es
Feedback
نشانیِ سوّم

نشانیِ سوّم

Ir al canal en Telegram

کلمه‌هایی که از ما به‌جا خواهد ماند، بی‌خوابیِ عجیبی خواهند کشید‌‌... بی‌خوابیِ عجیبی. کانالِ کتابخونیمون: @ketaberira راه‌هایِ ارتباطی: @Asemanam_Bot http://t.me/HidenChat_Bot?start=5821566175

Mostrar más
854
Suscriptores
-2124 horas
+137 días
+28130 días
Archivo de publicaciones
آسمون این‌شکلی بود. خوابیدم و حرکتِ ابرارو نگاه کردم. ریحانه زنگ زد. حالش خوب بود.
+1
آسمون این‌شکلی بود. خوابیدم و حرکتِ ابرارو نگاه کردم. ریحانه زنگ زد. حالش خوب بود.

نور نور آفتاب نور. خورشید. از تهِ دل احساسِ زنده بودن می‌کنم.

می‌خواهید باور کنید یا نه، انگار آدمیزاد تمامِ خوشبختی‌اش را یک روزی یک جایی در یک لحظه، جا می‌گذارد و می‌رود. "من در چشمانت اندوهِ آزادیِ هزار پرنده‌یِ بی‌راه را گریسته بودم و تو نمی‌دانستی." هر چه قدم بیشتر، دور تر از یادآوریِ لحظات. اما هر بار پایم به یک خاطره گیر می‌کند و می‌اندازتم زمین. انگار هنوز که هنوز است، تمامِ جهانم فدایِ یک چکه خوشبختی. انگار طعمِ شیرینی باشد که از دهان نرود. انگار تو باشی هنوز.

Ok are you kidding me? دوستداریبادوستمنکهدوستدارهبادوستتودوستبشهدوستبشی؟

What about the plans we made?

I'll try not to starve myself Just because you're mad at me.

فردا هجدهم بهمن است. یک ماه پیش از فردا، هزاران نفر، بی آن‌که بدانند، برای آخرین بار از خواب بیدار شدند، برای آخرین بار صبحانه خوردند، برای آخرین بار مادر خود را بوسیدند، برای آخرین بار با عزیزان خود حرف زدند، برای آخرین بار کار کردند، برای آخرین بار آهنگ گوش دادند، برای آخرین بار رویا بافتند، برای آخرین بار لباسی را پوشیدند، برای آخرین بار به پدر خود نگاه کردند، برای آخرین بار خندیدند، برای آخرین بار بند کفش‌های خود را بستند، برای آخرین بار گفتند:«نگران نباشید، مواظبم»، برای آخرین بار از در خانه بیرون رفتند، برای آخرین بار، مثل همیشه شجاع و شریف ماندند، برای آخرین بار به آسمان نگاه کردند، برای آخرین بار عاشق ایران بودند، برای آخرین بار امید داشتند، برای آخرین بار ترسیدند اما پا پس نکشیدند، برای آخرین بار کمک کردند، برای آخرین بار کمک خواستند و برای آخرین بار زیستند؛ و دیگر هیچ‌وقت بازنگشتند.

پ.ن: قم! قمِ عزیز! برو بمیر! نصفشم تقصیرِ توعه.

یک تشکر هم بکنیم از مامان که از وقتی به دنیا اومدم برام کتاب خوند، بابا که از تهران همه ی جلدای یه مجموعه رو با هم می‌خرید و میورد، (اون موقع کتاب ارزون تر بود.) و پسر عمه ی بابایِ عززززیزم که یادم داد انیمیشن انگلیسی ببینم، آهنگِ انگلیسی بشنوم و راهم انداخت. از این جا تا نهاوند بوس بوس بوس بوس بهش.

وقتی دنبالِ آهنگ برایِ تقویت زبانِ پسرا هم گشتم، باز این احساس بهم دست داد که من واقعا دورانِ اوجم ۸_۱۳ سال بود. چه‌طور می‌تونستم تو راهِ اردویِ چهارمِ دبستان Rihana و selena گوش بدم و تمومِ جلد هایِ آنه شرلیِ نشر قدیانی رو هشت تا نه سالگی تموم کنم؟ چهه قدر پیشرفته بودم که 7 rings می‌دونستم چیه و از کیه. چه‌طور؟ از کجا؟ واقعا ریزش کردم انگاری تو این چند سال. ۱۴_۱۵_۱۶_۱۷_۱۸ برید بمیرید سال هایِ مزاحم. من اون دخترِ همه چیز دونِ باهوشِ لعنتی رو می‌خوام!

خودم؟ نمی‌دونم کتاب خوندن رو از چه سنی شروع کردم. به فیلم هایی که مامان با دوربین ازم گرفته فکر می‌کنم. دو؟ سه؟

امروز دارم فکر می‌کنم به کار های جالبی که می‌تونم انجام بدم و دوباره رنگا از حاشیه‌یِ قابِ زندگی آروم آروم بیرون می‌زدن. اولشم به پسرایِ کلاس فکر کردم. اول فکر کردم که اگه حامد از شدت تنفرش به من کتابمو پاره کرده باشه از همین الان ببخشمش. بعد هم به پسر هایِ کلاس اولی که کوچیک‌تر بودن فکر کردم و براشون دنبالِ کتابایِ بچگیم گشتم. قصه هایِ خوب برایِ بچه هایِ خوب. مجموعه قصه های مادر بزرگ. قصه هایِ کلیله و دمنه و باز هم قصه. چه قدر قصه! یادِ قصه هایِ تابستانه افتادم. زمستانه. اون روز پاییز تو چادر مسافرتی و آسمانِ ۱۰ ساله در حالِ خوندنِ قصه هایِ پاییزانه‌یِ کودکان و پر کردنِ دفتر خاطراتش. گشتم دنبالِ کتابایِ مورد علاقه‌یِ بچگیم. "خاطراتِ یک بچه‌یِ چلمن" رو باز کردم و ورق زدم. هنوزم با نمک بودن. لبخندی و اکلیلی و خاطراتی شده بودم. بعدم گذاشتمش کنارِ میز تا شنبه به یکیشون قرضش بدم. امیدوارم کتاب خوندن رو شروع کنن. اون سن بهترین سنه. دوازده، سیزده... هنوز وقت هست. ذوق داشتم که می‌تونم این کارو بکنم. هنوزم می‌تونم مثلِ دورانِ دبستان به بچه ها کتاب قرض بدم و کتابخونشون کنم.

و «دوستی» در این لحظات همان چیزی می‌شود که به‌خاطرش بار هستی را بخواهم.

واقعا آدمیزاد خیلی عجیبه. مذاکره لغو می‌شه اخبار تیکه تیکه شدنتون کل جهان داره پخش می‌شه تو گروه ناشناس ایتا همه دارن خودکشی می‌کنن کنکور دست و پاتو برا زندگی بسته هر روز گریه کردنت به راهه، بعد ساعت دوازده شب پشت گوشی لبخند می‌زنی که دوستتو داری. به هم پیامای عاشقانه ی همسرانه می‌دید. فارسی. انگلیسی. فرانسوی. با هم آرزو می‌چینید که اگه اگه اگه اگه یک درصد زنده موندید، تو آینده می‌خواید چه کارایی رو با هم انجام بدید.

نمی‌تونم بیست هزار تا نقطه‌ تو دفترم بکشم. نمی‌تونم حتی دو هزار تیکه پازل رو دونه دونه بشمارم. نمی‌تونم شعری جز شعرِ از خون جوانان وطن بخونم. اون شب تو کلاس زبان وقتی رو تخته ی کلاس نقطه نقطه رنگِ ماژیک جا مونده بود، نتونستم بدونِ فکر کردن به ساچمه ها رو تنِ آدم ها پاکش کنم.

به ممبر هایی که آخرین بازدیدشون مالِ ماهِ پیش بوده پیام دادم تا حالشونو بپرسم. هی پروفایلاشونو نگاه می‌کنم. هی دعا می‌کنم همین روزا آنلاین شن و بگن که حالشون خوبه. با عکسایِ قشنگتون هی این دیالوگ تو سرم تکرار می‌شه: چه جوان هایی اسماعیل. چه جوان هایی.

احساس می‌کنم همه چیز به طرزِ وحشتناکی "می‌تونه" درست باشه. نه وقتی از دور ببینیم. وقتی پا تو قدمِ اولش بذاریم و پله پله بریم جلو.

معتقدِ صد بودن آدم‌هایی که تو اون جبهه نبودن و از دور نگاه می‌کردن رو می‌ترسوند. مثلِ اعتیاد. مثلِ جادوگر ها و فال گیر ها. مثلِ فیلسوف‌ها. مثلِ دانشمندایِ دیوونه. مثلِ عارفا. مثلِ داعشی‌ها. مثلِ پهلوی‌ها. مثلِ مذهبی‌ها. مثلِ طرفدارایِ اسرائیل. مثل طرفدارایِ حماس و فلسطین. مثلِ مرد ستیزا. مثلِ فمنیستا. در کل مهم نبود تو به چی اعتقادِ صد داشته باشی. مهم این بود که یک پلاکارد بزرگ دستته با نوشته‌های بولد شده. مهم این بود که داری با خشم فریاد می‌زنی. این آدما رو می‌ترسوند. حتی اگه حق با تو باشه. به غرق شدن فکر می‌کنم. به عمیق شدن. به سیاستمدارایی که فقط یک جبهه رو تمومِ سال‌هایِ عمرشون بررسی می‌کنن. به طلبه‌هایی که تمامِ عمرشون فقط یک مکتب رو مطالعه می‌کنن. به جادوگرها و فالگیرایی که تمامِ زندگیشون رو صرفِ اجنه و پیشگویی و عالمِ غیب می‌کنن. به فیلسوف‌هایی که از شدتِ رسیدن به حقیقت خودشون رو نابود می‌کنن. به هر چیزی فکر می‌کنم که درسته. به هر چیزی که ممکنه درست باشه. به هر چیزی که چون درسته، عمیق شدن توش همه رو به کشتن می‌ده.

در تاریخ بنویسید که آسمان در سنِ نوزده سالگی در چنین روزی بالآخره کلیدِ اتاقش را که مامان از او پنهان کرده بود، بعد از ۶ سال پیدا کرد. قنهقنهثتععتث.

photo content