es
Feedback
غزل‌نامه‌

غزل‌نامه‌

Canal cerrado

«من غزل هستم، دختری که واژه‌ها از چشمانش متولد می‌شوند.» ناشناسمون: http://t.me/HidenChat_Bot?start=8969478777

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
293
Suscriptores
Sin datos24 horas
-67 días
-2530 días
Archivo de publicaciones
چرا منتظری؟ بفرست برا اونی که در هر شرایطی دوسش داری:)

من دوستت دارم وقتی عصبانی هستی و اخمای جذابت توهمه، دوستت دارم. وقتی میخندی و چال لپ قشنگت دیده میشه، دوستت دارم. وقتی بغلم می‌کنی و روی موهام و بوس .می‌کنی، دوستت دارم. وقتی با تموم نابلدیت موهام و میبافی، دوستت دارم. وقتی از همه جا بریدی و به من پناه میاری، دوستت دارم. وقتی از خیابون رد میشیم جلوتر از منی، دوستت دارم. وقتی سردم میشه کاپشنت و میدی بهم، دوستت دارم. وقتی غم دارم و تو فقط گوش میدی، دوستت دارم. وقتی از دستم عصبانی ای و خودتو کنترل می‌کنی تا مبادا با حرفات بهم آسیب بزنی، دوستت دارم. وقتی از همه زخم خوردم و تو مرهمم میشی، دوستت دارم. و من تو رو نه برای یک دلیل، بلکه برای تموم لحظه‌هایی که بودنِ تو حالِ دلم و خوب کرد، دوست دارم.
_غزل‌چشمی

من دوستت دارم وقتی عصبانی هستی و اخمای جذابت توهمه، دوستت دارم. وقتی میخندی و چال لپ قشنگت دیده میشه، دوستت دارم. وقتی بغلم می‌کنی و روی موهام و بوس می‌کنی، دوستت دارم. وقتی با تموم نابلدیت موهام و میبافی، دوستت دارم. وقتی از همه جا بریدی و به من پناه میاری، دوستت دارم. وقتی از خیابون رد میشیم جلوتر از منی، دوستت دارم. وقتی سردم میشه کاپشنت و میدی بهم، دوستت دارم. وقتی غم دارم و تو فقط گوش میدی، دوستت دارم. وقتی از دستم عصبانی ای و خودتو کنترل می‌کنی تا مبادا با حرفات بهم آسیب بزنی، دوستت دارم. وقتی از همه زخم خوردم و تو مرهمم میشی، دوستت دارم. و من تو رو نه برای یک دلیل، بلکه برای تموم لحظه‌هایی که بودنِ تو حالِ دلم و خوب کرد، دوست دارم.
_غزل‌چشمی

photo content

آنها که خون ما را ریختند نام شان را بر خیابان ها گذاشتند ، اما خیابان ها خون ما را به یاد دارند ؛ و یک روز خون فریاد خواهد زد .

نظرتون راجب دل نوشته‌های اخیر چیه قشنگای من؟ کدومش و بیشتر به دل‌تون نشست؟🫠🥹 بگید برام:)))
https://telegram.me/HiChattiBot?start=sc-b4qwgfp5UF

به این زودی نگو دیره به این زودی...نگو بدرود!

در خیالات مبهم خودم بودم. مردی تکیه به دیوار داشت آهنگ گوش می‌کرد: «منو از من نرنجونم، از این دنیا نترسونم، تموم دلخوشی‌هامو... به آغوش تو مدیونم.» صدای گوگوش در اتاق طنین‌انداز می‌شد و او در گوشه‌ترین قسمت اتاق کز کرده بود. هاله‌های دود سیگار صورتش را در بر گرفته بود؛ صورتی که حتی از این فاصله هم چشم‌هایی به رنگ آبیِ دریا را نشان می‌داد؛ چشم‌هایی خیس و طوفانی. چشمانی که التماس‌وار به درِ بسته خیره مانده بودند. شاید به انتظار آغوش... چشمانی متروکه، پر از خاطره؛ اما بدون ساکن. «اگه دلسوخته‌ای عاشق، مثل برگی نسوزونم، منو دریاب که دلتنگم، مدارا کن که ویرونم.» صدا، صدای گوگوش بود؛ اما انگار از دهان او بیرون می‌آمد. او به آهنگ گوش نمی‌کرد؛ او به خودش گوش می‌کرد. خاموش بود و به صدای غمِ خود گوش می‌داد. بعضی‌ها سیگار می‌کشند تا آرام شوند، اما او انگار داشت خاطره‌ها را دود می‌کرد؛ اما با هر دم و بازدم، آن‌ها را به عمیق‌ترین گوشه سینه‌اش می‌فرستاد. «نیاد روزی که کم باشم، از این دو سایه رو دیوار، به این زودی نگو دیره، منو دست خدا نسپار.» هرچه آهنگ جلوتر می‌رفت، انگار تکه‌های پازل کنار هم می‌آمدند. انگار خاطره‌ها زنده می‌شدند. آخر کدام مسلمانی دلش آمده او را به حال خویش رها کند؟ چشمانش به در خوش شده بود. شاید هنوز منتظر یک برگشت بود؛ یا حتی یک آغوش... اما آغوشِ خداحافظی؟ «یه جایی توی قلبت هست، که روزی خونه من بود، به این زودی نگو دیره، به این زودی نگو بدرود.» به قسمت «نگو بدرود» که می‌رسید، انگار نفس‌هایش تنگ می‌شد. گویی گوش‌هایش خداحافظی‌های زیادی شنیده بودند. در ذهن من، او هزاران بار آن خداحافظی آخر را مرور کرده بود. گویی هنوز منتظر یک «برگرد» بود. احساس می‌کنم اگر نزدیکش شوم، بوی دلتنگی و انتظار می‌دهد. دلم می‌خواهد به او بگویم: «بی‌شک اگر دوستت داشت، چنین غمگین نبودی.» اما همین که به سمتش قدم برمی‌دارم، در هاله‌ای از سیگار و دود گم می‌شود. به سمت درِ اتاق پا تند می‌کنم. نبود. کجا رفته بود؟ به سمت پنجره سر می‌کشم. نبود. کجا رفته بود؟ چقدر زود دیر شد. چقدر زود وقتِ بدرود گفتن رسید. می‌خواهم از اتاق خارج شوم که می‌بینمش. او آنجاست. جایی میان غم و اندوه. جایی در انعکاس آینه. چشم‌های آبیِ دریایی‌اش از درون آینه به من زل زده‌اند؛ بدون پلک زدن. زخم گوشه ابرویش چقدر به من شباهت دارد. مخصوصاً آن انحنای گردنش. چشم از او می‌دزدم. دیدنش آزارم می‌دهد. مرا یاد خداحافظی‌های بی‌آغوش می‌اندازد. می‌خواهم باز هم آینه را بشکنم تا نبینمش. اما بالاخره لب باز می‌کند و صدایش از جایی به نام «درون» بلند می‌شود: «بمون... نگو بدرود.»
_غزل‌چشمی

mishe baqalam koni (1).mp35.80 MB

بغل خیلی چیز عجیب و قشنگیه. واقعا مورفینه. آرومت می‌کنه. حس امنیت میده. حس دوستت دارم میده. حس به من تکیه کن غمت نباشه میده. حس تا ابد پشتتم میده. خلاصه که بغل کنید بغل خیلی خوبه🫠🥹

بغلم کن! فاصله واژه‌ی عجیبی ست. فاصله‌ها را به صفر برسان و در آغوشم بگیر. انگار که من، آخرین پناهگاه باقی‌مانده در جهان هستم. پناه من! بغلم کن! من از دنیا فقط یک چیز را می‌خواهم: گوشه‌ای دنج، شبیه به بغل تو؛ گوشیِ دنجی از آغوشت، به قدری که به آن تکیه زنم و چای بنوشم. ماه شب تارم! بغلم کن. امشب ابرِ دلم بیشتر از هر شبی بارانی ست؛ ابری با احتمال بارش غزل‌های غمگین. بیا که در امانِ آغوشت، غزل ببارم. بغلم کن و بر من بوسه بزن؛ تا وقتی مردم شعرهایم را می‌خوانند، با خود زمزمه کنند: «این‌ها… غزل‌های بوسیده‌اند.»
✍_غزل‌چشمی

شانه ات را دیر آوردی... سرم را باد برد. خشت به خشت آجر به آجر پیکرم را باد برد:)

_🖤💔
_🖤💔

کاش میشد برگردیم قدیما...:)

بچه بودیم. وقتی در کوچه بازی می‌کردیم، دست‌هایمان را حلقه می‌کردیم و می‌خواندیم: «این دختره، اینجا نشسته، گریه می‌کنه، زاری می‌کنه، از برای من، پرتقال من، یکی و بگیر، یکی و نگیر، با چشم‌های بسته بگیر.» بعد یک نفر با چشم‌های بسته به دنبالمان می‌دوید. ما هم کودکانه می‌خندیدیم و فرار می‌کردیم. نمی‌دانستیم روزی بزرگ می‌شویم و این بار با چشم‌های باز گم می‌شویم. نمی‌دانستیم روزی بزرگ می‌شویم و هر روز به دنبال خودمان می‌گردیم. به دنبال آرزوهایمان می‌دویم و حالا این آرزوهایند که از ما فرار می‌کنند. ای آرامش، کجایی؟ به سراغ ما بیا. این دختره، اینجا نشسته، گریه می‌کنه، زاری می‌کنه... به سراغ ما بیا. کودک بودیم و می‌گفتیم: «یکی و بگیر، یکی و نگیر...» بازی بود دیگر. کسی گرفته نمی‌شد. اگر هم می‌شد، از جمع کم نمی‌شد. اما دور گردون بر مراد ما نرفت. بزرگ شدیم و یک روز نوبت به ما رسید. بازی شروع شد و ما فرار کردیم؛ چون این بار هم کسی با چشمان بسته به دنبال ما بود. با چشمانی بسته و صورتی پوشیده. اما اینبار، با اسلحه... در این بازی دیگر کسی شعر نخواند. صدای شلیک و زجه، زینت‌بخش بازی بود. ما بازی را نباختیم؛ فقط جانمان را باختیم. امتیاز کسی اضافه نشد؛ فقط اسم‌ها از میان ما کم شد. کاش همه چیز همان‌قدر کودکانه می‌ماند... کاش «یکی و بگیر، یکی و نگیر» فقط یک شعر بود، نه سرنوشت آدم‌ها. دلم می‌خواهد به آن روزها برگردم؛ به همان کوچه‌ها، به همان زمین خوردن‌ها و کلک‌های کودکانه. به همان لحظه‌هایی که فکر می‌کردیم بزرگ‌ترین ترس دنیا این است که کسی ما را با چشم بسته پیدا کند. به همان روزهایی که دور هم می‌چرخیدیم و «عمو زنجیر باف» می‌خواندیم. راستی، عمو زنجیر باف! زنجیر مرا بافتی؟ اگر نبافتی، پشت کدام کوه انداختی؟ بابا آمده؛ اما چیزی نیاورده. خیلی وقت است دست‌های بابا خالی است، عمو جان. حتی دریغ از نخود و کشمش. عمو زنجیر باف! زنجیر ما را نبافتی، هیچ؛ اما زنجیر دیگری برایمان ساختند. زنجیری به دور قلب‌ها، به دور یک ملت، به دور ایران. ما سال‌هاست با دست‌های خالی به دنبال کلیدی می‌گردیم که کسی نشانی‌اش را نمی‌داند. راستی... اگر روزی دوباره به آن کوچه‌ها برگشتم، اگر دوباره صدای خنده بچه‌ها را شنیدم، اگر دوباره دویدنشان را دیدم، اگر دوباره کسی گفت: «یکی و بگیر، یکی و نگیر...» دیگر فرار نمی‌کنم. می‌ایستم. چشم‌هایم را می‌بندم و برای چند لحظه وانمود می‌کنم هنوز کودک هستم. هنوز هیچ‌کس گرفته نشده. هنوز هیچ‌کس از ما کم نشده. هنوز اسمی بر سنگ قبری حک نشده. هنوز دنیا فقط یک بازی است. اما چشم‌هایم را که باز می‌کنم، می‌بینم کوچه دیگر همان کوچه نیست. با این همه، هنوز از دور صدای خنده‌ای می‌آید. و تا وقتی خنده‌ای هست، امیدی هم هست. شاید هنوز دیر نشده باشد. شاید هنوز بتوان زنجیرهای گمشده را پیدا کرد. شاید هنوز بتوان دوباره دست در دست هم حلقه زد و خندید. من به آمدن آن روز ایمان دارم.
_غزل‌چشمی

Repost from N/a
الان که نگاه میکنم این روزا خیلی سریع گذشتن روزایی که از شدت فشار آرزو میکردم کاش هیچوقت مدرسه نمی‌رفتم امتحان نمیدادم ولی حالا میدونم که دلم برای همه چیز تنگ میشه.. من خیلی خوش شانس بودم که دوران مدرسه تو هر پایه دوستای خوبی داشتم و چقدر خوش شانس تر بودم که دوستامو از ابتدایی انتقال دادم به راهنمایی و دبیرستان همیشه هروقت امتحانام تموم میشد مامانم میگفت فاطمه دیگه سه سال مونده دیگه دو سال مونده دیگه یکسال مونده وقتی دیروز گفت فاطمه این دیگه آخریشه دلم ریخت:)) ناراحت شدم ، بابت اینکه دیگه این لحظات تکرار نمیشن.. ناراحت شدم و تمام لحظات جلوی چشمم اومد روز اولی که وارد کلاسای دبیرستان شدم هیچوقت فکرشو نمیکردم روزی برسه که دلم برای کلاسا تنگ بشه .. برای خاطره هایی که ساختیم برای صدای خنده هامون برای چشمک ، مافیا ، پانتومیم ، اسم‌فامیل ، تقلب و برای استرس قایم کردن گوشی هامون😬 برای متحد شدنمون که حتی کادر مدرسه هم حریفمون نشدن برای رفاقت قشنگمون که از بچهای سال پایینی می‌شنوم که همیشه میگن بچهای دوازده تجربی ۲ خیلی رفاقتشون خوبه گوشه به گوشه‌ی کلاس برام یادآور یه خاطرست.. شماها انقدر برای من عزیز بودید که وقتی پام وارد مدرسه میشد همه غم و غصه هام فراموشم میشد.. روزایی که حتی دلم نمیخواست نفس بکشم شما کسایی بودید که بی منت شادم کردید.. شماها امید من برای مدرسه اومدن بودید نه تنها برای مدرسه بلکه برای تمام روزای زندگیم عاشقونم عاشق همتون🫂 بمونید برام❤️‍🔥

بچه‌ای از پدرش پرسید: سیاست یعنی چه؟ پدرش گفت: بزار با یک مثال بهت بگم... من حکومت هستم، چون همه چیز رو من تعیین می‌کنم. مامانت جامعه است، چون کارهای خونه رو اون اداره می‌کنه. کلفتمون ملت فقیر و بیچاره است. تو روشنفکری، چون داری درس می‌خونی، داداش کوچیکت هم که دو سالش هست، نسل آینده است... پسرک نصف شب با صدای برادر کوچیکش از خواب بیدار میشه و می‌بینه که رختخوابش رو کثیف کرده. میره تو اتاق پدر و مادرش، بعد می‌بینه پدرش تو تخت نیستش، و مادرش به خواب عمیقی فرو رفته، و هر کاری می‌کنه مادرش از خواب بیدار نمیشه... میره تو اتاق کلفتشان که اونو بیدار کنه، می‌بینه پدرش با کلفتشون خوابیده! فردا صبح باباش ازش می‌پرسه: پسرم فهمیدی سیاست یعنی چه؟ پسر میگه: بله پدر؛ سیاست یعنی این که حکومت ترتیب ملت فقیر و بیچاره رو میده، در حالی که جامعه به خواب عمیقی فرو رفته، و روشنفکر هر کاری می‌کنه نمی‌تونه جامعه رو بیدار کنه، در حالی که نسل آینده داره تو کثافت دست و پا می‌زنه!