٭𝓇𝒆𝒌𐑌𝓲𝑒𐑇٭
Ir al canal en Telegram
475
Suscriptores
+124 horas
+287 días
+3030 días
Archivo de publicaciones
475
میخواهند مارا بترسانند،
با جسدهایی که در بیابان رها میکنند،
با نامهایی که از دفتر زندگی خط میزنند.
اما نمیدانند ما از مرگ عبور کردهایم..
مرگ وقتی هرروز از پنجره به خانهات سرمیکشد دیگر وحشتی ندارد.
تنها چیزی که میماند خشم است.
بهروز را کشتند،دیگریودیگری راهم و خیال کردند صدایمان راهم خفه کردند.
نه. صدای مااز زیر خاکهم برمیگردد.
من به چشم خودم دیدم که چگونه خشم مادران زخم را بدل به فریاد میکند.
نمیتوانند مارا خاموش کنند.
ما زندهایم تا شهادت بدهیم،تا بگوییم این خونها بیصاحب نیستند.
من هرکلمه را مثل سنگی برصورتشان پرتاب میکنم.
اگر قرار است روزی برخاک بیفتم،بگذار پیشانیم بلند باشد نه در سوکت که در مقاومت.
این یادداشتهارا مینویسم تا آیندگان بدانند ما ایستادهایم حتیوقتی همهچیز علیه ما بود.
مارا کشتند اما تسلیممان نکردنند.
475
Repost from N/a
فکر میکردم دارم خوب میشم اما حقیقت این بود که داشتم احساساتم رو از دست میدادم.
475
انسان ها به هر جای دنیا که
بروند در آخر به همان جایی
برمیگردند که به آن تعلق دارند؛
به همان شهر، به همان خانه
به همان قلب و به همان آغوش.
475
من فقط سکوت کردم و فاصله گرفتم. این تنها کاری بود که وقتی کسی آزارم میداد، به خوبی انجامش میدادم.
