مَرثِیِهی اِضْمِحْلالِ آیدا
Canal cerrado
🎀🍓🐣 🖋️شاعر شعر سپید و نویسنده نثر اعترافی ،نثر معاصر، نمایشنامه، و روایت نویسی گوینده پادکست. https://t.me/BitChatsBot?start=sec-egdbcgdjj 📚نویسنده کتاب: گوشه ای از من که تا نکرده ای☕️ 🎧SHENOTO:صدای سکوت
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
381
Suscriptores
Sin datos24 horas
-27 días
-2930 días
Archivo de publicaciones
در مسیری که وعهده انتهای جاده را داده بودی، رهایم کردی!
انگارتو ، دویدی و من همان جا ؛در همان نقطه ای که طرد شدم و لحظه ای که مرا مبهوت و سردرگم رهایم کردی؛ دفن شدم.
این تو بودی که میدویدی-گویی- هر چشم بر هم زدن دورترمیشدی و این طرف ، من بودم که ثانیه به ثانیه دلتنگ تر میشدم.
فی الحال، باکی نیست.
لاجرم باید سوخت ، اتش گرفت، خاکستر شد و باز از همان خشت بسازم برای این من ِ سردرگمِ تنها.
این بار دلم را از خاک نه از سنگ میسازم
که دیگر
دلتنگ نشود.
آیدا صاحبیپینوشت اضافه کرد خودش:اما میدانم ک دلم باز هم برای تو تنگ میشود(:
🕯️ فقدان ، در وجود هایمان رعشه میکشد؛
سراسر گر گرفته ایم از برای افرادی که چقدرر«باید میبودند» و نیستند.
عقده به گلو مانده ایم؛ میدانی منظورم چیست یا شانس اوردی و کسی را از دست ندادی؟
گلویت خش خش میکند، به باره توپی شبیه به مو ریزه های گربه سانان وسط حنجره ات راه تنفست را میبندد؛ اما هیچ نیست. چنگ می اندازی بر گردن تا بدری هر ریسمانی که خفتت را گرفته اما باز هم هیچ نیست.
شب های جمعه را
با عقده ای در گلو
تا وقت بیداری غزل و خروس خوان ها هم ؛
بیدار مانده ایم…🕯️
آیدا صاحبی
بهطور مبهمی آرزوی زمینلرزه یا یک صاعقه آسمانی را میکردم برای اینکه بتوانم مجدداً در دنیای آرام و روشنی به دنیا بیایم.
-صادق هدایت
فدای سرم عزیز من فدای سرم.
تمامی اتفاقاتی که باب میل هم نبود فدای سرم؛
بعد از ان طوفان به دشت ؛ خیال میکنی گز گز باد های گاه و بیگاه مرا از پا خواهد انداخت؟
فدای سرم عزیز من.
ذاتا انسانی که مرده؛ دوباره نمیمیرد…
آیدا .صاحبی
هیچ جا واسم مثل ایران نمیشه..
که من غم دارم اندازه زیبایی تو
شبام به تیرگی چشمای ایرانی تو:)
عزیزم زندگیمعنای درده..💔
برای کوچه غمگینم ؛ برای خونه غمگینم
برای تو برای من برای هرکی مثل ما داره میخونه غمگینم💔
مردمِ بزرگوار، مُردم.
راهِ فرار میخواهم؛ از فرطِ این فشار کُما میخواهم. تا کی بگذرانم به این خزعبلبازی؟ من از این زندگی استعفا میخواهم.
در قلبهایمان درد یکیست، ولی باز هم کسی حرفِ من را نمیفهمد که درمان بیاورد.
لالی در جستوجوی همصحبتم، اما نه کسی صحبتی دارد نه همراه میخواهد.
تنهایم.
تنهاییام کنار قرصها و زخمها و دردها و ترسهایی که سر کرده من را نشانده، ولی من از این دنیا کمی استعفا میخواهم.
هیچ جایی نیست که من پناه برم؟
هیچ کسی نبود که مرا از زیر ستونهای تیز بیرون بیاورد؟
هیچکسی نمیفهمد؟
چطور؟
من چرا میفهمم پس ؟
چرا اگر دردی به دلِ کسی ان سرِ دنیا سر بزند ؛ تا ساعتها وجودِ من در گداز باشد؟
هیچ جایی نبود که فرارگریزم؟
هیچ کسی نبود که بگویم؟
تنهایم.
پشتم خالیست؛ عمیقاً تنهایم.
ا.ص
🌿فصلنامه شماره: ۶ امواج
🌿عنوان : امید
🌿نیمه شعبان ۱۴۰۴
🌿داستان آن سوی مه/ آیدا صاحبی
ایدا.صاحبیسلام ؛ جان شعر ندارم.بگذارید نامه بنویسم. نامه ام اینبار پر از رسم و سلوک و قاعده هم نیست فقط خزعبل است . از خویش بیزارم. از چهره ام در اینه میترسم؛ غریب است ، خیلی فرق کرده ام اما کمتر کسی میفهمد چقدر عوض شده ام، یا نه. نه تنم را نوازش میکنم نه چهره ام را ارایش. ذوقی در خرید کتاب ندارم اصلا انگار سال هاست کلمات را نمیخوانم. ورزش کردن نه تنها برای سالمتی ام کارساز نیست بلکم یاداور میشود که چقدر خسته تر از قبل شده ام انگار جنگ واقعا انسان را عوض میکند . ان که یار بود دیار گشت؛ ان دیگری را که خوف میورزیدم؛ رو به رو شدم و ان یکی که در ارزو شاگردی اش بودم حال که استادم است ؛سبک پنداشتم. احساس غریبی درمن موج میزند، شب ها نمیخوابم ؛ درس نمیخوانم، غذا سنگ یا گوشت فرقی برایم نمیکند. چه باشند چه نباشند همین ام که میبینید. طعم سیگار با ترکاندن فیلتر عوض نمیشود.قهوه تلخ است؛ تلخ تلخ و پنجاه یا هشتاد اهمیتی ندارد. تقویم را نمیخوانم انقدر که خون رویش را گرفته است . مثل قبل در کوچه ها قدم نمیزنم هرجا میروم نمیتوانم حرف هایم را چاپ کنم چون همین هایی را هم که مینویسم اخطاریه میدهند که زبانم را لال خواهند کرد. نه میتوانم توضیح دهم که بهر چه اینگونه گریانم؛ نه میتوانم بگریم در اغوش یک نفر انقدر که از درون سنگ شده ام . هیچکس به داد ان ها نرسید ؛ به داد من هم نمیرسند. قرص ها و جلسات هیپنوتیز تاثیری بر روانم ندارد و هرانچه با دکترحرف میزنم فریادش ارام نمیگیرد…. خسته شده ام. انقدر خسته شده ام که دیگر هیچ چیزی برایم خسته کننده نمیباشد و بلعکس. تاریخ و دقیقه و ساعت را از یاد برده ام هرروز از دوستانم میپرسم امروز چندشنبه است؟؟؟ و در دل میگویم چطور نمیفهمم کی صبح میشود و کی شب. جنازه ام دارد بوی تعفن میگیرد و من با اب قند بالای سرش نشسته ام هی هم میزنم هی هم میزنم هی هم میزنم… میدانم کسی حرف هایم را نمیخواند.
آیدای عزیز
از موفقیت روز به روزت از عمق وجود خوشحالم
اینکه یک بانو در کمتر از یک سال به این همه مدارک و درجات برسه باعث افتخاره برای هممون
دراین شلوغی ها بعد این همه مدت لبخند دل نشینی روی صورتم نقش بست.
ممنونم ازت
Repost from پگاه نیمه شعبان
#سلام
#دورترین_نزدیک_من
هربار…
در همان وعهدهگاه همیشگیمان، مینشنید به انتظارِ یك سلام!
پدری چشم انتظار...
کور سوی امیدش به من است...
همین من...
منی که عهد بستهم...
داغی نباشم بر دل غریب و سرد امامم!
منی که این چندمین روزیست
که عهد بستهام برای تو...
کنار بگذارم هر آنچیزی که...
اشک بر گونه های سرد پدرانهت روانه میکند!
من...
دورم از تو...
آنقدر که نمیتوانم دست هایت را ببوسم؛
اما تو آنقدر به قلبم نزدیکی...
که بشنوی صدای هر ضربانش را که:
«پدر برایم دعا کن! گیر کردهام!..
بابا...
بین شلوغی های زندگی...
اسمم را صدا بزن تا...
تمام جهانم ساکن و ارام شود!»
میدانی...
میخواهم از تمام دنیا...
فرار کنم به سمت خانهای...
که تو صاحبش باشی و...
تو درهمان وعدهگاه همیشگیمان
نشسته باشی منتظرم !
و من...
با سری خمیده...
دلی شکسته و زخمهای باز و عفونت کردهی قلبی که دنیا خنجرش را به آن زده...
پناه بیاورم به آغوشت!
تو همیشه مرهم زخمهایی هستی
که خودم
مسببش بودهم...
دورترین نزدیک من!
من نمیتوانم هرروز دستهایت را ببوسم اما ؛
چشم روزهای تاریک دوری از تو را
با سلام به محضرت روشن میکنم!
پ.ن۱؛
کمترین کاری که میتونیم انجام بدیم
یک سلامـه!
پ.ن۲؛
۵ قدم مانده تا سحر...
🆔 @pehahenime
📲09153075906
سلام همخون های من 🖤
خوشبختانه یا متاسفانه میخوام دوباره چاپ و فروش کتاب رو شروع کنم
با اینکه هیچ توانی، ذوقی، و پایی واسه ادامه دادن ندارم
پس یکم جون بدین بهم که زنده کنیم چنل رو
میدونین حداقل اگر فردا بی من شروع شد ازم یه کتاب و هزارتا نامه میمونه ..:)
