es
Feedback
💐جَهِشِ دِل _ آوَاِیِ‌ گُم‌نَام💐

💐جَهِشِ دِل _ آوَاِیِ‌ گُم‌نَام💐

Canal cerrado

جَهِشِ دِل / آوَاِیِ‌ گُم‌نَام اینجا دل می‌جهد تا خاموش نماند؛ آوا اگرچه گم‌نام است، اما حقیقتِ جان را نجوا می‌کند. مالک _ کانال.. آوَاِیِ‌ گُم‌نَام.. آغاز فعالیت.. 1404 / 8 / 19..

Mostrar más
Irán140 039La categoría no está especificada
278
Suscriptores
Sin datos24 horas
-57 días
+1130 días
Archivo de publicaciones
گفت: روزی که همچون من، رو به قبله بایستی، چشمانت در سپیدیِ دیوار گم شود... و نتوانی حتی یک “آمین” را از حصارِ لب‌هایت عبور دهی… در حالی که دلت انبوهی از دعاهای بی‌سرانجام را چون پرندگانِ زخمی در سینه نگه داشته است روزی که خواهش‌هایت پشتِ بغضی سنگین زنجیر شوند... و زبانت توانِ خیانت به سکوت را نداشته باشد، بدان همان‌جا دلَت را باخته‌ای... آنجا که دست‌هایت بالا می‌رود.. اما صدایت در گلو می‌شکند؛ آنجا که ایمان نه از سرِ یقین، که از شدتِ درد به سکوت پناه می‌برد. همان لحظه چیزی در تو فرو می‌ریزد، بی‌صدا، بی‌تماشاگر، اما عمیق‌تر از هر شکستِ آشکار... #آوای_گم‌نام..🍃

Repost from N/a
همیشه تاریک ترین لحظه ی شب درست قبل از سپیده دم است ما اغلب از رو به رو شدن با تاریکی دورنمان می ترسیم از تنهایی از ابهام از علامت های سوالی که آینده جلوی پایمان می گذرد اما! حقیقت این است که ستاره ها بدون تاریکی نمی درخشند و انسان بدون عبور از طوفان ریشه هایش عمیق نمی شود🍃 رنج ها به میان می آیند تا پوسته ی قدیمی ما را بشکنند.‌‌‌.. این شکستن نابودی نیست بلکه ترک خوردنِ دیواری است که مانع تابش نور به درونمان می شود باید به مسیر ادامه داد حتی وقتی قدم بعدی هنوز روشن نیست ایمان راه رفتن در تاریکی است با این یقین که دست کم صخره ای زیر پا هست وقتی که از این دالان سخت بگذری پشت سرا را نگاه خواهی کرد و خواهی دید که چقدر بزرگ تر از دردهایت بوده ای تو همان نوری هستی که در جستجوی آن می گشتی #نسـاء_سادات @Taknevis_1

Repost from N/a
و ناگهان هر آنچه که شوقش را داشتی برایت پوچ‌ و بی معنی می‌شود...🔥

فدایِ واژه‌هایِ پرمهرِ تو...🤍 بلی، بسیار موردِ پسندم قرار گرفت.. راستش خودِ من هم "عشقِ بی‌پایان در حسرتِ یار" را بیشتر از دیگر نوشته‌هایم دوست دارم؛ شاید چون بخشی از دلتنگی‌ها، سکوت‌ها و حقیقت‌های ناگفته‌ام میانِ سطرهای آن نفس می‌کشند... 🫀🍃

ههههه، بخاطر بعد از هر خنده گریه کردم... چشم...خوش صدا‌‌..🦋😭

الله مره چشمی نکنی...😔🫥 این روز زیاد می خندم..حتما فتنه‌‌ی در راه است..

آخرین عنوان کتاب...🥀 عاشق این کتابم..🫀
آخرین عنوان کتاب...🥀 عاشق این کتابم..🫀

من با هر رمانی کنار نمی‌آیم؛واژه باید توانِ غرق کردن داشته باشد، باید آن‌قدر عمیق باشد که میانِ سطرهایش، خودم را گم کنم. رمانی که نتواند مرا از جهانِ واقعی بِکَند و به تبعیدگاهِ احساساتِ خودش ببرد، معمولاً نیمه‌راه رهایش می‌کنم؛چون برای من، خواندنِ یک کتاب تنها گذر از صفحه‌ها نیست، سقوطی آگاهانه در اعماقِ روحِ نویسنده است. صفحه‌ی ۴۹ بودم، اکنون به ۱۱۰ رسیده‌ام...و این برای من اعترافِ کوچکی نیست. واژه‌هایش بویِ رنجِ فهمیده‌شده می‌دهند؛انگار نویسنده‌ی کوچک درد را زندگی کرده و بعد آن را به جوهر تبدیل کرده باشد. من نوشته‌هایی را دوست دارم که پس از بستنِ کتاب هم رهایم نکنند؛آن‌هایی که مانند زخمی نجیب، در ذهن بمانند و تا مدت‌ها در سکوتِ شب، به یادِ آدم بیاورند که بعضی حقیقت‌ها، تلخ‌تر از آن‌اند که بتوان از کنارشان بی‌تفاوت گذشت... 🖤🥀

زه ستا په ستوکو قسم خورلی یم...🫂 دا بانو ډېره مهربانه ده..🫶🏻

ها جان...😶‍🌫😭

گریه یعنی خوشم آمد.. خودت میدانی، از کجا هستم..چپ باش..😒

از قوم‌پرستی متنفرم... چون انسان را با قلبش می‌سنجم، نه با قومش. بیشتر دوستانم از قوم پشتون و از میان شیعیان‌اند؛و همین برایم ثابت کرده که انسانیت، مرز ندارد...🖤

در نگاهِ " حضرتِ علی " بزرگیِ انسان به بلندیِ مقامش نبود؛ به وسعتِ عقل، پاکیِ دل و عدالتِ رفتارش بود...🥀

در نگاهِ " حضرتِ علی " بزرگیِ انسان به بلندیِ مقامش نبود؛ به وسعتِ عقل، پاکیِ دل و عدالتِ رفتارش بود...🥀

آمين، جانِ دل..سپاس..🫀🦋

انسان، پیچیده‌ترین معمایی‌ست که در تمامِ عمر، در جستجویِ حلِ آن سرگردان می‌ماند؛موجودی که هرچه بیشتر در آینه‌ی خویش خیره می‌شود، بیشتر درمی‌یابد که هنوز خود را نمی‌شناسد. گاه در مسیرِ شناختِ خویشتن، به تاریکی‌هایی می‌رسد که هرگز گمانِ وجودشان را نداشت؛به دره‌هایی خاموش در اعماقِ روح، جایی که روشنایی دیگر یک حقیقتِ بدیهی نیست، بلکه آرزویی دوردست است. آنجاست که انسان میانِ دانستن و ندانستن معلق می‌ماند؛نه آن‌قدر آگاه که آرام بگیرد، و نه آن‌قدر ناآگاه که آسوده بماند. دانستن، دریایی بی‌کران است؛هر موجش، پرسشی تازه می‌آورد و هر ساحلش، افقی ناشناخته را نشان می‌دهد.و ندانستن نیز دریایی دیگر است؛دریایی که در آن، بسیاری با توهمِ آرامش زندگی می‌کنند، بی‌آنکه بدانند زیرِ پایشان چه ژرفای هولناکی نهفته است. بزرگ‌ترین رنجِ انسان شاید همین باشد؛این‌که هرچه بیشتر می‌فهمد، بیشتر به وسعتِ نادانسته‌هایش پی می‌برد.و هرچه بیشتر به عمقِ وجودِ خویش نزدیک می‌شود، زخم‌هایی را می‌بیند که سال‌ها زیرِ لبخندها پنهان کرده بود. اما نجات، در فرار کردن از این تاریکی‌ها نیست؛نجات، در عبور کردن از میانِ آن‌هاست.زیرا هیچ انسانی با بستنِ چشم‌هایش به روشنایی نرسیده است. اگر اراده کنی، اگر با تمامِ شکست‌ها و فرسودگی‌ها باز هم پارو بزنی، روزی به کشتیِ نجات خواهی رسید؛اما اگر تنها به تماشایِ طوفان بنشینی، اقیانوس تو را از آنِ خود خواهد کرد. و حقیقتی تلخ‌تر از این وجود ندارد که بسیاری از انسان‌ها را نه دشمنان‌شان، بلکه تسلیم شدنِ خودشان غرق کرده است. پس نجاتِ خویش را به دستِ دیگران مسپار؛زیرا بیشترِ آدم‌ها خود نیز در میانه‌ی امواج، دست‌وپا می‌زنند.از آنان که هنوز راهِ خویش را نیافته‌اند، انتظارِ راهبری نداشته باش. به خالق تکیه کن؛او که چراغ را آفرید، راهِ رسیدن به روشنایی را نیز می‌داند.اما قدم برداشتن، انتخاب کردن و برخاستن از زمین، وظیفه‌ی خودِ توست. و به یاد داشته باش؛گاهی بزرگ‌ترین پیروزیِ زندگی، فتحِ جهان نیست؛بلکه نجات دادنِ خویشتن از تاریکی‌هایی‌ست که سال‌ها در درونِ خود حمل کرده‌ای.. #آوای_گم‌نام..🍃 #کتاب_چای...☕️📚