273
Suscriptores
Sin datos24 horas
-47 días
-1330 días
Archivo de publicaciones
273
Repost from Y9K
«آنسوی پرده»
شب، آرام و بیصدا بر اتاق افتاده بود.
مرد جوان پشت بوم نشسته بود و دستش روی کاغذ میلغزید؛
بیآنکه بداند چیزی که میکشد، از این جهان نیست.
پیرمرد در تاریکی ساز مینواخت و با هر نغمه، پیکرهایی سفید از دل سایهها پدیدار میشدند؛ زنانی خاموش که گویی سالها پیش مرده بودند، اما هنوز چیزی ناتمام در این جهان داشتند.
نقاش به آنها خیره مانده بود.
نمیدانست ارواح به سراغ او آمدهاند، یا اندوهِ خودش را به شکل مردگان میبیند.
شاید بعضی مردگان برای بازگشت نمیآیند.
میآیند تا دیده شوند؛
تا کسی هنوز به یاد داشته باشد که روزی در این جهان زندگی کردهاند.
و پیرمرد همچنان مینواخت؛
گویی موسیقی، تنها زبان مشترک میان زندگان و مردگان بود.
نقاش سرش را پایین انداخت و آخرین خط را کشید.
وقتی دوباره نگاه کرد،
اتاق خالی بود.
فقط بوی ساز در هوا مانده بود
و چند چهرهی سفید
که هنوز روی بوم به او نگاه میکردند.
شاید ترسناکترین چیز دربارهی مردگان این نیست که برگردند؛
این است که شاید ما تنها کسانی باشیم که هنوز آنها را به یاد میآوریم
