ߊܝܫ̇ࡐߊࡍ߭ ࡅ߭ࡐࡅ࡙ܚࡍ
Ir al canal en Telegram
Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
750
Suscriptores
-224 horas
+337 días
+10130 días
Archivo de publicaciones
واقعیت کم شدن خوابم؟
برگشتن پر قدرت تر کابوس هام و امتناع کردنم از خوابیدن در ناخودآگاهم به علت ترس از کابوس دیدن
چرا بیان نکردم چون پذیرشش برام سخت بود
ناخودآگاهم اینجوری شده که هرچی دیرتر بخوابم و زودتر بیدار بشم دیرتر کابوس شروع میشه و زودتر تموم میشه
چرا کمک نمیگیرم؟ خیلی سعی کردم کمک بگیرم ، فایده نداشت
ی ترسی تو وجودمه ۳-۴ روزه که امروز به اوج خودش رسید و الان داره تبدیل به حمله عصبی میشه و تپش قلب و لرزشی که نم نم داره جون میگیره و به خوبی به این درد آگاهم میدونم در بهترین حالت کنترل هر ثانیه چجوری قراره پیش بره و در بدترین حالتش به چی ختم میشه و پسر اونقدر این اضطراب و افکار شدیدن که حس میکنم قراره از بدترین حالت هم بدتر پیش بره و دارم سعی میکنم به هرچیزی متوسل بشم تا کمی حواس افکارم رو پرت کنم و لعنت به ADHD که امشب تصمیم گرفته نزاره موفق بشم
نمیدونم قراره کی و چجوری به این ترس از دست دادنم و تمام افکار و مشکلاتی و رفتار های مخربی که دارم بخاطرش باهاش دسته و پنجه نرم میکنم غلبه کنم
فقط میدونم درد داره چجوری بگم تا حالا جایی از بدنتون شکسته؟ دردش دقیقا اندازه درد شکستگی استخوانه و با جسمم حسش میکنم در حالی که هیچ جام نشکسته و درونمه تو کل بدنم پخشه و انگار سلول به سلول بدنم جداگانه داره درد میکشه از فرق سر تا نوک پام شکسته
و همزمان سوزانندست
خسته شدم از این جدال و تلاش برای رهایی از این که به خودم بفهمونم هر بار که ترسیدم از دست بدم به واسطه ترس خطا کردم و اون خطا باعث شد از دست بدم و باید اعتماد کنم باید رها کنم و این تنها راهیه که جلو خطا کردن و آسیب رسوندنم رو میگیره
خیلی پیشرفت کردم خیلی زیاد تونستم کنترل رو دستم بگیرم افکارم رو تغییر بدم و دیگه منفی فکر نکنم اعتماد کنم و همین کلی جلو انداختتم
ولی امشب ی جوریه شاید چون از صبح خوب نبود نه برای خودم نه عزیزانم
امشب ترسیدم امشب مثل ی دختر ۵ ساله ام که خواب بد دیده و میره تو اتاق مامان باباش و میبینه نیستن همون قدر ترسیده همون قدر محتاج به بغل و بی پناه
امشب دلم بغل میخواست دلم ی اطمینان کوچیک در حد حرف و حتی به دروغ از بودن از موندن از آینده ای در کنار جانان
امشب دلم میخواست چند سال زمان بره جلو و ببینم موفق شدم ببینم هست کنارمه
پسر خیلی میترسم خیلی ترسیدم هیچوقت اینقدر وحشت نبود کسیو نداشتم تو زندگیم
+3
خب وقتش رسیده که خودمو معرفی کنمسلام ارغوانم ۲۷ سالمه پزشکی مشهد میخونم اینجا خبر خاصی نیست بیشتر تلنگری هست برای خودم که غرق نشم و حتی اگر رشد نکردم اوضاع بدتر از چیزی که هست نشه قبلا کانال داشتم که پاک کردم و به دلیل 👆🏻 برگشتم درمورد مسائل شخصیم صحبت نمیکنم . خوشحال میشم همراه باشید و دوست بمونیم ❤️ https://t.me/+IGipjicV285kODVk
Repost from 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐢𝐬𝐚𝐧𝐨𝐮𝐫
+1
سلامت زنان، از آگاهی شروع میشود
اینجا قراره درباره موضوعاتی حرف بزنیم که شاید خیلی وقتها از پرسیدنشون خجالت کشیدیم؛
از قاعدگی و دردهای پریود گرفته تا عفونتها، HPV، مراقبتهای دوران بارداری و سلامت جنسی زنان.
بدون قضاوت، بدون ترس و با تکیه بر اطلاعات علمی؛
تا شناخت بهتری از بدنمون داشته باشیم و برای سلامت خودمون آگاهانهتر تصمیم بگیریم.
آگاهی، اولین قدم مراقبت از خودته. 🤍
هلیا مهری | دانشجوی مامایی
https://t.me/+E4YBNeWVPek1ZjU0
امشب فهمیدم باید خیلی سریعتر از چیزی که فکر میکردم برم آزمایش بدم و برم پیش هماتولوژیست
علائم خیلی پیشرونده تر از اونه که بخوام پشت گوش بندازم
چرا اینجا گفتم چون دفعه بعد که خواستم 💵⬅️🐄
حواسم باشه دارم چه قماری میکنم
کسی تراپیستی مثل دکتر لیندا مارتین تو مشهد سراغ داره یا لازمه برم لس آنجلس؟
فقط اون میتونه نجاتم بده
منی که از تغییر بیو دختره و قلب سفید و حرکات دوستاش فهمیدم خبریه دوباره
ولی باید سکوت کنم تا همه چی لو بره خودش
Repost from N/a
سلام من آیسام دوازدهم انسانی
اینجا باهم از مسیری که طی میکنیم برای کنکور۱۴٠۶میذاریم و باهم درس میخونیم و از تجربیات هم استفاده میکنیم و کلی چیزای دیگه...
همه اش میگن واجبه اینو بخری؟ واجبه اینو بپوشی؟ واجبه اینو بخوری؟ واجبه اینجا زندگی کنی؟ واجبه اینو سوار شی؟ واجبه اینو بخوای؟ واجبه مهاجرت کنی؟ واجبه ازدواج کنی؟ واجبه بچه دار شی؟ آره بی پدر، به اینا میگن زندگی؛ من واجبه که زندگی کنم. چرا فکر میکنین ما سزاوار زندگی نیستیم؟
