es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete 👈

نشانیِ سوّم

نشانیِ سوّم

Ir al canal en Telegram

کلمه‌هایی که از ما به‌جا خواهد ماند، بی‌خوابیِ عجیبی خواهند کشید‌‌... بی‌خوابیِ عجیبی. کانالِ کتابخونیمون: @ketaberira راه‌هایِ ارتباطی: @Asemanam_Bot http://t.me/HidenChat_Bot?start=5821566175

Mostrar más
810
Suscriptores
Sin datos24 horas
+127 días
-16830 días
Archivo de publicaciones
نمی‌دونم چه فایده‌ای داره پا شم برای زندگیم بجنگم وقتی معلوم نیست حتی اگه‌ تمام تلاشمو بکنم هم‌ یک درصد می‌تونم اون‌جوری زندگی کنم که می‌خوام یا نه.

هر‌چه خواستم بنویسم دیگر نه یادی هست و نه روایتی، دستم نیامد. هی نوشتم و پاک کردم. هی نوشتم و پاک کردم. هم تو بودی و هم غم بود. وقتی غم بود تو بودی. وقتی تو بودی غم بود. شب که شد، یک فنجان آب خوردم، قطرات آخرش را ریختم‌ پای همان گلی که می‌دانی، هیچ‌چیز را مرور نکردم و خوابیدم. این‌ها همه یعنی، تو وَ غم، هم‌ریشه‌اید. دوستیِ دیرینه دارید. ۱/۲۶

اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب ناله‌ی تلخی زد و بگریخت.. ۱/۲۶

بچه هایی که می‌بینید تروخدا بیاید پیوی و ناشناس حرف بزنید سلام بدید یک چیزی بگید.

شما نمی‌دونید این صحنه داره چه میزان آدرنالین رو تو سراسر بدنم روونه می‌کنه.
شما نمی‌دونید این صحنه داره چه میزان آدرنالین رو تو سراسر بدنم روونه می‌کنه.

دوباره قطع شدم و الان وصل شدم. همین چند دقیقه چند درصد باتریم رو شارژ کرده. پشت تلفن به نگین گفتم احساس می‌کنم بخشی از هویتم که از یادآوریش خسته بودم و انقدر نبود که هی داشت کم‌رنگ و کم‌رنگ تر می‌شد برگشته تو وجودم.

درود منم این چند وقت زل می‌زدم به نوشته‌هام. به نوشته‌های آدمای دیگه. کاش بری باهاش حرف بزنی. بغضم گرفته. انگار دارم خودم رو پیدا می‌کنم.

سلام. بله! من تو رو می‌شناسم. این مدت هر از گاهی وصل می‌شدم و به نوشته‌هات زل می‌زدم، یا شاید می‌خوندمشون. منو یاد یه نفر می‌ندازی که جرأت حرف زدن باهاشو ندارم. کاش داشته باشم.

نفسم بند اومده احساس می‌کنم برگشتم به خونه ولی می‌ترسم در بزنم و منو نشناسن. درود من وصل شدم. منو می‌شناسید؟

یکشنبه ۲۳ فروردین

کاش حداقل‌ یکی از ما دو نفر احمق بود. کاش می‌شد یک نفر از ما شبی می‌آمد حرف احمقانه‌ای می‌زد. کار احمقانه‌ای می‌کرد. کاش یکی از ما یک دقیقه هم که شده عقلش را از دست می‌داد و می‌گفت دوستت دارم.

امروز سیزده به در برعکسِ پارسال خیلی خیلی خیلی خوش گذشت. حداقل ما بچه ها این بار تمام تلاشمونو کردیم که راهمونو از بزرگترا جدا کنیم و پاشیم و خوش بگذرونیم. مثل وقتی که هنوز بچه بودیم... برای حفظ سنت هر ساله‌مون شب با دختر‌داییم و مامانا و خاله ها خونه‌ی مامانبزرگ خوابیدیم (کل شب داشت با تلفن حرف می‌زد)، صبح حرکت کردیم پیاده به سمت خونمون که باباهامون اون‌جا خوابیده بودن و داشتن املت می‌زدن، وسایل جمع کردیم و لباس بیرونی پوشیدیم، کتونی برداشتیم، پیاده رفتیم تا نغازه و یواشکی کلی ترشک و لواشک خریدیم، پارک ها همه بسته بودن پس کنار اتوبان چمن پیدا کردیم و همونجا اتراق کردیم (خیلیای دیگه هم قبل از ما این حرکت به فکرشون رسیده بود.😂) تو ماشین آهنگ گذاشتیم، تا جون داشتیم وسطی و والیبال بازی کردیم و به حرفای سیاسی بزرگترا گوش ندادیم، از سنگای روی هم چیده شده مثل بز کوهی رفتیم بالا تا فقط پارک رو از همون بالا ببینیم، وقت نشد کتابی که اورده بودیم رو بخونیم، به چیپس و پفکا حمله کردیم، قاصدک فوت کردیم، چوب جمع کردیم و آتیش روشن کردیم و گوجه و سیب‌زمینی آتیشی درست کردیم، وقتی برگشتیم خونه عزیز بازم پانتومیم بازی کردیم و وقتی برگشتیم خونه‌های خودمون غش کردیم از خستگی. لب هامون می‌سوخت، از خستگی یکم تب کردیم و دست و پامون درد گرفت و بوی دود می‌دیم و حال حموم رفتن نداریم. سیزده به درِ امسال، دقیقا سیزده به در بود. متشکرم سالِ پنج. (سالی که نکوست از بهارش پیداست؟...)

_۱۱ فروردین سال ۵

کاش چند ماه دیگر بهار بماند تا بهار نیامده‌ی این چند سال را جبران کند. دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم. بهار. باران. شعر. کتاب. سلامِ شکوفه. برگ‌های سبز. دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم. با دهانِ تلخ می‌نشینم در اتاقِ تاریک. لاکِ قرمز و کتابِ هنوز باز نشده. صدایِ باران می‌آید. صدای باران می‌آید از بیرون. دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم. تو را. دوباره تو را. زندگی با تو را زندگی بی‌تو را. دوست را. بی دوست نه، با دوست را. بهار را. بهارِ امیدوار به جنگ نشدن در بهار را. باران را. قدم زدن در باران را زندگیِ بارانی را. زندگی را دوست دارم های زندگی هاااای! تو چه قدر زیبایی.

چه‌قدر زندگی به ما از این روز‌های این‌چنین مدیون بود. چه قدر گریستیم تا یک بارانِ این شکلی ببارد. یک دوست. یک بهار. یک زندگی طلبکار بودیم از زندگی. _۷ شب ۱۱ فروردین

خطش را از کتاب مورد علاقه‌ام پاک کردم تا حتی کلمه‌ای از پوسیدگی‌اش در برگه ها بر جای نماند. _۴ شب ۱۱ فروردین

سر و صدا ها که می‌خوابد چند دقیقه طول می‌کشد تا یادم بیفتد با تنها ماندن با خودم مشکلی ندارم. _ ۳ شب ۱۱ فروردین

فکر کنم آن‌قدر در فکرت می‌مانم تا یک سحری، جادویی، چیزی مرا بیاید و کاری کند تو به یادِ من بیفتی.

او یک مبارز خسته بود. مثل‌ من. از نگاه‌هایش می‌فهمیدم. از چشمانش که قرمز شده بودند. از چهره ی خسته‌اش. از حرفهایش. حرف‌هایش بویِ خونِ ناحق ریخته شده می‌داد. بوی درد می‌داد. بوی زخم تا اتاق آمده بود. مرا کشانده بود بیرون. از تک تک کلماتش رفیق هایش را دیدم که رفته بودند و دیگر برنگشته بودند. شب‌بی‌خوابی و زار زدن‌هایِ نصفه‌شبی‌اش را دیدم. شمردنِ آن همه یارِ مرده را دیدم. به سازی سماع می‌رفت که مثالش را شنیده بودم. به صدایی می‌خواند که شبیهش را خوانده بودم. می‌دیدم که چه‌قدر احساس تنهایی می‌کرد. کرده بودم. می‌دیدم که می‌دید نمی‌شنوند چه می‌گوید. دیده بودم. حلاج بود. نگاه می‌کردم و با خودم می‌گفتم یادم هست. من می‌دانم. من آوازت را می‌شناسم. من خون را دیدم گلوله را دیدم. من آن کوچه‌ها را قدم زده‌ام. آن ماه را گریسته بودم. دیده بودم هر آن‌چه دیده بودی. شنیده بودم که مرگ چه‌قدر نزدیک بود‌. کلافگی‌ات را از ترسشان و پرخاششان می‌شناختم. من هم جایی برآشفته بودم و خاموشم کرده بودند. نگاهت می‌کردم که خاموش می‌شوی. سرم را انداختم پایین و تو رفتی. هیچ‌گاه نفهمیدی که معمایت را کسی در این بین بلد بود. موسیقی‌ات را شنیده بود. طعمِ خونِ در دهانت را چشیده بود. می‌خواستم بلند شوم بروم دنبالت. فقط بگویم که می‌دانم. ادامه‌ی حرفِ نگفته‌ات را بزنم. بقیه یِ آوازت را بخوانم. اما نشستم. دیدم که می‌روی.

بله امشب‌ من هم اینجوری بودم که وا.