es
Feedback
هِیـوا

هِیـوا

Ir al canal en Telegram

اندیشه‌های پریشانِ دلی هایی آرزومند ؛ 🦋(Henas&Nahal) هیوا یعنی ؛ امید✨ آرزو✨فریاد بلند.

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
471
Suscriptores
-324 horas
-207 días
-16130 días
Archivo de publicaciones
🥺❤️‍🩹

‌ وَ... هیچ‌کس نپرسید که با تو چه کرده‌اند که این چنین در خلسهای از سکوت فرو رفته‌ای..؟!

این روزها .. دلم یک کنج ساده وصمیمی میخواهد ! یک ایوان به سمت تمام بی خیال بودنها یک دوست که حواس مرا از تمام غم‌ هایم پرت کند ! من … دلم کمی حال خوش می‌ خواهد !

Reza Shiri - Ghalbam (128).mp34.24 MB

یکی از تجربه‌های بزرگم این بوده که بیش از اندازه نباش. در کار، در رابطه، در خانواده. بیش از اندازه بودن خودت رو می‌سوزونه اما چیزی رو پرورش نمی‌ده. اون فرد قدرش رو نمی‌دونه و تو هدر می‌ری.

صبح روز جمعتون بخیر

چطورین؟

سلاممممم

تابحال شده خیلی واقعی ؛ حس کنی قلبت ترک خورده‍ ؟💔 حس بدیه واقعا .. امیدوارم هیچ وقت تجربه نکنی .🫂

Repost from هِیـوا
تابحال شده خیلی واقعی ؛ حس کنی قلبت ترک خورده‍ ؟💔 حس بدیه واقعا .. امیدوارم هیچ وقت تجربه نکنی .🫂

بغلم کن.

خسته‌م کردی ایران، خسته‌م کردی.

ببخشید یکم طولانی شد❤️‍🩹

الآن که این‌ها را می‌نویسم، بی‌تابم؛ پر از بغضم و احتمالاً این تنها کلمه‌ای است که می‌تواند تمامِ وضعیتِ این روزهایم را توصیف کند: «بی‌تاب». حس می‌کنم روانم، آن‌قدر نازک و شکننده شده که با کوچک‌ترین تلنگر یا لمسِ ناخواسته‌ای، ترک برمی‌دارد. انگار لبه‌ی یک پرتگاه ایستاده‌ام و بندبندِ وجودم فریاد می‌زند که "دیگر بس است، دیگر تحمل کنندگی‌ات تمام شد". هر لحظه ممکن است این سدِ صبوری بشکند و خودم هم زیرِ آوارِ این‌همه فرو ریختن، گم شوم. توانِ مقابله ندارم؛ انگار حتی استخوان‌هایم هم پوک شده‌اند و وزنم را تحمل نمی‌کنند. الان روی شانه‌ی هر کسی که سرم را بگذارم، سیلِ اشک‌هایی که ماه‌هاست پشت پلک‌هایم جمع شده، بی‌اختیار جاری می‌شود. روزها برایم به سنگینیِ صخره‌های عظیمی هستند که باید تنهایی تا قله ببرمشان. هر طلوع، آغازِ یک نبرد است و وقتی خورشید غروب می‌کند، من با کوله‌باری از خستگیِ مفرط، به این فکر می‌کنم که چطور باز هم توانستم تا اینجا بیایم. گاهی در آینه‌ی افکارم، خودم را انسانِ غمگین و بیچاره‌ای می‌بینم که تقدیرش در همین بن‌بستِ روحی گره خورده و بعید می‌دانم این تاریکی به این زودی‌ها دست از سرم بردارد. شاید فقط در آینده، کمی از سردی‌اش کاسته شود، اما بعید می‌دانم گرما دوباره به رگ‌های زندگی‌ام برگردد. با این‌همه، می‌خواهم دوام بیاورم. می‌خواهم یاد بگیرم که با هر حرفِ کنایه‌آمیز یا نگاهِ سردی نشکنم. من برای قوی بودن، تمرین کرده‌ام؛ روزهای درازی را زیسته‌ام و در رینگِ زندگی، مشت‌زنی کرده‌ام. بارها ضربه خورده‌ام، زمین خورده‌ام و دوباره بلند شده‌ام. اما امان از روزهایی که نیشِ یک حرف، مثلِ همان دقیقه‌ی اولی که شنیده شد، تازه می‌ماند. زهرِ آن کلمات، در رگ‌هایم می‌دود و مدام یادآوری می‌کند که هنوز زخمی هستم. زندگی، گاهی بدجوری آدم را گوشه‌ی رینگ گیر می‌اندازد؛ تا می‌تواند مشت می‌کوبد و مشت می‌کوبد، درست تا وقتی که طعمِ شورِ خون را از پسِ گلویت حس کنی. انگار همین حالا هم زندگی مشتِ محکمش را درست کوبیده وسطِ صورتم و من گیج و منگ، تلوتلو می‌خورم. می‌خواهم قوی باشم، می‌خواهم لبخند بزنم و به دنیا بگویم «درد نداشت»، می‌خواهم وانمود کنم که شکست‌ناپذیرم... اما نمی‌شود. نمی‌دانم چرا این‌بار، جایِ زخم‌ها عمیق‌تر از همیشه است و چرا هرچه سعی می‌کنم نقابِ محکمی به چهره بزنم، باز هم درد از لای درزهایش بیرون می‌زند.»
نهال

حالم خوب نیست حرف بزنیم

جدى شما بايد شانس بيارى كه يه آدم مناسب و امن سرراهت قرار بگیره و باهاش ادامه بدى چون وضعيت يه چیزی درحد فاجعه‌ست.

بی‌توجهی‌ای که از روی عمد باشه توجه حساب میشه.

Repost from N/a
غمگینم میکرد؛اما نمیتوانستم رهایش کنم گمان میکردم او آخرین کسی است که در من حسی ایجاد میکند.