es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

رِوایَـتِ‌ مـیکآئیل

رِوایَـتِ‌ مـیکآئیل

Ir al canal en Telegram

╋ 𝖳︎𝖺𝗅︎𝗄︎: @Clover3_bot ┆︎ ‌ ‌𝖠︎𝗋𝖼︎𝗁︎𝗂𝗏︎𝖾: @AreYouDyM ‌ ‌ ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ ‌ ‌ ‌

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
5 020
Suscriptores
-2524 horas
-1337 días
+67830 días
Archivo de publicaciones

https://t.me/Mikael_Home/21594 :))))) مهم نیست با چه روشی،‌ همین‌که در اومد خیلی خوبه.

ساعت 3 شب شارژر از کجا بیارم خدایا

راستش با دندون درش آوردم اما بله

الان شارژر توی جا شارژری گوشیتونه؟

خلاصه که سگ بر شانس بنده

همین

شارژم رو تو گوشیم بود شکست

یه چیزی بگم...

بچه های انسانی همچنان: مفتعلن مفاعلن🌝😂 خوشحالم که لذت می‌برین. https://t.me/Mikael_Home/21585

اقا فیض میبرم من برای این ها اصلا؛

چه خوبه...

اسم مولانا اومد و باید بگم چند شب پیش یه شعر ازش خوندم؛ وزنش خیلی باحاله. ترجیحا اگه شرایطش رو دارین با صدای بلند بخونید و دست بشکن بزنید باحال میشه😂✨
بی‌همگان به سر شود، بی‌تو به سر نمی‌شود داغِ تو دارد این دلم، جای دگر نمی‌شود دیدهٔ عقل مستِ تو، چرخهٔ چرخ پَستِ تو گوشِ طرب به دست تو، بی‌تو به سر نمی‌شود جان ز تو جوش می‌کند، دل ز تو نوش می‌کند عقل خروش می‌کند، بی‌تو به سر نمی‌شود خَمرِ من و خُمارِ من، باغِ من و بهارِ من خوابِ من و قرارِ من، بی‌تو به سر نمی‌شود جاه و جلالِ من تویی، مُلکَت و مالِ من تویی آبِ زلالِ من تویی، بی‌تو به سر نمی‌شود گاه سوی وفا رَوی، گاه سوی جفا رَوی آنِ منی کجا روی؟ بی‌تو به سر نمی‌شود دل بِنهند برکَنی، توبه کُنند بِشکنی این همه خود تو می‌کنی، بی‌تو به سر نمی‌شود بی‌تو اگر به سَر شدی، زیرِ جهان زِبَر شدی باغِ ارم سَقَر شدی، بی‌تو به سر نمی‌شود گر تو سَری، قدم شوم، ور تو کفی، عَلَم شوم ور بروی، عدم شوَم، بی‌تو به سر نمی‌شود خوابِ مرا ببسته‌ای، نقشِ مرا بشسته‌ای وز همه‌ام گسسته‌ای، بی‌تو به سر نمی‌شود گر تو نباشی یارِ من، گشت خراب کارِ من مونسِ و غم‌گسارِ من، بی‌تو به سر نمی‌شود بی‌تو نه زندگی خوشم، بی‌تو نه مردگی خوشم سَر ز غمِ تو چون کِشم؟ بی‌تو به سر نمی‌شود هر چه بگویم «ای سَنَد! نیست جدا ز نیک و بد» هم تو بگو به لطفِ خود، بی‌تو به سر نمی‌شود

آورده‌اند که مردی سال‌ها در طلبِ حقیقت، از شهری به شهری می‌رفت؛ هر دری را می‌کوفت و از هر عارفی نشانِ آن گمشده را می‌جست. روزی خسته و غبارآلود به نزدِ مولانا رسید و گفت: [هرچه دویدم، نیافتمش.] مولانا لحظه‌ای در او نگریست و گفت: [آنچه عمری در جهان طلب کردی، چرا یک‌بار در خویشتن نجُستی؟] مرد خاموش ماند؛ و شاید نخستین بار بود که فهمید گاهی فاصله‌ی میانِ آدمی و حقیقت، راهی به طولِ جهان نیست؛ فقط به اندازه‌ی جرئتِ نگاه‌کردن به خویشتن است.

آورده‌اند که مردی سال‌ها در طلبِ حقیقت، از شهری به شهری می‌رفت؛ هر دری را می‌کوفت و از هر عارفی نشانِ آن گمشده را می‌جست. روزی خسته و غبارآلود به نزدِ مولانا رسید و گفت: [هرچه دویدم، نیافتمش.] مولانا لحظه‌ای در او نگریست و گفت: [آنچه عمری در جهان طلب کردی، چرا یک‌بار در خویشتن نجُستی؟] مرد خاموش ماند؛ و شاید نخستین بار بود که فهمید گاهی فاصله‌ی میانِ آدمی و حقیقت، راهی به طولِ جهان نیست؛ فقط به اندازه‌ی جرئتِ نگاه‌کردن به خویشتن است.

در سینه‌ام اقلیمی ست که سال‌ هاست آفتاب به آن راه نیافته؛ گویی بهار، نامِ مرا از صحیفه‌ ی خویش خط زده است.

خوشحالم تو روزگاریم که قلمش دست چنین کسایی افتاده؛