمیانی کن! دست مرا هم بگیر و این حرف‌ها .. #ماه_داماد ! به حکم آن‌که روضه تکرار ندارد شبِ عروسی لب‌تشنگان مبارك باد! #بلاء_عظیم ! الهی عظم‌البلاء به حق امیدِ پرپر شده‌ی یک نگاه.. #به_قلم_غریب #شب_ششم #محرم_١٤٤۸ه پ.ن۱؛ رد کلمات سال‌های قبل جایِ خود شبِ ششم ١٤٤۸هـ همان شبِ ششم ١٤٤۷هـ بود با این تفاوت که روضه‌خوان نداشت پ.ن۲؛ آدمی را دیده‌اید که وسطِ روضه‌ی شبِ ششم برای این گریه کند و به چه‌کنم‌چه‌کنم بیفتد که حالا با این گلبرگ‌های پرپر چه کنم؟! #به_قلم_غریب

#آن زیاد امید ندارم که از تپیدن قلبم گلی دوباره بروید مگر بهار که سر شد کنار سنگ مزارم دلی دوباره بکارید! پ.ن؛ ..
#آن زیاد امید ندارم که از تپیدن قلبم گلی دوباره بروید مگر بهار که سر شد کنار سنگ مزارم دلی دوباره بکارید! پ.ن؛ ..

#صاحب‌_عزا ! روایت به روایت می‌بیند کسی نیست برایش تعریف کند اما برای در تنهایی‌ روضه‌خواندنش صدقه کنار بگذاریم.. #اباعبدالله ! انحلال... بماند! #دست ! او کسی‌ست که اگر دست‌‌ت را به دست‌ش بسپرند جا نمی‌مانی... چه مادرانه پادرمیانی کند چه خواهرانه امانتداری... تو را به حسین می‌رساند! بماند... #روایت ! پابُلندی می‌کرد ... یکی در کوچه‌ها یکی در حوالیِ گودال من امسال اما جنازه‌وار دراز به دراز افتاده‌ام قدم نمی‌رسد ببینم من فقط می‌شنوم امسال! صدای ضرب دست باشد یا صدای برخورد فلز با گوشت من نمی‌بینم! #آغوش! آن خطِ شعر پارسال را خودتان بخوانید که حتماً.. دیگر نمی‌نویسد قلمم... و امسال بدتر از پارسال! که حتماً... امسال اما من دقیقه نود می‌خواهم‌ت! من این شب‌های نصف دوم دهه یادم آمده محتاجِ توأم و محتاج آن به آن و لحظه به لحظه‌هایی که مرا به تو می‌دوخت من آغوش‌ت را می‌خواهم حسین! #لحظه‌ی_آخر ! آدم تماشا بودن سخت است .. سخت‌تر اما ندویدن است!.. سخت‌ترین هم خواستن و نتوانستن است! والله لا اُفارق از تو یااباعبدالله ! #به_قلم_غریب #شب_پنجم #محرم_١٤٤۸ه

یااباعبدالله

روحش شاد حسین‌آقا بختیاری می‌فرمود؛ «غریب امام حسن‌ـه رفیق! حالا اگه می‌خوای یه‌خورده امام‌حسن رو صدا بزن...»

یاامام‌حسن شما اجازه بدین ما از جون‌مون مایه بذاریم تو این شبا و تو روضه‌ی ابی‌عبدالله

#صاحب‌_عزا ! ما دل‌مان لك زده برای یك دل سیر گریه در آغوشِ تو... به مثلِ امشبی تو دعایمان کن! #نگاه «ادب» نجاتِ حُر بود و «غریب» دوخته شده بود به «حبیب» ! زهیر را اما تو با نگاه برگرداندی به آغوش‌ت‌. من کارم از کلمه گذشته نگاهم کن! #بلد_بود ! «کاسه-لیسی» من نوشته بودم حاضر نیستم به سر و رویِ این عبارت دستی بکشم... امسال هم همین. همین عبارت عاقبت روسیاه‌ها را ختم بخیر می‌کند. #جنون ! هرچه خون بیشتر جنون بیشتر ما را مجنون بمیران! #ما ! جز تو کسی را نداریم ... کاش بغل‌مان کنی ... کاش در جوابِ آن همه «آه» یك «جان» بگویی درِ گوش‌مان ... کاش دست بگیری زیر چانه‌ی این روسیاه که خجالت می‌کشد از صدا زدنت و .. یک «ارفع رأسك» هم خرجِ ما کنی ... کاش به من هم محل بدهی .. این‌ها را قبل‌تر نوشتم پارسال هم به انضمام همین موارد شکسته‌تر از قبل نوشتم؛ تو برایِ حبیب نوشتی... تو دست زیر چانه‌ی حُر گذاشتی... تو جوْن رو خریده بودی... تو نگاه خرجِ زهیر کردی... تو عابس را عاشق کردی... من خراب کرده‌ام! امام زمانم ... نه دست‌نوشته‌ای نوشته برا‌یم نه می‌دانم کجاست نه از حال و روزش خبر دارم نه می‌توانم یك جرعه آب بدهم دستش که پایِ مصیبت تو از حال نروَد... نه دغدغه‌ش را دارم نه... حسین! من خراب کرده‌ام! تو درست کن... مرا درست کن! قسم به «همه جز تو یه روز منو تنها می‌ذارن معلومه!» امسال اما حال و روزم پریشان‌تر از این حرف‌هاست من مُرده‌ام حسین! وصیتِ من تویی مرا به خودت برگردان قسم به «اگه ول کنی من رو به حالِ خراب‌َ‌م بیچاره‌م!» #به_قلم_غریب #شب_چهارم #محرم_١٤٤۸ه

#صاحب‌_عزا ! کبود شده از گریه و از ضربِ دستِ روزگارِ غیبت برایِ کبودی‌هایش گریه کنیم! برای نجات از غیبت‌ش دعا ! #با_با_یی: بابا ! #شب_جنون ! ما دیوانه‌ی توییم و دیوانه در روزمره می‌میرد! #روضه ! روضه.‌. دیدی بغلم نکردی آخر است روضه.. چرا نمی‌میرم است همه در پس‌زمینه‌ی تحیّر ! #از_ریحانه_تا_غمخانه ! غم‌خانه‌ دل بود و ریحانه... آه و اشك تا آن‌جا که به خون بدل شود! #غریب ! حرف همان حرفِ ١٤٤٧ است: «کاش روضه‌خوان‌ می‌گفت؛ احوالِ کلماتِ امشب «زبانِ حال» است .. کاش مثلاً آن «آنِ» روضه ... که واقعیت سیلی می‌زند به صورتت واقعه‌ای واقعی نبود ... هرسال همین است؛ نیست! «زبانِ حال» نیست! غربت تو متنِ تاریخ است به سندِ موثق .. وای به حالِ ما ... وای به حالِ روضه‌خوان‌ها... وایِ به حالِ صاحب‌عزا ...» به انضمام اینکه من نمیخواهم باورم شود! #خلاص ! ١٤٤٧ و قبل‌ترها نوشته بودم «از شبِ سوّم به بعد ... برای پریشان‌ها.. تا شبِ عاشورا .. هرشب .. شبِ سوّم است !..» نه! تاریخ انقضای پریشانی به شبِ عاشورا نمی‌رسد... تا شبِ سوّم بعد آه می‌ماند و سوخته‌ای که قرار است خاکستر شود! و کاش یك آن... میانِ همین روضه ... در هوای کربلا لابه‌لای همین شبِ سوّم .. دق می‌کردیم و .. کاش... بماند ! #روایت_روضه «عشقه» گیاهی‌ست که مثل پیچك به جان درخت می‌پیچد و آن را ذره ذره در خود حل می‌کند تا آن‌جا که نمی‌ماند! این عبارتِ «طوری داد بزن که صدایِ مرا نشنوی» یعنی اگر صدایِ آه و دادت نرسید به صدای روضه‌خوان قرار است از جان‌ت قدّ یك نفس هم نماند! و کلمه‌ای بشنوی اگر شاهراه خیال می‌کشاندت به آن‌جا که دست‌هایت را محکم‌تر روی گوش‌هایت فشار می‌دهی؛ نفس‌ت قطع می‌شود؛ نمی‌توانی داد بزنی؛ چشم‌هایت لبالبِ اشك‌ند و انگار نمی‌توانند سرریز شود صدایی به قصدِ آه و به زور نفس از حنجره‌ت کشیده می‌شود که «داد» نیست ؛ «صرخه» نیست ؛ «شهقه» نیست؛ اسمش را نمی‌دانی اصلاً ! و بعدِ روضه با خودت کلنجار می‌روی که نکند این به اصطلاح «آه» یک واکنشِ دفاعی بود برایِ مقابله با بندآمدن نفس؛ که نکند می‌شد جان رسد به جانان و تو دست و پا زدی محضِ نرسیدن!! پ.ن؛ اینکه حرف‌های شب سوّم سایه‌ی کلماتِ سالِ قبل است ... بماند اینکه به شبِ پنجم کشیده شد... بماند اینکه شب‌های سوّم .. کسی نفس هم نمی‌تواند بکشد قلم‌ها قدم از قدم برنمی‌دارند آن هم قلم غریب !... بماند فقط همین که من مرده‌ام و مرده اگر صفت باشد من از شبِ سوم محرم ١٤٤۸ه تا همین آن، مرده‌ترین‌م! دست روی قلبم بکش مرا زنده کن بابا... #آتش این کلمه برای همین امسال است برای موکب و خیمه‌ای که شعله کشید پارچه‌ در آتش می‌سوزد استکان و نعلبکی از هرم آتش آب می‌شود آدم که بماند! گیسو که بیشتر... بماند! #به_قلم_غریب #شب_سوم #محرم_١٤٤۸ه

#صاحب‌_عزا ! نگران چشم دوخته به کربلاء حرفِ کربلاء که شد نگرانش باشیم #ورودیه ! ما تازه واردیم هوایِ کربلایِ ما را داشته باش #کربلاء ! «اعوذ من الکرب و البلاء» برایِ تو «الهی عظم البلاء» برای ما #نگران ! ابتدای نگاه به چشم‌های تو بود انتها نداشت نگاه میانه‌اش اما چشم‌های تو خیره مانده بود به چشم‌های نگرانش! به چشم‌های ما نگاه کن #شب_دوم #محرم_١٤٤۸ه

#محرم_١٤٤۸ه محبوبِ من! دور و برِ من همیشه‌‌ی خدا کاغذ و قلم بود ولی من از فرط عشق دست‌ و پایم را گم کرده بودم برای نوشتن غیر از کاغذ و قلم باید دستی هم باشد که بنویسد: «بسم الله الرحمن الرحیم من عاشق شما شده‌ام؛ مرا ببخشید! گستاخی کردم و عاشق شما شده‌ام. می‌خواهم به وسیله‌ی این نامه از شما اجازه بگیرم. اجازه می‌فرمایید گاهی من خواب‌تان را ببینم؟.» محبوبِ من! اغیار سرزنشم می‌کنند. می‌گویند؛ «عاشق به هلاکِ خویشتن مشغول است.» باشد، من تنها راه تو را بلدم. بگذار بگویند من طُعمه‌ی عشق شما شده‌ام. محبوبِ من! من تو را بلدم تو را نفس می‌کشم تو را زندگی می‌کنم نفس به نفس خودم را می‌شمارم. صدها دفعه به دنیا آمده‌ام هزار دفعه بالیده‌ام بزرگ شده‌ام هزار دفعه در جوانی عاشق شما شده‌ام، زیسته‌ام و آخرش عاشق می‌میرم. محبوب من! چه خوب است که آدمیزاد تنها یك‌بار عاشق می‌شود!

#صاحب_عزا ! وارد که شدی نگاه بیانداز شاید نگاه خسته و غمگین‌ش به نگاهت خورد... او دائماً به یادِ مصیبت است کاش دائماً به یادش باشیم و این شب و روزها برایش صدقه کنار بگذاریم #به_قلم_غریب #محرم_١٤٤۸ه #شب_اول #رخت_عزا ! دم غروب... چشم‌های دوخته شده به طاقتِ عرش پیِ رصدِ آه... دوخته می‌شوند به تار و پودِ پیراهنِ یار! تنها او بلد است ما را با همه‌ی تفاوت‌هایمان یك رنگ کند! #به_قلم_غریب #محرم_١٤٤۸ه #شب_اول #رجعت ! آدم گاهی می‌رود اما تهِ دلش مطمئن است که یك شب آن که دوستش دارد برمی‌گرداندش ما هرچقدر هم که رفته و... از دست رفته باشیم آخرش... شبِ اوّلِ مُحرّم‌‌‌ به حسین برمی‌گردیم. #به_قلم_غریب #محرم_١٤٤۸ه #شب_اول #چشم‌ها ! به مثلِ امشبی آدم پلك هم نمی‌زند مبادا قدّ لحظه‌ای حسرت برایش بماند خوش به حالِ چشم‌هایی که این همه لحظه چشم به راه و منتظر بودند چشم‌شان روشن! #به_قلم_غریب #محرم_١٤٤۸ه #شب_اول #دست‌ها ! او دست آدمی که کاری از دست‌هایش ساخته نیست را محکم‌تر می‌گیرد او با ذره ذره تربت تسبیح او با مولکول‌های استکانِ چای روضه او با تار و پودِ کتیبه و کتل او با گرد و غبار کفش‌ها او با قطره‌های اشك او با دستِ عاشقان‌ش او با دست‌هایی که سینه می‌زنند دستِ آدم‌های بی‌دست و پا را محکم‌تر می‌گیرد. #به_قلم_غریب #محرم_١٤٤۸ه #شب_اول #چای ! من می‌گویم کسی اگر قرار باشد خون‌ش را تصفیه کند تا شبی به پایِ تو جاری شود باید جرعه جرعه از جام تو بنوشد؛ شنو حکایتِ مستی که چای می‌نوشد! #به_قلم_غریب #محرم_١٤٤۸ه #شب_اول #هیئت ! آدمی به امید زنده است و هیئتِ حسین خانه‌ی امید همه‌ی ماست خدا امید آدم را ناامید نکند! #به_قلم_غریب #محرم_١٤٤۸ه #شب_اول #اشك ! یك روز چشم‌هایم دلتنگِ تو می‌شوند درست اما تا چشم‌هایم زنده‌اند بگذار تنها لبریزِ تو باشند. همین. #به_قلم_غریب #محرم_١٤٤۸ه #شب_اول #پرچم ! پرچم‌ش از همه بالاتر است. پرچم‌ش از همه زیباتر است. آدم به چشم کسی بیاید خشتِ دیوار هم که باشد پرچم‌ش را به دوش می‌کشد و عاقبت بخیر می‌شود. با پرچم ِ ریحانه زنده‌َم. #به_قلم_غریب #محرم_١٤٤۸ه #شب_اول #مجلس_عزا ! روضه چشم‌هایِ یار است و... کشاکشِ پیراهن. یا چشم‌یار مدد! بماند... #به_قلم_غریب #محرم_١٤٤۸ه #شب_اول #شور ! مرده‌ها بی‌تحرك‌ند شوك برای یك آن تکان‌شان می‌دهد ما مردگانی هستیم که نام حسین علیه‌السلام احیاء‌مان کرد. #به_قلم_غریب #محرم_١٤٤۸ه #شب_اول #سینه‌زنی ! از دست‌های من کاری ساخته نیست و کار قلبِ مرده‌ام از دست‌های من گذشته من محتاج دست‌های توأم تو بلدی غبار از قلب بتکانی با حرارت اسم‌ت ها کنی تا گرم شود و بعد با تپشِ نامت مشت بکوبی روی قفسه‌سینه‌‌ای تا زنده شود قلبی که با اسم تو می‌زند! شاید هم ... بماند. #به_قلم_غریب #محرم_١٤٤۸ه #شب_اول #لطمه ! با رویِ سیاه با گریه و آه من خیلی بدم من نابلدم. شاید هم ... بماند. #به_قلم_غریب #محرم_١٤٤۸ه #شب_اول #ذکر ! ما فقط اسم تو را بلدیم. ما فقط اسم تو را داریم. همین آن جان بستان‌. این هم ... فعلاً بماند. #به_قلم_غریب #محرم_١٤٤۸ه #شب_اول #نفس ! به رسم هر سال ... همچین شبی ... حالا یك نفسِ راحت بکش رفیق .. ما دوباره رسیدیم به شبِ اوّلِ مُحرّمِ عزیزمان ! #به_قلم_غریب #محرم_١٤٤۸ه #شب_اول #نیت ! جان‌بستان. #به_قلم_غریب #محرم_١٤٤۸ه #شب_اول

یك نفسِ راحت بکش رفیق! ما رسیدیم به شبِ اوّلِ مُحرّمِ عزیزمان... #به_قلم_غریب

جان بستان‌.

یا چشمِـ یار...

أَلسَّلامُ عَلَى الأجْسادِ الْعارِیاتِ. #محرم_١٤٤۸ه

sticker.webp0.07 KB