es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete 👈

𝖵𝖾𝗅︎𝗅︎𝗂𝖼︎𝗁︎𝗈𝗋 ࣬

𝖵𝖾𝗅︎𝗅︎𝗂𝖼︎𝗁︎𝗈𝗋 ࣬

Ir al canal en Telegram

𝖡𝗅︎𝗎𝖾 𝗅︎𝗂𝗄︎𝖾 𝗍𝗁︎𝖾 𝗌𝖾𝖺, 𝖦𝗈𝗅︎𝖽𝖾𝗇︎ 𝗅︎𝗂𝗄︎𝖾‌ 𝗍𝗁︎𝖾 𝗌𝗎𝗇︎ 𝘥𝘦𝘢𝘳 𝘱𝘦𝘯? 𝖡𝗈𝗍: @W0rdlessbot

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
210
Suscriptores
-124 horas
-27 días
Sin datos30 días
Archivo de publicaciones
دو نفر دیگه نمیرن واتپد رند شه؟:( https://www.wattpad.com/user/wordless97

نه اینکه سعی کنید یکی دیگه باشید

هویت پیدا کنید

رقت انگیز نباشید انقدر

چیکارتون کنم واقعا؟

واقعا دیگه نمیدونم چی بگم توی تیک تاک، واتپد و حتی اینجا دارید روانیم میکنید. از اسم و القابم کپی میکنید. کارهامو میدزدید و با تغییر دوتا کلمه، یا حتی بدون تغییر به اسم خودتون میزنیدش. ایده هام رو میدزدید. ترند هایی که من ترندسترش بودم رو انجام میدید و بعد ادعا میکنید اولینش خودتون بودید. دیگه سر هیچ و پوچ هم پشت سرم حرف میزنید. توی چیز هایی که هیچ ربطی به من نداره هم اسممو میارید..

من مدت‌هاست از آن ماجرا گذشته‌ام.
نه چیزی از آن در من مانده که بخواهم نجاتش بدهم، نه زخمی که هر بار با لمس گذشته دوباره دهان باز کند. آنچه میان ما بود، پیش از آن‌که فرصتی برای نام گرفتن پیدا کند، تمام شد. من دوستت داشتم؛ تو مرا نخواستی؛ و زندگی، بی‌آنکه برای این فقدان اهمیتی قائل باشد، ادامه پیدا کرد. چیزی که نمی‌دانستم این بود که پایان یک رابطه، همیشه پایان روایت آن نیست. مدت‌ها بعد، از میان حرف‌هایی که به من رسید، با آدم دیگری روبه‌رو شدم؛ کسی که نامش را من داشتم، اما هیچ‌کدام از خاطراتش را نه. انگار از من، در غیاب خودم، نسخه‌ای ساخته بودی و بعد آن‌قدر برای دیگران تعریفش کرده بودی که مرز میان واقعیت و ساخته‌ی ذهن، برای همه محو شده بود. در آن روایت، من دیگر کسی نبودم که دوستت داشته باشد و کنار گذاشته شده باشد. برای من نیت‌هایی تراشیده شده بود که هرگز در سرم نبود، میل‌هایی که هیچ‌گاه نداشتم، و چهره‌ای که اگر روزی در آینه می‌دیدمش، احتمالاً خودم هم از آن بیگانه می‌شدم. یک هیولا، با صورتی آشنا. و شاید عجیب‌ترین قسمت همین بود؛ آدم‌هایی که هرگز مرا نشناخته بودند، درباره‌ام مطمئن‌تر از خودم حرف می‌زدند. نمی‌دانم روایتت را چگونه ساخته بودی. شاید خاطره‌ای را از جای خودش کنده بودی و کنار چیزی گذاشته بودی که هرگز اتفاق نیفتاده بود. شاید ترس‌هایت، سوءتفاهم‌هایت و چیزهایی که می‌خواستی درباره‌ی من باور کنی، آرام‌آرام جای خود من را گرفتند. ذهن انسان استاد عجیبی‌ست در ساختن حقیقت از چیزهایی که حقیقت نیستند... و من، در تمام این مدت، حتی خبر نداشتم در ذهن تو مشغول زندگی دیگری هستم؛ زندگی‌ای که در آن، هرگز خودم نبوده‌ام. با این حال، دیگر میل چندانی به دفاع از خودم ندارم. نه از سر بی‌تفاوتی؛ از این جهت که آدمی، بالاخره باید بفهمد کدام جنگ‌ها ارزش حضورش را دارند. اگر کسی مرا از دهان دیگری شناخته، همان شناخت را با خودش نگه دارد. من نمی‌توانم وارد ذهن تک‌تک آدم‌ها شوم و تکه‌های اضافه‌شده به نامم را از آن بیرون بکشم. فقط گاهی به این فکر می‌کنم که چقدر غریب است.. من از دوست داشتن تو عبور کردم اما تو هنوز از تصویری که از من ساخته‌ای عبور نکرده‌ای. من از آن قصه بیرون آمدم. تو ظاهراً هنوز داری آن را برای دیگران بازگو می‌کنی..
و شاید بعضی تصویرها، هرچقدر هم که دقیق کشیده شده باشند، واقعا صاحب صورتشان نباشند.

سخنی از نامجون فیکشن قلم
(وانمود کنید قلم واقعا ژانرش کمدیه و اصلا ربطی به درام نداره) #The_Pen

𝖣︎𝖾𝗅︎𝗎𝗌𝗂𝗈𝗇︎ 𝖮︎𝖿︎ 𝖬𝗎𝗋𝖽𝖾𝗋 | 𝗄︎𝗏︎ #multishot #Delusion_Of_Murder
꩜ 𝖭𝖺𝗆︎𝖾: 𝖣︎𝖾𝗅︎𝗎𝗌𝗂𝗈𝗇︎ 𝖮︎𝖿︎ 𝖬𝗎𝗋𝖽𝖾𝗋 ꩜ 𝖼︎𝗈𝗎𝗉𝗅︎𝖾: 𝗄︎𝗏︎ ꩜ 𝖦𝖾𝗇︎𝗋𝖾: 𝖠︎𝗇︎𝗀︎𝗌𝗍, 𝖯︎𝗌𝗒𝖼︎𝗁︎𝗈𝗅︎𝗈𝗀︎𝗂𝖼︎𝖺𝗅︎, 𝖱︎𝗈𝗆︎𝖺𝗇︎𝖼︎𝖾, 𝖣︎𝖺𝗋𝗄︎ ꩜ 𝖶︎𝗋𝗂𝗍𝖾𝗇︎ 𝖻︎𝗒 𝖠︎𝖽𝗅︎𝖾𝗋 اگر ذهنش روزی او را رها می‌کرد، چه چیزی از عشقش باقی می‌ماند؟
‌ 𝙏𝙖𝙥 𝙩𝙤 𝙧𝙚𝙖𝙙 𝙋𝙖𝙧𝙩 𝟭. 𝙏𝙖𝙥 𝙩𝙤 𝙧𝙚𝙖𝙙 𝙋𝙖𝙧𝙩 𝟮. 𝙏𝙖𝙥 𝙩𝙤 𝙧𝙚𝙖𝙙 𝙋𝙖𝙧𝙩 𝟯. 𝙏𝙖𝙥 𝙩𝙤 𝙧𝙚𝙖𝙙 𝙋𝙖𝙧𝙩 𝟰. (Last) ‌                    ⎇ 𝙪𝙣𝙠𝙣𝙤𝙬𝙣 ‌                                    𝙑𝙚𝙡𝙡𝙞𝙘𝙝𝙤𝙧