ویال خاطرات طبیب فردا
Ir al canal en Telegram
روزنوشته های یک عدد اینترن
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
278
Suscriptores
+1024 horas
+317 días
+3130 días
Archivo de publicaciones
Repost from جایی برای ما🌱
دلم میخواد بدونم این روزا حال و هوای زندگیتون چه شکلیه...
الان دقیقاً کجای مسیرین؟ پشت میز مطالعهاید؟ سرِ کارید؟ توی کشیک؟ مسافرتید؟ کنار یه فنجون چای؟ یازیر پتو؟
این پست رو فوروارد کنید داخل چنل هاتون و از وضعیت همین الانتون یه عکس بذارید یا همینجا توی کامنتها عکس بفرستید!
بیاید یه قاب واقعی از زندگی این روزهای همدیگه بسازیم 🤍🌱
البته که من همچنان دوستان پرستار خوب و نازی دارم😍 و باهم کلی شوخی و خنده داریم☺️
رفتم برای یه بابابزرگ گوگولی ۸۴ ساله نوت بذارم گریه میکرد که مددکار کجاست
من تنها و بی کسم
یکم که باهاش صحبت کردم کاشف به عمل اومد دوتا زن و چندین بچه داره😂
حاجی دیگه بالاغیرتا شما نگو تنهام!!!
حقیقتا من معتقدم باید کل کادر درمان باهم رفیق باشند
در یک فضای صمیمانه با حفظ احترام و ادب باهم همکاری کنند
ولی واقعا گاهی ناراحت و عصبی میشم بابت کم کاری و اهمال کاری 🥲
فکر کنید خانواده خودتونه
بازم همینقدر بی خیال بودید؟😑
از دست پرستارا میخوام سرمو بکوبم به دیوار😑
ساعت ۱۹ اوردر گذاشتم
الان ساعت۲۳/۳۰ هنوزززز دارو نداده😤
آزمایش نوبت دوم تروپونین هم خودم به تک تکشون یادآوری کردم که بگیرن😑
بابا شما تازه ساعت ۱۹ تشریف آوردین
من از ۷/۳۰ صبح یه لنگه پا سرپام
شما خسته ترین یا من؟🫠
هنوز خستگی شیفت قبلی درنیومده باز میرم شیفت بعدی🫠
دیگه کار به باز کردن کوله نمیرسه همینجوری آماده است که ببرمش پاویون بیمارستان
هی با خودم تکرار میکنم رزیدنتی نمیرم!!رزیدنتی مررررگه!!!
رزیدنتی کنکلههههههه!!!!
اصلاً کی قراره بدون استرس و سختی زندگی کنم !!!
وسط این غرزدنها مچ خودمو میگیرم و به خودم نهیب میزنم که آره زندگی همینه
فکر میکنی بشینی خونه روزهات قشنگتر میشه؟
نه!!
هربار که جون کندم و تلاش کردم حس رضایتم از زندگی بیشتر بوده
پسسسسس
انقدرررر الکی غر نزن!!
بریم بخوابیم که فردا شیفتو تحویل بگیریم🚶♀
صبح که میخواستم وارد بیمارستان بشم دیدم یکی از مریض های روان داره فرار میکنه به یه آقایی که کنارم بود گفتم بگیرش بگیرش
نامرد اصلا اهمیت نداد😒
مریض دوید وسط خیابان که تاکسی بگیره و بره که بالاخره نگهبان بهش رسید🫠
ولی نگهبان بخش روان باید زیر ۵۰ سال باشه🚶♀🚶♀
Repost from کاژه💬
جوووون ایراااانیییی سلاااام
امروز خیلییی خوبه
چون تولد منه😌😍🎉🥳
درود بر ۳۰ سالگییییی😎
۴/۲۹
ساعت ۳:۱۰ بامداد دارم جلوی در اورژانس برای خودم قدم میزنم تا مریض اعزامی با تروپونین مثبت از یه بیمارستان دیگه برسه درحالیکه بینهایت خوابم میاد و هنوز فرصت نکردم درست و حسابی بابارو که الان ccu بستری شده ببینم😭😭
چیه این پزشکی؟
که هم حالت باهاش خوبه هم بد🫠
تو فیزیوپات خوب درس نمیخونی میگی باشه بعداً
باز تو استاژری خوب درس نمیخونی میگی باشه بعداً
اماااا
تو اینترنی دیگه نمیتونی بگی باشه بعداً
رسماً مثل .... تو گل گیر میکنی!!!
کل پزشکی همینه!
امتحان. درس . امتحان. درس بازم امتحان و امتحان و ....
اصلاً ضرب المثل زگهواره تاگور دانش بجوی رو برای پزشکان گفتن!!!!
قرار بود جمعه همگی خونه بابا دورهم جمع بشیم که برای من تولد بگیرن🥲
ای چرخ گردون حسود🥺
ساعت ۷/۳۰ کشیک رو تحویل دادم و رفتم پیش بابا تا ظهر
برادرم که اومد برگشتم خونه و مثل جنازه افتادم و تازه الان از خواب بیدار شدم🫠
فردا باز کشیکم و همزمان قراره بابا آنژیو بشه🥲
و چقدررررر سخته وسط این بدوبدوهای بیمارستان نتونی درست و حسابی برای خانواده ات وقت بذاری😭😭
اینکه با یه آدم خوش کشیک همگروه شدم زیاد خوشحالم نکرد!
چون تایم اون اصلا مریض نمیاد ولی تایم من همینجوری از در و دیوار میباره😑
اصلاً هم حسود نیستم🚶♀🚶♀
🥺🥺حتی اتند طب اورژانس برامون بستنی زعفرانی گرفت اما تأثیری روی دلهره نداشت🚶♀
بچه که بودم از فضای بیمارستان و مطب میترسیدم
هربار که قرار بود برم ویزیت دکتر تمام وجودم پر از دلهره میشد!
وارد پزشکی که شدم فکر میکردم دیگه خبری از اون ترس و دلهره نیست!
هر روز بیمارستان بودم
هر روز مریض میدیدم
خودم تزریق انجام میدادم
بیمارستان خونه دوم من بود
ولی امروز که بابارو آوردم بیمارستان
فهمیدم هنوزم اون ترسها درونم باقی مونده!🥺
تمام امروز با دلهره گذروندم
و هنوزم درونم آشوبه😭
