N
Ir al canal en Telegram
@Neda_velayati دوست دارم در دنیایی از کتاب، قهوه و روزهای بارانی مدتی گمشوم.
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
213
Suscriptores
+224 horas
+27 días
+1130 días
Archivo de publicaciones
214
وقتی مست بود بهم زنگ زد و گفت عاشق چشمای سبز رنگتم ساعت هاست در چشمان قهوایم به دنبال رنگ سبز هستم
214
هیچ آدم تنهایی در دنیا نیست که موسیقی را نشناسد.
هنر نجات است.
راه رهایی آدمها از خفقان تنهایی.
214
بعد از صحبت با زیلان، همه چیز برایم پوچ و بیمعنی به نظر میرسید. من کارهایی انجام میدهم، راه میروم، تعامل میکنم، غذا میخورم - به فعالیتهای معمول ادامه میدهم - اما چگونه میتوانم این را توضیح دهم؟ در حالت پوچی هستم. انگار یک خلأ عمیق در درونم وجود دارد.
214
ترجیح دادم با خود مزخرفم تنها باشم بهتر از بودن با آدمهای حقیری است که مدام سر هم کلاه میگذارند.
214
من بیخیالت شودم در حالی که هنوز عاشقت بودم... این سختترین چیزی است که یک نفر میتواند تحمل کند. چون تو نمیتوانی عصبانی باشی، نمیتوانی متنفر باشی؛ فقط تکهای از خودت را پشت سر میگذاری.
زمان میگذرد و گاهی مردم فکر میکنند فراموش کردهاند. اما ناگهان، در یک آهنگ، در یک رایحه، در غیرمنتظرهترین لحظه، تو دوباره ظاهر میشوی
رو به رویش. آن وقت است که میفهمد؛ فراموشی در کار نیست، فقط عادت کردن است. مخصوصاً در لحظات شاد.
نبودت حس میشود. آدم دلش میخواهد لبخندی را به اشتراک بگذارد... اما تو اینجا نیستی. فقط یک ذره.
حتی درد هم شدیدتر میشود، چون نبود تو به آن اضافه میشود. لبخندت هیچوقت از جلوی چشمم دور نمیشود.
از روبرویشان. آهنگها دیگر فقط آهنگ نیستند. و
من این را درک میکنم... درد جدایی در حالی که هنوز عاشق هستید از بین نمیرود، فقط یاد میگیرید که با آن زندگی کنید.
شاید دردناکترین قسمت ماجرا این باشد:
اگر دوباره همدیگر را ببینیم، باز هم تو را انتخاب میکنم.
214
به گمانم زندگی همین است؛ اینکه چیزی را از ته جانت بخواهی، اما فاصلهات با آن، به اندازهی تمام نرسیدنهای دنیا باشد.
شاید همین، معنای واقعی زندگیست؛ اینکه شبهای تاریک و فرسوده، هیچکس را نداشته باشی تا دردهایت را برایش تعریف کنی؛ جز دیوارهای خاموش اتاقت.
راستش را بخواهی، دیوارهای اتاقم از خیلی آدمها، رفیقتر بودند. هر بار که زخمهایم را برایشان روایت کردم، نه قضاوتم کردند، نه گفتند: «فراموشش کن، ارزشش را ندارد.» فقط سکوت کردند... و همان سکوت، امنترین پناه دنیا بود.
آنها شاهد اشکهایی بودند که نیمهشب، بیصدا روی گونههایم میلغزید. شاهد صبحهایی بودند که با لبخندی ساختگی از اتاق بیرون میرفتم، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. هیچوقت نگفتند زیادی حساسی، زیادی غمگینی، یا زیادی شکایت میکنی.
فقط ماندند...
و گمان میکنم تمام عمر، به همین «ماندن» احتیاج داشتم؛ به کسی که قرار نبود معجزه کند، قرار نبود تمام زخمهایم را درمان کند، فقط کنارم بایستد... پشتم باشد... و دوستم داشته باشد، با تمام خوبیها و بدیهایم.
اما انگار این دنیا، چنین آدمی را برای من نفرستاد.
و حالا... تنها کسانی که هنوز بیهیچ توقعی کنارم ایستادهاند، همان دیوارهای خاموش اتاقم هستند
