غزلنامه
Canal cerrado
«من غزل هستم، دختری که واژهها از چشمانش متولد میشوند.» ناشناسمون: http://t.me/HidenChat_Bot?start=8969478777
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
293
Suscriptores
Sin datos24 horas
-67 días
-2530 días
Archivo de publicaciones
293
_عزیزم، مرا به یاد داری؟
صدایی در گوشم زنگ میزند و مغزم پر میشود از هیچ!
من... تو را... به یاد دارم؟
مگر تو از یاد من خواهی رفت؟
تو زیباترین رنج منی.
تو یاد آور درد های بی پایاب منی.
یاد آور گریههای من.
به قول آقای قربانی:
« تو آه منی
اشتباه منی
چگونه هنوز از تو میگویم؟»
_غزلچشمی
293
بچه بودیم. وقتی در کوچه بازی میکردیم، دستهایمان را حلقه میکردیم و میخواندیم:
«این دختره، اینجا نشسته، گریه میکنه، زاری میکنه، از برای من، پرتقال من، یکی و بگیر، یکی و نگیر، با چشمهای بسته بگیر.»
بعد یک نفر با چشمهای بسته به دنبالمان میدوید. ما هم کودکانه میخندیدیم و فرار میکردیم.
نمیدانستیم روزی بزرگ میشویم و این بار با چشمهای باز گم میشویم. نمیدانستیم روزی بزرگ میشویم و هر روز به دنبال خودمان میگردیم. به دنبال آرزوهایمان میدویم و حالا این آرزوهایند که از ما فرار میکنند.
ای آرامش، کجایی؟ به سراغ ما بیا. این دختره، اینجا نشسته، گریه میکنه، زاری میکنه... به سراغ ما بیا.
کودک بودیم و میگفتیم: «یکی و بگیر، یکی و نگیر...»
بازی بود دیگر. کسی گرفته نمیشد. اگر هم میشد، از جمع کم نمیشد.
اما دور گردون بر مراد ما نرفت. بزرگ شدیم و یک روز نوبت به ما رسید. بازی شروع شد و ما فرار کردیم؛ چون این بار هم کسی با چشمان بسته به دنبال ما بود. با چشمانی بسته و صورتی پوشیده. اما اینبار، با اسلحه...
در این بازی دیگر کسی شعر نخواند. صدای شلیک و زجه، زینتبخش بازی بود. ما بازی را نباختیم؛ فقط جانمان را باختیم. امتیاز کسی اضافه نشد؛ فقط اسمها از میان ما کم شد.
کاش همه چیز همانقدر کودکانه میماند... کاش «یکی و بگیر، یکی و نگیر» فقط یک شعر بود، نه سرنوشت آدمها.
دلم میخواهد به آن روزها برگردم؛ به همان کوچهها، به همان زمین خوردنها و کلکهای کودکانه. به همان لحظههایی که فکر میکردیم بزرگترین ترس دنیا این است که کسی ما را با چشم بسته پیدا کند.
به همان روزهایی که دور هم میچرخیدیم و «عمو زنجیر باف» میخواندیم.
راستی، عمو زنجیر باف! زنجیر مرا بافتی؟ اگر نبافتی، پشت کدام کوه انداختی؟
بابا آمده؛ اما چیزی نیاورده. خیلی وقت است دستهای بابا خالی است، عمو جان. حتی دریغ از نخود و کشمش.
عمو زنجیر باف! زنجیر ما را نبافتی، هیچ؛ اما زنجیر دیگری برایمان ساختند. زنجیری به دور قلبها، به دور یک ملت، به دور ایران.
ما سالهاست با دستهای خالی به دنبال کلیدی میگردیم که کسی نشانیاش را نمیداند.
راستی... اگر روزی دوباره به آن کوچهها برگشتم، اگر دوباره صدای خنده بچهها را شنیدم، اگر دوباره دویدنشان را دیدم، اگر دوباره کسی گفت: «یکی و بگیر، یکی و نگیر...»
دیگر فرار نمیکنم.
میایستم.
چشمهایم را میبندم و برای چند لحظه وانمود میکنم هنوز کودک هستم.
هنوز هیچکس گرفته نشده. هنوز هیچکس از ما کم نشده. هنوز اسمی بر سنگ قبری حک نشده. هنوز دنیا فقط یک بازی است.
اما چشمهایم را که باز میکنم، میبینم کوچه دیگر همان کوچه نیست.
با این همه، هنوز از دور صدای خندهای میآید. و تا وقتی خندهای هست، امیدی هم هست.
شاید هنوز دیر نشده باشد. شاید هنوز بتوان زنجیرهای گمشده را پیدا کرد. شاید هنوز بتوان دوباره دست در دست هم حلقه زد و خندید.
من
به آمدن آن روز
ایمان دارم.
_غزلچشمی
293
سلام
کنکور دادم.
بعدا راجبش دل نوشته مینویسم حسم و باهاتون به اشتراک میزارم.
الان در حال فروپاشیم.
خدافظ!
293
اگه دنبال یه گپی که توش بازی ، کوئیز، جرعت و حقیقت، چالش و شیپ و مخزنی باشه، جات اینجاست.
بدو تا از دست ندادیییی
https://t.me/WEm1eM4x7WVlZDNK1
293
اگه دنبال یه گپی که توش بازی ، کوئیز، جرعت و حقیقت، چالش و شیپ و مخزنی باشه، جات اینجاست.
بدو تا از دست ندادیییی
https://t.me/WEm1eM4x7WVlZDNK1
293
Repost from غزلنامه
_شمعهاشو کی فوت کنه مامان...؟
شمع هاش و با گلوله نتونستن خاموش کنن.
شمع میاریم، اما آرزو نمیکنیم؛
میترسیم باز آرزو کنیم و تو برنگردی.
شمعهاش و روشن نگه میداریم.
راهت و ادامه میدیم قهرمان!
روزی که کشور پیروز شد؛
میایم سر مزارت.
اون موقع شمعهاتو باهم فوت میکنیم و میگیم آرزوت برآورده شد پسر.
آزادی ایران مبارک.
_غزلچشمی
293
عشق کجاست؟
اون لحظه که بهم توجه میکنی، وقت میگذرونی، جملهی عاشقانه بهم میگی، سورپرایزم میکنی، برام شعر مورد علاقهام رو میخونی، برام گل میخری، خیلی لحظات قشنگیه. احساس خیلی خوبی بهم میده.
اما؛ عشق کجاست؟
به نظرم عشق واقعی بین لحظات بینقص و عاشقانه نیست.
اون لحظهای که با تمام دلخوریها دستم رو میگیری و میگی: «بیا به جای اینکه مقابل هم بایستیم، کنار هم حلش کنیم»، عاشقتم.
اون لحظهای که به جای اینکه بگی «مشکل تو» یا «مشکل من»، میگی «مشکل ما»، عاشقتم.
من رابطهای که توش گریه نکنم یا عصبانی نشم رو نمیخوام. اون لحظهای که بعد از دعوای بزرگ و عصبانیت میگی: «بیا درستش کنیم. من تو رو هرجور که هستی دوست دارم و میخوام»، عاشقتم.
و عشق اینجاست. عشق بالغ عشقی نیست که هیچ مشکلی نداره. عشقیه که دو نفر بلد باشن همدیگه رو هر طور که هستن بپذیرن و دوست داشته باشن.
مشکلات رو کنار هم حل کنن. بدونن اونی که تو دعوا حرف بدتری زد و صداش بلندتر بود، برنده نیست؛ اونی که تصمیم گرفت به جای داد زدن، مشکل رو حل کنه، برنده است.
شاید عشق واقعی همینجاست؛
جایی که به جای جنگیدن با هم،
کنار هم با مشکل بجنگیم.
_غزلچشمی
