𓏲ּ 𝑭𝒂𝒍𝒍𝒊𝒏𝒈 𝑭𝒍𝒐𝒘𝒆𝒓 ᭡
Ir al canal en Telegram
Svt fiction:) آخرین دلنوشتههای دلتنگی روی گلبرگهای رزی پژمرده http://t.me/HidenChat_Bot?start=7276563795
Mostrar más250
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
+2530 días
Archivo de publicaciones
"چقدر ترکیب قرمز با سفیدی بدنت و پیراهن ارغوانی رنگی که به تن داری زیبا شده فرشته من."
فقط یه فشار کوچیک به شونه دختر و صدای جیغی که با اوج آهنگ، گوشهای سونیونگ رو نوازش کرد و باعث لبخند بزرگی روی لبهاش میشد.
اون شب تولد دوبارهای برای اون پسر بود. سونیونگ با لبخند روی لبهاش و روحی که حالا به خون آغشته شده بود، پسر معصوم کز کرده کنج قلبش رو با حلقه کردن دستهاش دور گردنش، به قتل میرسوند و باعث تولد پسری تشنه به خون و جنون میشد.
کوان سونیونگ، یه رقصنده قاتل.
پسری که پشت لبخندهای درخشانش، همون لبخندهایی که باعث چین خوردن گوشه چشمهاش میشدن، جنونی از خون و رقص رو به تصویر میکشید. پسری که به معنایی از واژه هنر تبدیل شده، پسری که اون رو با لقب 'رقصنده شب میشناسن.'
اون روز، روز نحسی برای سونیونگ بود. از بارونی که ناگهانی تصمیم به باریدن گرفته و باعث ترافیک و دیر رسیدن اون به سالن رقص شده، دیدن فرد جدیدی که بعداً جای اون رو به عنوان رقصنده جدید گرفته و تا فهمیدن راجع به خیانت دوست دخترش، اون هم توی روز سالگرد باهم بودنشون.
"نباید یه هدیه خوب بابت خیانتت بهت بدم، عزیزم؟"
یه پیام کوتاه برای قرار ملاقات توی پشت بوم برجی که میدونست مدتیه که نیمه کاره باقی مونده، یه آهنگ سالسا آروم و یه میز و شمع کوچیک برای کامل کردن اون هارمونی عاشقانه.
ماسکی که به ظرافت تارهای عنکبوت تنیده شده و صورت و چشمهاش رو میپوشوند، پیراهن مشکی و کراواتی که ساعتها برای بستنش وقت گذاشته بود، نمایش جنونش رو تکمیل میکرد.
نیازی برای هماهنگ شدن با ریتم نبود، چرا که بارها رقصیدن با اون آهنگ، باعث تبدیل شدنش به بخشی از روحش شده بود. در حالی به آرومی در حالی که دستهاش رو دور کمر دختر حلقه شده بود، به لبه پشت بوم نزدیک شد و لبخند زد.
"میتونی چشمهات رو ببندی عزیزم؟ میخوام کادوی سالگرد با هم بودنمون خاصتر بشه."
Seventeen as serial killers☆ Part 3 : Kwon Soonyoung | Dancer of the Night #theard
و همون شب، همون جا وقتی که به میله سرد و فلزی چراغ برق توی اون کوچه تاریک -کوچهای که برای فرار از صداهای توی سرش و تمام کتکهایی که از ولگردهای اونجا خورده بود- تکیه داده و با دستهای لرزون به صلیب توی دستهاش نگاه میکرد، با اون مرد، اون موجود سیاه پوش با موهایی بلند و لبخندی که حرفهای زیادی برای گفتن داشت، روبهرو شده بود.
"چه نمایش باشکوهی اجرا کردی پسر کوچولو... خیلی خوب کتکشون زدی. احتمالا از خونه فرار کردی درسته؟ اوه یادم رفت خودم رو معرفی کنم، من یون جونگهانم."
اون مرد دستش رو به سمت جیسو دراز کرده بود و جیسو... جیسو هرطوری که فکر میکرد، هیچ پیشنهادی بهتر از پیشناد مرد نمیدید و حالا، دیگه هونگ جیسو هیچ هویتی برای خودش نداشت، اون از اون شب به بعد، به یار همیشگی و عروسک دستی یون جونگهان تبدیل شده بود.
و شاید دیدن دستهای بیجون و بدنی که دیگه زیر دستهاش تقلا نمیکرد، جیسو رو به خود واقعیش برگردوند.
نمیفهمید که چیکار میکنه، فقط گردنبند صلیبش رو برداشته و سراسیمه از مدرسه بیرون زد. جیسو هیفده ساله، حالا قاتل شده بود و دستهاش، خونی و آلوده بودن.
میدوید و دنبال پناه میگشت ولی میدونست حتی خونهاش هم قرار نیست امن باشه، اون رو پیدا و اعدام میکردن. سرگردون شده بود، همه چیز معنای خودش رو از دست داده بود و هونگ جیسو، دیگه اون پسر بچه معصوم و بیگناه نبود.
هونگ جیسو، یه دانش آموز قاتل.
پسر دورگهای که پشت چشمهای درشت و درخشانش، خاکستر انتقام و جنون دیده میشه. پسری که بعدها اون و قتلهای جنون آمیزش رو فقط با یه لقب میشناسن'American Psycho'.
انگار که اون روز قرار هیچ چیزی خوب پیش بره، از اومدن طلبکارهای پدرش جلوی در خونهای که هر آن ممکن بود صاحبخونه اونها رو از اونجا بیرون بندازه، تا رفتن به مدرسه و دیدار دوباره با بچههایی که دورگه بودن و آمریکایی بودنش رو مسخره میکردن.
"این چه قیافهایه هونگ جیسو؟ نکنه باز دوستهای پدرت بهجای طلبشون تو رو قرض گرفتن؟"
جیسو پسر آرومی بود، اون عادت داشت هر وقت مورد تمسخر قرار میگرفت -همونطور که به مادرش قول داده بود- گردنبند صلیبی که هدیه از طرف مادر بزرگ کشیشش بود رو به دست میگرفت و زیر لب دعا میخوند؛ ولی نمیدونست چرا شنیدن خندههای اون پسر توی حیاط پشتی مدرسه -که تنها مکان امن جیسو توی اون مدرسه بود- تمام ذهنش رو به پوچی دعوت کرد.
همه چیز مثل یه طوفان رخ داد و ویرانی به بار آورد، اینبار جیسو به جای اینکه گردنبند صلیب رو بین دستهاش بگیره، اون رو دور گردن پسر گره کرده و فشار دستهاش رو بیشتر میکرد.
"بمیر احمق روانی! بمیر کثافت حروم زاده."
پسر زیر دستهاش برای زندگی و ذرهای اکسیژن دست و پا میزد ولی جیسو فقط با لبخندی که رفته رفته روی لبهاش بزرگتر میشد، به کبود شدن صورت پسر و سفید شدن چشمهاش خیره شده بود.
