꒷꒦✶☾𝓝𝖊𝕔ʀ𝔬𝓥𝐢𝖆☽✶꒦꒷
Ir al canal en Telegram
Necrovia; Ghost Town نِکروویا؛ شهر اشباح : بات ناشناس @necrovia_bot : اکانت نویسندگی من در Quotev https://www.quotev.com/ghostoo
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
574
Suscriptores
-724 horas
+157 días
+12130 días
Archivo de publicaciones
فیلم و سریال و انیمه دیدن ( من سلیقه خوبی تو فیلم و سریال معرفی کردن دارم، تضمین میکنم🥀 )
نویسندگی
خواب
ورزش هم میشه گفت دوست دارم
مثلا والیبال اینا
آهنگ گوش دادن
کتاب خوندن
ساز زدن
دیگه یادم نیست
Repost from N/a
چالش‼️
این سوال هارو داخل چنلتون فور بزنید تا ممبراتون ازتون بپرسن!!۱
.آرتیست مورد علاقت کیه؟ ۲.سبک آرت مورد علاقت چیه؟ ۳.پالت رنگ مورد علاقت. ۴. کرکتر گیم یا انیمیشن یا فیلم مورد علاقت؟ ۵.از چه براش هایی استفاده میکنی؟ ۶.ایده هاتو از کجا الهام میگیری؟ ۷.چقدر تو آرت هات از رفرنس استفاده میکنی؟ ۸.برای چی آرت میکشی؟ ۹.هدفت از آرتیست شدن چیبود؟ ۱۰.چطوری اسم آرتیستیت رو انتخاب کردی؟ ۱۱.به فرهنگ کدوم کشور علاقه داری؟ ۱۲.دوست داری تو آینده چیکار کنی؟ ۱۳.وقتی آرت بلاک میشی چیکار میکنی؟ ۱۴.جز آرت زدن سرگرمی یا کار دیگت چیه؟ ۱۵.سبک موسیقی مورد علاقت؟ ۱۶.اگه اوسیت آهنگ بود؟ ۱۷.درباره احساسات و رفتار های اوسیت بیشتر بگو. ۱۸.نقطه قوتت چیه؟ ۱۹.چی بهت بیشتر از هرچیزی انگیزه میده؟ ۲۰.اگه تو یه دنیای موازی بودی جز آرتیست به نظرت چیکاره میشدی؟! خوشحال میشم اگه همگی شرکت کنید💞
جوین بودن نیازی نیست فقط قراره درکنار هم خوشبگذرونیم🫐🥞یادتون نره تو ناشناس از خودمم بپرسید😭
Repost from . تامسون (گربه نارنجی)
- این پیامو فور کنید یه " پست " مشخص کنید بزارم اینجا ویو بگیره🍊.
ظرفیت خط میزنم
اما حالا، اگر این دختر قرار است در آینده باز هم به آن شرور تبدیل شود. بهتر است او را از همین حالا زیر نظر بگیرد. با فکر به نقشهی جدیدی، گوشهی لبش بالا رفت و دوباره به سمت دخترک قدم برداشت و همین باعث شد تای ابرو دخترک بالا برود. میتوانست گیج شدن او را به راحتی تشخیص دهد، اگر از همین حالا حواسش به تک تک حرکات او بود، میتوانست به راحتی جلوی اقدامات آیندهاش را بگیرد. بالاخره فاصلهی بینشان در حد دو قدم کاهش یافت. دخترک برای اینکه از کار او سر در بیاورد، سرش را بالا گرفت و به چهرهی شاهزاده خیره شد بلکه متوجه کارهایش شود، اما فایدهای نداشت. تنها چیزی که میتوانست ببیند، تارهای طلاییرنگ موهایش بود که زیر نور، درخشش خاصی داشت. شاهزاده که هنوز ذهنش درگیر نقشههای جدیدش بود، به چهرهی گیجشدهی دخترک خیره شد. لبخند عجیبی به لب زد: " پس برای اینکه رفتارم شایستهتر بشه.." کمی خم شد تا قدشان به هم برسد و همین باعث شد فاصلهشان از چیزی که هست هم، نزدیکتر شود. بر خلاف دخترک که حالا حتی بیشتر هم گیج شده بود، شاهزاده با چهرهای که رضایت را درونش میشد دید، دست راستش را حرکت داد و تکهای از تارهای موهای تیرهرنگ دخترک را بالا برد و به لبهایش نزدیک کرد. با نیشخند، بوسهای به تکهای از مویش زد و به چشمان عسلی کمرنگ دخترک، که حالا زیر تابش نور به زرد درخشانی تبدیل شده بود، نگاه کرد: " از ملاقات باهات خوشبختم، رجینا " و با همان نیشخند، موهایش را رها کرد و بدون هیچ حرف دیگری، به پشت چرخید و از در خارج شد. دخترک، رجینا، که هنوز هم در بهت اتفاقات بود، به رفتن شاهزاده خیره ماند. چه اتفاقی افتاد؟ اول تهدید شد و بعد هم این؟... گویا بعد از مدتها صدای ضربان قلبش را میتوانست بشنود. حالا چطور باید این نقشهاش را عملی کند وقتی این شاهزاده، از چیزی که انتظار داشت زودتر به سراغش آمده. خدمتکار که بلافاصله بعد از خروج شاهزاده، وارد کتابخانه شد. با چهرهای مضطرب پیش رجینا آمد: " ح-حالتون خوبه بانوی من؟ " به نظر میرسید او هم از دیدن شاهزاده آن هم با همچین چهرهای، ترسیده بود. رجینا ثانیهی دیگری هم به در خروج کتابخانه نگاه کرد و سپس، نگاهش را از آن گرفت و برای بار دیگر به سمت سکو برگشت: " آره، بیا به ادامهی کارمون برگردیم " و دوباره، خواندن کتاب آن هم با ذهنی مشغول و بههم ریخته را از سر گرفت.امیدوارم لذت ببرید🥀
#غوطه_ور_در_گردابی_از_زمان
💠Part2
آخر ترکیب همهی رنگها ؛ چیزی جز سیاهی و تاریکی نیست.
عمق آبی آسمان، امروز به طرز شگفتانگیزی یک دست بود. کمتر ابری در آسمان دیده میشد و آن ابرهای باقی مانده نیز یکدست و زیبا آسمان را زینت داده بودند. با باز بودن پنجرهای در فضای بزرگ سالن، نسیم خنک میوزید و تارهای موهای تیرهرنگش را به رقص دعوت میکرد. زمان زیادی از وقتی که این احساس را لمس کرده بود، گذشته است، اینکه میتوانست دوباره این احساس را تجربه کند، اتفاقی شگفتآور در این روز عجیب بود. با وجود اینکه خودش هم نمیتوانست از ماجرا سر در بیاورد، ترجیح داد با ساکت ماندن و نظارت بر اطراف، اطلاعات جدیدی را به دست آورد. پس با آرامش نسبی و خیالی آسوده، دستش را به سمت فنجان سفید رنگ با نقشی از گلهای ریز حرکت داد و با انگشتانش، دسته فنجان را چنگ زد. فنجان را بالا آورد و جرعهای از محتوای داخل آن را نوشید. مثل همیشه، همه چیز به طرز فوقالعادهای کنار هم قرار گرفته بود. مطمئنا این خواب قرار نبود همانگونه خوشایند بماند. و خب امان از بد بینی، اینطور نیست؟ با باز شدن دو لنگ کتابخانه، خدمتکار شخصیاش را که کنار در ایستاده بود، زیر نظر گرفت. خدمتکار تعظیم کوچکی سر داد و با تردید لب از لب باز کرد: " بانوی...م-من راستش..." حرفش تمام نشده بود که شخص دیگری در کنار خدمتکار ظاهر و صدای قدمهایش در کل سالن پیچید. با بالا آوردن چشمانش و رسیدن به چهرهی نورانی پسر، احساس بدی سرتاسر وجودش را در برگرفت، مطمئن بود این شخصی که اینجاست، در واقع نامزد فعلیاش، وليعهد آینده. دیروز به اولین قرار ملاقاتشان نیامده بود... و حالا او اینجاست؟ آن هم در کتابخانه عمومی قصر؟ قدمهای شاهزاده تندتر شد و در کسری از ثانیه، به او رسید، نگاهش تند و عصبانی بود؛ اینبار چه اتفاقی افتاده که خودش هم از آن خبر ندارد؟! او در حالی که روی سکوی پنجرهای که به سمت بالکن کتابخانه باز میشد، نشسته بود. فنجان را پایین آورد و تنها بدون هیچ حرفی، منتظر ماند تا شاهزاده شروع کند، هرچند که این رفتارش در مقابل ولیعهد آیندهی سرزمین، گستاخی به حساب میآمد. اما ترجیح میداد وقتش را بیهوده به خاطر شخصی که هیچ اهمیتی به او نمیدهد، هدر ندهد. به هر حال این اولین ملاقاتشان در این وضعیت نبود. شاهزاده ابتدا لبش را گزید، و سپس با صدایی تقریبا عصبی لب زد: " چه نقشهای زیر سرته؟! " دخترک با شنیدن این حرف تعجب کرد، نقشه؟ راجع به چه چیزی صحبت میکرد؟ نفس عمیقی کشید و بالاخره تصمیم گرفت اظهار نظری کند: "...نقشه؟ منظورتون رو نمیفهمم " همین حرف کافی بود تا شاهزاده عصبیتر شود: " فکر کردی من احمقم؟! " با بالا رفتن صدایش، خدمتکار که هنوز پشت سرشان کنار در ایستاده بود، با ترس نگاهی به وضعیت انداخت. برای اینکه بیشتر از این جنجال به پا نشود، دستش را به نشانهی مرخص کردن خدمتکار بالا آورد: " میتونی بری " و خدمتکار هم با تعظیمی کوتاه از محضرشان مرخص شد. با خارج شدن دختر، نفس عمیقی کشید و کتابی را که مشغول خواندنش بود، روی سکوی کنارش گذاشت و از جایش بلند شد و چروک لباس بنفشترهاش را تکاند: " متاسفم شاهزاده لوئیز ولی من متوجه منظورتون نمیشم، و فکر نکنم این رفتار اون هم در اولین ملاقات ما، شایسته باشه... " شاهزاده که با این حرف حتی بیشتر عصبی شده بود، قدمی جلوتر رفت و فاصلهی میانشان را طی کرد. هیچ متوجه نمیشد چرا شاهزاده آنقدر عصبی است. شاهزاده نفس تندی بازدم کرد: " همهی اینا زیر سر توعه، مطمئنم. " سرش را نزدیکتر برد و بیتوجه به چهرهی متعجب دخترک، کنار گوشش زمزمهوار لب زد: " من دنیز رو پیدا میکنم و اینبار هم تمام نقشههات رو از بین میبرم، مطمئن باش " سپس چند قدم از او فاصله گرفت، خواست به سمت در برود که صدای دخترک به گوشش رسید: " اینکه شاهزاده درست جلوی معشوقش راجع به یه دختر دیگه حرف بزنه، شایسته یه ولیعهد نیست. " با این حرف برگشت و به دخترک نگاه کرد، چطور میتوانست همچین حرفی بزند. یعنی او از هیچ چیز خبر نداشت؟ مطمئنا این دختر همان شخصی بود که او را به قتل رساند. چطور میتوانست چهرهی قاتلش را از یاد ببرد؟ و نکتهی مهمتر را فراموش نکند، مگر جز او، چه کس دیگری میتواند همچین کاری انجام دهد؟ همهی این اتفاقات گیج کنندهاست! دخترک همچنان سر جایش ایستاده و به او خیره شده بود. حالا که به چهرهاش دقت میکرد، او هیچوقت این دختر را در اولین ملاقات بهارهشان ندیده بود. در اصل، هیچوقت حاضر نبود کسی را که هیچ احساسی نسبت بهش ندارد، وارد زندگیاش کند.
Repost from 𝕮𝖔𝖚𝖗𝖙 𝖔𝖋 𝕾𝖍𝖆𝖉𝖔𝖜𝖘🕸
فولدر آرتیست ها🫐✨️
این پیام رو فوروارد کنید چنلتون
تا برای آرتیست ها فولدر درست کنم✨️
جوین باشید:>
لیمیت:خط میزنم
💠چالش
این پیام + این آرت رو فوروارد کنید تو چنلتون و یه ارت/ پیام که دوست دارید و کم حمایت شده رو ریپلای کنید تا من بذارم توی کانال و حمایت بشید.
جوین باشید🥀
