es
Feedback
Blue berry 🫐

Blue berry 🫐

Ir al canal en Telegram

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
194
Suscriptores
Sin datos24 horas
-137 días
-1330 días
Archivo de publicaciones
حال روحیم وقتی ساعت ها می‌شینم متن می‌نویسم و یه نفر از متن هام خوشش میاد 🫠🩷🩵
حال روحیم وقتی ساعت ها می‌شینم متن می‌نویسم و یه نفر از متن هام خوشش میاد 🫠🩷🩵

تنها آهنگی که فکر میکنم تا آخر عمرم میتونم گوش کنم 🫠🩵

mahyar_baghal.mp35.02 MB

ولی واقعا تو زندگیم به همچنین وایبی نیاز مندم 💫🙃
ولی واقعا تو زندگیم به همچنین وایبی نیاز مندم 💫🙃

اگه قرار بود پرنسس بشم 🙃🤗💙🥺
اگه قرار بود پرنسس بشم 🙃🤗💙🥺

photo content
+4

🕊️ رمان: گردآفرید – نگهبان آینه‌ی خورشید فصل اول: بازگشت از دل خاک باد از دشت زابل می‌وزید، بوی خاک و کهنگی را با خود می‌آورد. در میانه‌ی شب، مه نقره‌ای رنگی دورتادور تپه‌ای باستانی پیچیده بود؛ جایی که گفته می‌شد پیکر گردآفرید، دختر جنگ و آفتاب، در آن خفته است. اما امشب زمین دیگر آرام نبود. صدای زمزمه‌ی روح‌های باستان در باد پیچیده بود: «اژی‌دهاک بازمی‌گردد… زنجیر دماوند شکسته است…» از دل خاک نوری بیرون زد — نه طلایی، نه سفید، بلکه نوری که بوی گرگ و گندم می‌داد. زره نقره‌ای درخشان در میان غبار نمایان شد. گردآفرید چشمانش را گشود. او دیگر از نسل خاک نبود، بلکه از جوهر آتش مقدس آفریده شده بود. زمانی طولانی در خواب خدایان به سر برده بود، تا هنگامی که جهان دوباره به شمشیرش نیاز پیدا کند. او ایستاد. آسمان شکافته شد و ستارگان با او سخن گفتند. از دل تاریکی، پرنده‌ای از آتش پایین آمد — سیمرغ. پرهایش چون طلا می‌درخشیدند و صدایش، مانند طبل نبرد بود. سیمرغ گفت: «دختر آفتاب، زمان برخاستن است. اژی‌دهاک، مار سه‌سر، زنجیرهایش را شکست و سایه را بر جهان گسترانده. جهان انسان و ایزد در حال فروپاشی است. تو باید نگهبان آینه‌ی خورشید شوی، پیش از آن‌که نور خاموش گردد.» گردآفرید سرش را خم کرد. «اگر تقدیر چنین است، پس راه را نشانم بده، ای پیر دانا.» سیمرغ یکی از پرهایش را کند و در دستان او گذاشت. پر، به شمشیری از آتش بدل شد — شمشیر ورهرام، شمشیری که تنها زنی از نژاد نور می‌توانست آن را حمل کند. گردآفرید گفت: «به نام راستی، می‌جنگم. نه برای تاج، نه برای نام، بلکه برای روشنی زمین و دل‌های انسان‌ها.» و آن‌گاه، باد برخاست. زره‌اش درخشان شد، اسبش از میان شعله‌ها بیرون آمد — اسب سیاه‌چشم با یال‌هایی از دود نقره‌ای، به نام گُرزنگ. گردآفرید سوار شد. به سوی شرق تاخت، جایی که دژ اژدها در زیر کوه البرز خوابیده بود… و در آسمان، سیمرغ برفراز او پرواز می‌کرد، با نغمه‌ای از امید و هشدار.

> «این پر، کلیدِ زمان است. با آن، می‌توانی میان گذشته و آینده سفر کنی؛ اما هر سفری بهایی دارد...» چشمانش را بست، و وقتی گشود، در ایران امروز بود — اما زمینی سبز، پرآب و آرام. مردم می‌خندیدند، چون با زمین آشتی کرده بودند. در چشمه‌ی زلال روبه‌رویش، تصویر آناهیتا پدیدار شد: — تو انجامش دادی، دختر چشمه. — این پایان است؟ — نه، آغازِ آرامش. تا زمانی که انسان عشق بورزد، جادو ادامه دارد. نیلو به افق نگاه کرد. پرِ سیمرغ در باد درخشید، و او دانست: سرزمینش زنده است — چون هنوز چشمه در دل انسان می‌جوشد.

🕯️ آخرین شعله‌ی آناهیتا (رمان کوتاه فانتزی از گذشته‌ی ایران تا امروز) 🌾 فصل اول: چشمه‌ی جاودان می‌گویند روزگاری، پیش از آن‌که دیوارهای شهرها از آهن و شیشه ساخته شوند، در دل ایرانِ کهن، زنی می‌زیست به نام آناهیتا؛ نگهبانِ آب و روشنایی. او از چشمه‌ای می‌نوشید که هر جرعه‌اش، خاطره‌ی هزار سال تاریخ را در خود داشت. هر صد سال، آناهیتا از خواب بیدار می‌شد تا ببیند سرزمینش چه شده است. در بیداری نخست، پادشاهان هخامنشی در پرستش آتش بودند، و پرچم‌ها در باد می‌رقصیدند. او با غرور لبخند زد. در بیداری دوم، سپاهیان عرب آمده بودند، و زبان تازه‌ای بر لب مردم بود. آناهیتا، جامش را در چشمه فرو برد تا از میان واژه‌های تازه، عشق و شعر بسازد. در بیداری سوم، مغولان آمدند؛ زمین سوخت، اما از دل خاکستر، مردی برخاست که شعر می‌گفت و از آزادی حرف می‌زد — حافظ. آناهیتا لبخند زد، چون هنوز شعر زنده بود. در بیداری چهارم، چراغ‌های تهرانِ قاجار بود؛ کالسکه‌ها، فانوس‌ها و دل‌هایی پر از رؤیا. او آهی کشید: «زمان می‌گذرد، اما دلِ انسان همان است.» و حالا، در بیداری آخر، قرن بیست‌و‌یکم بود. آناهیتا در میان دود و برج‌های بلند ایستاد. چشمه‌اش خشکیده بود. اما صدای دختری از خیابان پیچید — دختری با موبایل در دست و شعری در دل، که به زبانی نو از عشق و آزادی می‌نوشت. آناهیتا لبخند زد. جرعه‌ی آخر را از چشمه‌ی خشک نوشید، و همان لحظه، نوری طلایی در آسمان تهران درخشید. چشمه‌ی کهن دوباره جوشید؛ اما این بار نه در دل کوه، بلکه در دلِ انسان‌هایی که هنوز رؤیا می‌بافند. ✨ فصل دوم: بازگشتِ چشمه پاییز تهران آرام می‌بارید. نیلو، دختری شاعر با هدفون در گوش، از میان خیابان خیس می‌گذشت. در دفترچه‌اش شعری نیمه‌تمام داشت: > «اگر روزی زمین خاموش شود، از نگاه من، دوباره سبز خواهد رویید...» ناگهان، نوری آبی در آسمان چرخید و در حوضی قدیمی افتاد. از میان آب، زنی بیرون آمد با چشمانی به رنگ آفتاب غروب. نیلو خشکش زد. زن گفت: — تو صدایم کردی، دخترِ شعر. — من؟ من فقط شعر می‌نوشتم... — من آناهیتا هستم، نگهبانِ چشمه‌ی روشنایی. چشمه‌ام مرده بود، تا وقتی کلمات تو بیدارش کردند. آب در حوض شروع به درخشش کرد. در موج‌هایش، تخت‌جمشید، سیمرغ، مولانا و دخترانی در میدان نقش‌جهان دیده می‌شدند. — این سرزمین با شعر زنده مانده است، نه با شمشیر. و تو، باید نگهبان تازه‌ی چشمه باشی. آناهیتا، دستش را روی سینه‌ی نیلو گذاشت. نوری آبی در قلبش درخشید. صدای آب از دل زمین برخاست، و نسیمی خنک چهره‌ی مردم را نوازش کرد. آناهیتا ناپدید شد و تنها صدایش ماند: > «تا زمانی که عشق در کلماتت جاری‌ست، چشمه‌ی ایران هرگز خشک نخواهد شد...» نیلو لبخند زد و در دفترش نوشت: > «ما، وارثانِ نوری هستیم که هیچ‌گاه خاموش نمی‌شود.» 🌿 فصل سوم: بیداریِ زمین ماه‌ها گذشت. نیلو دیگر آن دختر ساده نبود؛ وقتی شعر می‌خواند، باد می‌رقصید و باران می‌بارید. او می‌دید که در دل خاک خشک، رگ‌های نقره‌ای از تشنگی می‌نالند. اما در سایه‌ها، دشمنی قدیمی بیدار شده بود — فراموش‌کنندگان. مه‌های تاریکی که از بی‌اعتقادی انسان‌ها نیرو می‌گرفتند و امید را می‌بلعیدند. شبی، آناهیتا در خواب به نیلو گفت: — زمین فراموش شده. بیدارش کن. — من فقط شعر بلدم... — شعر تو جادوست. آن را با عشق بخوان، تا مردم دوباره زمین را به یاد آورند. روز بعد، نیلو در میدان بزرگ شهر ایستاد. چشمانش را بست و خواند: > "زمینم، بخواب نرو، هنوز دستان تو را صدا می‌زنم، در دل هر انسان، چشمه‌ای هست، که فقط با عشق می‌جوشد..." زمین لرزید، و از دل آسفالت، فواره‌ای از نور بالا رفت. گل‌های نیلوفر روییدند، پرنده‌ها چرخیدند، و مردم بی‌دلیل لبخند زدند. سایه‌ها عقب نشستند. آناهیتا با صدایی آرام گفت: > «جادو همیشه در مردم بوده، فقط باید کسی آن را بیدار کند.» و افسانه‌ی آناهیتا، دوباره زنده شد — نه در معبدهای کهن، بلکه در دل نسلی که با شعر و عشق، زمین را بیدار کرد 🔮 فصل چهارم: راز چشمه از آن روز، خواب‌های نیلو پر از صدای آب شد. هر شب، آوایی می‌گفت: > «بازگرد، به آغازِ رود، جایی که نور، نخستین بار بر خاک تابید...» او فهمید باید سرچشمه‌ی واقعی را بیابد. در شبی مهتابی، در دل کویر، از میان شن‌ها نوری برخاست و زمین زیر پایش لرزید. وقتی چشم گشود، در میان ستون‌های تخت‌جمشید ایستاده بود. پادشاهی با تاج زرین به سویش آمد و گفت: — خوش آمدی، نگهبان آینده. زمان دایره است، و تو به آغاز بازگشته‌ای. — شما... داریوش؟ کوروش؟ — نام‌ها مهم نیستند. ما نخستین چشمه را ساختیم، اما آن را در دل انسان‌ها گم کردیم. تو باید دوباره آن را بکاری. پرنده‌ای طلایی — سیمرغ — از آسمان فرود آمد و پر درخشانش را بر شانه‌ی نیلو گذاشت. صدایی در ذهنش پیچید:

قسمتی از ثمیننننن💙😭🥺

+2
Out of Touch Daryl Hall John Oates.mp33.85 MB

ولی ابیییییی💙🫂💙🥺🥺

photo content
+3

👻🎃🕸️🕷️☠️🕯️ 👻 «شب سایه‌ها» باد سردی از میان کوچه‌های سنگ‌فرش‌شده‌ی شهر «رِیون‌فیلد» می‌وزید. شمع‌های روی پنجره‌ها یکی‌یکی خاموش می‌شدند، و نور نارنجی کدوتنبل‌ها روی دیوارها می‌رقصید. هالوین بود؛ شبی که مرز میان دنیای زندگان و مردگان نازک می‌شد. «اِلورا»، دختری با موهای سیاه و چشمان بنفش، در میان جمعیت ماسک‌دار قدم می‌زد. کسی نمی‌دانست او از نسل جادوگران شب است — آخرین وارث خط خونی که می‌توانست سایه‌ها را کنترل کند. او آمده بود دنبال چیزی که سال‌ها پیش از خاندانش دزدیده شده بود: قلب شب، سنگی سیاه و درخشان که با آن می‌شد مرز میان جهان‌ها را گشود. اما امشب، همه چیز فرق داشت. چون کِین هم آنجا بود — پسری مرموز با ردای قرمز و لبخندی که بیشتر به طلسم شبیه بود. او شکارچی جادو بود، اما نگاهش به اِلورا پر از تناقض بود؛ انگار خودش هم نمی‌دانست می‌خواهد نجاتش دهد یا نابودش کند. در میدان مرکزی، ساعت دوازده را زد. سایه‌ها از زمین برخاستند، و چهره‌های فراموش‌شده میان مه ظاهر شدند. اِلورا در میان زمزمه‌ی ارواح، وردی را خواند. نور بنفش از دستانش بیرون زد و با سنگ سیاه درون صندوق باستانی درآمیخت. کِین فریاد زد: — «اگر قلب شب رو بیدار کنی، دیگه راه برگشتی نیست!» اِلورا لبخند زد، اشکی از گوشه چشمش لغزید و گفت: — «راه برگشتی هیچ‌وقت وجود نداشت.» نور همه جا را فرا گرفت. وقتی ساکت شد، فقط دو ماسک روی زمین افتاده بود: یکی سیاه، یکی قرمز. و در آسمان، ماه هالوین لبخند می‌زد. اما مردم شهر سوگند خوردند که از آن شب به بعد، هر سال در نیمه‌شب هالوین، دو سایه را می‌بینند که دست در دست، میان مه می‌رقصند... یکی با چشمان بنفش، دیگری با ردایی سرخ. ☠️🕷️🕸️🎃👻🕯️

Happy halloween 👻🎃🕸️🕷️☠️🕯️

🎃 ریشه‌ی باستانی هالووین از جشن «سامهاین» (Samhain) در ایرلند و اسکاتلند باستان سرچشمه گرفته است. سامهاین یکی از مهم‌ترین جشن‌های سلت‌ها (Celtic) بود، قومی که حدود ۲٬۰۰۰ سال پیش در بخش‌هایی از اروپا زندگی می‌کردند. سلت‌ها باور داشتند که در شب ۳۱ اکتبر، مرز بین دنیای زندگان و مردگان نازک می‌شود و ارواح مردگان می‌توانند به زمین برگردند. برای محافظت از خود، آتش‌های بزرگ روشن می‌کردند، ماسک می‌زدند تا ارواح آنها را نشناسند، و خوراکی به ارواح می‌دادند تا آرامشان کنند — چیزی شبیه رسم امروزی «شیرینی یا شیطنت» (Trick or Treat). ⛪ ورود مسیحیت و تغییر معنا در قرن هفتم میلادی، کلیسای کاتولیک تصمیم گرفت جشن سامهاین را با آیین‌های مذهبی جایگزین کند. روز اول نوامبر به عنوان روز همهٔ قدیسان (All Saints’ Day) تعیین شد، و شب قبل از آن (۳۱ اکتبر) را «All Hallows’ Eve» نامیدند، یعنی شب پیش از روز مقدس. با گذر زمان، این واژه کوتاه شد و شد Halloween. 🎭 ورود به آمریکا در قرن نوزدهم، مهاجران ایرلندی و اسکاتلندی آیین هالووین را به آمریکا آوردند. در آمریکا، این جشن کم‌کم رنگ تفریح و سرگرمی گرفت: کودکان لباس‌های ترسناک می‌پوشیدند، از خانه‌ای به خانه‌ی دیگر می‌رفتند و شیرینی جمع می‌کردند, و کدوهای توخالی با چهره‌های خندان و ترسناک (Jack-o’-lantern) درست می‌کردند. 🎃 هالووین در دنیای امروز امروز هالووین یکی از محبوب‌ترین جشن‌ها در کشورهای غربی است — مخصوصاً در آمریکا، کانادا و بریتانیا. در این روز مردم: لباس‌های ترسناک، فانتزی یا خنده‌دار می‌پوشند، خانه‌ها را با کدوهای تراشیده و شمع تزئین می‌کنند، و در مهمانی‌ها و جشن‌های خیابانی شرکت می‌کنند. با وجود تغییر شکلش، ریشه‌ی اصلی هالووین همچنان یادآور ارتباط انسان با راز، مرگ، و دنیای ناشناخته است.

من باید یه اعترافی کنم : اونم اینکه من عاشق کسی هستم که به چیز های که می‌زارم ری اکت میده 🥺🫂💙

شب هالووین... 🎃جایی بین رویا✨ و کابوس،☠️ وقتی مه رو زمین می‌خزه 🕷️🕸️و فانوس‌ها می‌درخشن،🕯️ روح‌ها می‌رقصن☠️💃🏻 و جادو زنده میشه...🌼✨🕷️ 🕯👻 happy halloween 🕸

ویولت هر روز از همان پنجره به کوچه نگاه می‌کرد. مردی که عاشقش بود، بی‌خبر از احساسش، هر روز می‌گذشت. دلش می‌خواست روزی دلش را بداند، اما ترس از رد شدن، او را همیشه پشت پنجره نگه می‌داشت. یک عصر پاییزی، وقتی مه کم‌کم خیابان را پر کرده بود، مرد ایستاد و مستقیم به پنجره نگاه کرد. ویولت نفسش بند آمد و دوید سمت در خروجی. اما وقتی رسید… کوچه خالی بود. روی زمین یک یادداشت کوچک افتاده بود: "می‌دانستم که نگاهت را می‌بینم. ولی من دیگر نمی‌توانم منتظر بمانم. رفتنم را ببخش." ویولت خم شد و یادداشت را برداشت، اما در همان لحظه قطره‌ای از باران روی دستش افتاد… و با خودش فهمید که حتی فرصتی برای گفتن یک کلمه هم نداشت. عشقش واقعی بود، اما همیشه یک طرفه و حالا از دست رفته بود.

خانه‌ی خاموش ساعت سه‌ی بامداد بود. باران بی‌وقفه می‌بارید و جاده خالی بود. آریانا که از مهمانی دیر برگشته بود، ناگهان ماشینش در میان جنگل خاموش شد. هیچ سیگنال تلفنی هم نبود. در دوردست، چراغی زرد از پنجره‌ی خانه‌ای قدیمی می‌درخشید. با تردید جلو رفت. در خانه نیمه‌باز بود. بوی نم و چوب پوسیده نفسش را سنگین می‌کرد. داخل خانه هیچ‌کس نبود جز یک پیانو وسط سالن که خودش آرام می‌نواخت؛ کلیدهایش پایین می‌رفتند، بی‌آنکه دستی رویشان باشد. آریانا عقب کشید. صدایی از طبقه‌ی بالا آمد. صدای کسی که نامش را آهسته زمزمه می‌کرد: — «آریـــانا...» پاهایش یخ زد. جرأت نداشت ولی مجبور شد بالا برود. در اتاقی تاریک، روی میز خاک‌گرفته، قاب عکسی افتاده بود. وقتی گرد و غبار را پاک کرد، قلبش ایستاد: عکس خودش بود. همان لباس، همان چهره. و زیر عکس نوشته شده بود: «او بازمی‌گردد.» صدای در بسته شد. چراغ‌ها خاموش شدند. تنها چیزی که می‌شنید، ملودی پیانو بود که هر لحظه بلندتر و خشن‌تر می‌شد. آریانا خواست فرار کند، اما وقتی به آینه‌ی شکسته‌ی اتاق نگاه کرد، تصویر خودش نبود. زنی با چشم‌های سیاه، درست پشت سرش ایستاده بود و لبخند می‌زد. و آخرین چیزی که شنید، همان زمزمه‌ی سرد بود: — «این‌بار دیگه نمی‌ذاری بری...» آریانا جیغ زد و عقب پرید، اما پاهایش انگار به زمین چسبیده بودند. زنی با چشم‌های سیاه آرام نزدیک‌تر شد. صدایش مثل صدای ترک خوردن شیشه بود: — «تو جای منی... سال‌ها منتظرت بودم.» آریانا نفس‌نفس می‌زد. با دست لرزان قاب عکس را برداشت و به سمت زن پرتاب کرد. قاب به دیوار خورد و شکست. ناگهان همه‌چیز ساکت شد؛ پیانو، صدای باران، حتی نفس خودش. یک لحظه بعد، همه‌چیز تغییر کرد. او خودش را وسط همان سالن دید، اما دیگر اثری از پیانو و نور نبود. فقط تاریکی و صدای قطره‌های آب از سقف. روی میز، همان قاب عکس بود… اما حالا عکس زن چشم‌سیاه در آن قرار داشت. آریانا به سمت در دوید. اما در، دیگر به بیرون باز نمی‌شد. هر بار که آن را باز می‌کرد، دوباره به همان سالن برمی‌گشت. دیوارها مثل یک هزارتو تغییر می‌کردند و او هرچه بیشتر می‌دوید، بیشتر در اعماق خانه فرو می‌رفت. سردی دست کسی را روی شانه‌اش حس کرد. وقتی برگشت، زن سیاه‌چشم لبخند زد. — «حالا نوبت توئه که اینجا بمونی.» آریانا فریاد زد، اما صدایش در دیوارها گم شد. ... و صبح روز بعد، رهگذری که برای پناه گرفتن از باران وارد خانه شد، فقط یک پیانو دید که آرام می‌نواخت. روی میز، قاب عکسی بود با تصویر دختری به نام آریانا... و زیر آن نوشته شده بود: «او بازگشته است.»