es
Feedback
"نبضِ خامـــوش اوراکـــــــــل"

"نبضِ خامـــوش اوراکـــــــــل"

Ir al canal en Telegram

اوراکلی تنها، بر لبه انتهایی کیهان مشغول خوردن چای.🍎✨🌲 Commisions, موقتا. @TheOracle666bot.

Mostrar más
703
Suscriptores
-424 horas
-367 días
+130 días
Archivo de publicaciones
☆°Giveaway!🎉 به مناسبت تولد چهل و یک سالگیم این پیام رو توی چنل پابلیکتون با +80 ممبر فور بزنید تا به قید قرعه به یک چنل ۱۰
☆°Giveaway!🎉
به مناسبت تولد چهل و یک سالگیم این پیام رو توی چنل پابلیکتون با +80 ممبر فور بزنید تا به قید قرعه به یک چنل ۱۰ تا بوست یک ماهه بدم :>
جوین باشید .
مهلت تا ۷ مهر.
به ارتمم ری اکشن بدید بوسممنون.

داشتم صحبتای این تراپیسته رو گوش می‌دادم و داشت می‌گفت: یک خودشیفته همیشه قهرمانه گاهی هم قربانی ولی هیچ‌وقت مسئول نیست. جالب

فقط بوس موس و قلببب

«بگذر ز من ای آشنا، چون از تو من دیگر گذشتم» #Art
«بگذر ز من ای آشنا، چون از تو من دیگر گذشتم»
#Art

«نظرتون چیه راجبش؟» #Random
«نظرتون چیه راجبش؟»
#Random

راستش وقتی ینفر رو دوست دارم و برام عزیزه، خیلی ارزون قیمت میشم؛ اشانتیون؟ نه، دقیقا میشم همون آدامس خرسی که جای اضافه پول بهتون میدن همونقدر بی کاربرد✨

Repost from N/a
یه جوری سکته می‌کنم از سواد نداشته‌ی خیلیا انگار که کیر فردوسی هستم

Repost from N/a
Stupid little shit that happens in my life
Stupid little shit that happens in my life

خداوند منو مرگی بده که بمیرم انشالله و به امید خدا

🔴 ‏آدم‌هایی که موقع حرف زدن باهاشون باید هزار جور حرفتو مزه کنی که یه وقت منظور خاصی برداشت نکنن کابوس تاریک شب‌های منن.

باور کنید نمیدونم دارم چکار میکنم #Wip #Digital
+1
باور کنید نمیدونم دارم چکار میکنم
#Wip #Digital

بچه ها بالاخره برگشتم با ویپ و یکم طراحی شاید باورتون نشه بالاخره و چقدر ریزش کردیم

Repost from N/a
چالش مثلا اینو فور کنین تو چنلتون بعد روی اوسی یا پرسوناتون ریپ بزنین تا به این سبک بکشمش لیمیت: ۱۰ نفر، ببخشید کونم نمیکشه💔
چالش مثلا اینو فور کنین تو چنلتون بعد روی اوسی یا پرسوناتون ریپ بزنین تا به این سبک بکشمش لیمیت: ۱۰ نفر، ببخشید کونم نمیکشه💔 اینجا هم عضو باشید😘

Repost from N/a
‏من نمی‌گم چرا داریم به فنا می‌ریم، من می‌گم چرا انقدر سرعتمون زیاده.

من خودم را فراموش کرده‌ام... اعتراف سختی بود! اما این را میدانم که دیگر سر سوزنی هم از خودم در خاطرم نیست. همه چیز در اجبار مرا می‌خورد و تکه هایم را هم تف میکند. اینکه با جملاتم بگویم خودم را گم کرده‌ام یا حدس میزنم در کجا گم شده‌ام کار بسیار دشواریست که هیچ‌گاه توان انجامش را نداشتم و نخواهم داشت؛ اما حالا همه چیز مرا به طغیان گری تبدیل می‌کند که عصب های مغزش برای بازی به یکدیگر دست می‌دهند و ناگهان او، در خاطرش کسی را می‌کشد؛ فکر کنم یکبار که طغیان کرده‌ام، اشتباهی خودم را کشته باشم.