es
Feedback
آلـنـد

آلـنـد

Ir al canal en Telegram

فرزندِ ایران و جان فدایِ میهن؛ - هرچی اومد تو ذهنم، میریزم اینجا. t.me/BluChtBot?start=Aland837

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
226
Suscriptores
+224 horas
-107 días
+830 días
Archivo de publicaciones
Repost from N/a
گاهی فکر می‌کنم اگر خاطره‌ها جان داشتند، باید جایی باشد برای نگهداری‌شان؛ موزه‌ای دور از هیاهوی شهر، با راهروهایی بلند و اتاق‌هایی که هرکدام بوی یک روزِ دور را می‌دهند. در موزه‌ی خاطرات، پشت هر شیشه چیزی置 مانده؛ یک خنده‌ی نصفه، یک نامه‌ی ناتمام، عطر کسی که سال‌هاست نیست، صدای قدم‌هایی که دیگر در هیچ خانه‌ای شنیده نمی‌شوند. بعضی ویترین‌ها پر از آدم‌اند و بعضی، فقط جای خالیِ یک نفر را به نمایش گذاشته‌اند. آنجا می‌توانی کنار تابلوی «تابستانِ فلان سال» بایستی و خودت را ببینی؛ همان آدمی که هنوز بلد نبود بعضی رفتن‌ها برگشتنی نیستند. می‌توانی دستت را روی شیشه بگذاری و به روزهایی نگاه کنی که آن‌قدر ساده از کنارت گذشتند که نفهمیدی بعدها دلت برایشان تنگ خواهد شد. عجیب‌ترین بخش موزه اما اتاقی‌ست که هیچ تابلویی ندارد. اتاقِ آدم‌هایی که دیگر در زندگی‌مان نیستند. نه مرده‌اند، نه لزوماً دشمن شده‌اند؛ فقط یک روز، آرام‌آرام از قاب زندگی بیرون رفته‌اند و ما مانده‌ایم و چند خاطره که هنوز نمی‌دانیم با آن‌ها چه کنیم. گاهی هم خودت را آنجا پیدا می‌کنی؛ در گوشه‌ای از یک عکس قدیمی، میان آدم‌هایی که دیگر نمی‌شناسی‌شان. می‌ایستی و با تعجب به خودت نگاه می‌کنی و می‌فهمی چقدر از آن آدم فاصله گرفته‌ای. شاید موزه‌ی خاطرات همین ذهن ماست؛ جایی که هیچ‌کس بلیت نمی‌فروشد و با این حال، هر شب بی‌اجازه واردش می‌شویم. و من فکر می‌کنم غم‌انگیزترین اثرِ این موزه، آن خاطره‌ای نیست که تمام شده؛ خاطره‌ای‌ست که هنوز زنده است، هنوز بوی کسی را می‌دهد، هنوز صدایی در آن می‌خندد، اما دیگر هیچ راهی برای برگشتن به آن وجود ندارد. فقط می‌توانی روبه‌رویش بایستی، لبخند کوچکی بزنی و زیر لب بگویی: «چه روزهای قشنگی بودند... کاش می‌دانستم آخرین بار است.»
ز.ش

این پیامو فور کنید، ازتون پست فور کنم💘

Repost from آ س ا 🕊🤍
‏بزرگسالی داره بهم آسیب میزنه، دیگه نمیخوام بزرگ‌تر از این بشم.

اگر روزی دلت گرفت، خودت را سرزنش نکن. آدم‌ها گاهی زیر بار خاطره‌هایی خم می‌شوند که هیچ‌کس از سنگینی‌شان خبر ندارد. بگذار زمان، آرام‌آرام گردِ دلت را بتکاند. بعضی زخم‌ها قرار نیست فراموش شوند؛ فقط یاد می‌گیری با آن‌ها آرام‌تر زندگی کنی.🩵🖤 :)

Repost from N/a
این پیام رو فور کنید، تا از چنل شما یک پست فور کنم. به ده‌تا چنلِ کاملا رندوم با توجه به وایب، یک آرت قدیمی تقدیم‌ می‌کنم. اگ
این پیام رو فور کنید، تا از چنل شما یک پست فور کنم. به ده‌تا چنلِ کاملا رندوم با توجه به وایب، یک آرت قدیمی تقدیم‌ می‌کنم. اگر پست مشخصی برای فور شدن مد نظر دارید، ریپلای کنید.
اجباری بر جوین بودن نیست عزیزانم، اما قطعاً حضور شما باعث خرسندی بنده خواهد بود.

یه خونه می‌تونه همون خونه‌ی قبلی باشه، ولی بعد رفتن یه نفر دیگه مثل سابق به نظر نرسه؛ صندلی‌ای که هر روز روش می‌نشست همون‌جا باشه، ولی اون شخص نباشه. فنجونی که باهاش چایی می‌خورد داخل همون کابینت باشه، ولی اون شخص دیگه نباشه. تابلوها، وسایل، همه و همه سر جاشون باشن، ولی خودش نباشه. بعد رفتن عزیزامون، فقط دلتنگی نیست که باقی می‌مونه؛ جای خالیشون تو هر لحظه خودش رو نشون می‌ده. زمانی که خاطره‌ها رو یادآوری می‌کنیم، وقتی عطری شبیه عطرشون به مشاممون می‌خوره، توی هر دورهمی و جمع خانوادگی، موقع ورق زدن آلبوم عکس‌ها، حتی گاهی وسط یه اتفاق معمولی که قبلاً بارها کنار همون آدم تجربه‌اش کرده بودیم. عجیبه که نبودن یه نفر می‌تونه یه خونه‌ی پر از شادی و سر و صدا رو تبدیل کنه به خونه‌ای ساکت و آروم. خیلی وقت‌ها بودن یه شخص توی هر جایی برامون عادیه؛ انقدر عادی که شاید حتی متوجه حضورش هم نباشیم. اما وقتی می‌ره، جای خالیش رو توی تک‌تک لحظه‌ها حس می‌کنیم. شاید برای همینه که بعضی خونه‌ها بعد رفتن یک نفر فقط خونه نیستن؛ تبدیل می‌شن به صندوق خاطرات. خاطراتی که با دیدن عکس‌های روی دیوار، ظرف و ظروف‌های توی بوفه، وسایل خاک‌گرفته‌ی اتاق و هر گوشه‌ای از خونه دوباره زنده می‌شن. انگار هر کدوم از اون گوشه‌ها چیزی از اون آدم رو برای ما نگه داشتن؛ یه صدا، یه بو، یه لبخند، یه خاطره. و ما می‌مونیم و خونه‌ای که هنوز همه‌چیزش سر جاشه، جز اون آدمی که جای خالیش از همیشه بیشتر به چشم میاد؛ و دلتنگی‌ای که انگار توی تک‌تک دیوارهای اون خونه جا مونده.

یه خونه می‌تونه همون خونه‌ی قبلی باشه، ولی بعد رفتن یه نفر دیگه مثل سابق به نظر نرسه؛ صندلی‌ای که هر روز روش می‌نشست همون‌جا باشه، ولی اون شخص نباشه. فنجونی که باهاش چایی می‌خورد داخل همون کابینت باشه، ولی اون شخص دیگه نباشه. تابلوها، وسایل، همه و همه سر جاشون باشن، ولی خودش نباشه. بعد رفتن عزیزامون، فقط دلتنگی نیست که باقی می‌مونه؛ جای خالیشون تو هر لحظه خودش رو نشون می‌ده. زمانی که خاطره‌ها رو یادآوری می‌کنیم، وقتی عطری شبیه عطرشون به مشاممون می‌خوره، توی هر دورهمی و جمع خانوادگی، موقع ورق زدن آلبوم عکس‌ها، حتی گاهی وسط یه اتفاق معمولی که قبلاً بارها کنار همون آدم تجربه‌اش کرده بودیم. عجیبه که نبودن یه نفر می‌تونه یه خونه‌ی پر از شادی و سر و صدا رو تبدیل کنه به خونه‌ای ساکت و آروم. خیلی وقت‌ها بودن یه شخص توی هر جایی برامون عادیه؛ انقدر عادی که شاید حتی متوجه حضورش هم نباشیم. اما وقتی می‌ره، جای خالیش رو توی تک‌تک لحظه‌ها حس می‌کنیم. شاید برای همینه که بعضی خونه‌ها بعد رفتن یک نفر فقط خونه نیستن؛ تبدیل می‌شن به صندوق خاطرات. خاطراتی که با دیدن عکس‌های روی دیوار، ظرف و ظروف‌های توی بوفه، وسایل خاک‌گرفته‌ی اتاق و هر گوشه‌ای از خونه دوباره زنده می‌شن. انگار هر کدوم از اون گوشه‌ها چیزی از اون آدم رو برای ما نگه داشتن؛ یه صدا، یه بو، یه لبخند، یه خاطره. و ما می‌مونیم و خونه‌ای که هنوز همه‌چیزش سر جاشه، جز اون آدمی که جای خالیش از همیشه بیشتر به چشم میاد؛ و دلتنگی‌ای که انگار توی تک‌تک دیوارهای اون خونه جا مونده.

+من وقتی بهم میگن چرا همش گریه میکنی؟
+من وقتی بهم میگن چرا همش گریه میکنی؟

Repost from Z
درود موضوع، واژه و بیت بفرمایید شعر و متن بنویسم براتون @World_Zbot

Repost from N/a
او تلاش کرد دیواری را که دور خودش کشیده بود، کمی پایین بیاورد؛ تا شاید آدم‌ها بتوانند از میان شکاف‌هایش عبور کنند و به او نزدیک شوند. اما نمی‌دانم چگونه، همه‌چیز برعکس شد. دیوار، به‌جای آن‌که کوتاه‌تر شود، بلندتر و بلندتر شد؛ آن‌قدر بلند که دیگر هیچ‌کس نمی‌توانست از آن عبور کند. و او، پشت همان دیوار، ساکت ماند.
گوشه‌ای از فکرِ میرا

Repost from N/a
بلاک کمه می‌خوام کفنت کنم.

Repost from N/a
اگر گل می‌شدی، شقایق بودی؛ گلِ کوچکی که میان باد و خاک هم راهی برای شکفتن پیدا می‌کند. غم دور تا دورت را گرفته، مثل مهی که نمی‌گذارد انتهای جاده را ببینی؛ اما تو هنوز قدم برمی‌داری. شاید آرام‌تر، شاید با هزار بار خستگی، اما ادامه می‌دهی. قرار نیست همیشه قوی باشی. گاهی همین که با تمام سنگینیِ دلت، صبح را به شب می‌رسانی، خودش یک جور شجاعت است. تو شبیه گلی هستی که یاد گرفته با غم زندگی کند، بدون اینکه اجازه بدهد غم، تمامِ زندگی‌اش شود. برای تو، یک شقایق؛ که حتی وقتی دنیا خاکستری‌ست، هنوز دلیلی برای شکفتن پیدا می‌کند.🌿 https://t.me/Aland837

#چالش 👀
این پیامو فور کنید ، طبق وایب چنلتون یه جمله و عکس تقدیمتون کنم✨
جوین باشی قشنگتره🤍👀

Repost from N/a
این پیامو فور کنید تا بگم چنلتون اگه گل بود چه گلی بود و یه نامه ی کوچولو براتون بنویسم!.
جوین بودنتون زیباتره🩵.

🤍✨
این پیام+ یه پست ازاینجا که دوسش دارید رو فور بزنید چنلتون،  بیام چنلاتوتو نگاه کنم و منم پستی که دوس داشتم رو فور کنم اینجا  :)
جوین باشی قشنگتررره✨🥲

Repost from بوفِ شور
در پی تاری‌شب، روز شدی و بغلِ غزلی که در خموشی سروده بودم نشستی. گفتی که غمت نباشد ای دوست، صبح می‌دمد و نور از پس این ابر سیاه بیرون می‌جهد. چه تو را بنامم جز امید، وقتی در تارترین شب‌های من نوری عزیز؟ چه بگویم به تو جز زاده‌ی نور، وقتی خورشیدترین شرقی این قاره‌ای؟ چه به تو بگویم خورشید خانم؟ چه به تو بگویم؟

Repost from N/a
غروب من بار ها و بار ها نوشته ام؛ نه برای شنیده شدن، نه برای خریدن احساس ترحم، بلکه فقط برا اینکه اینقدر از این و آن بدی دیده ام؛که نوشتن تنها راه چاره برایم است از گفتن ترس دارم پس مینویسم تا این قلب تهی شود. قلب تکه تکه ای که حال خوب از میان ترک هایش چکه میکند. با این حال وقتی حالم بد بود باز هم سعی کردم حال بد را به کسی القا نکنم. همیشه بیشتر از چیزی که باید بودم. بزرگتر، پر دغدغه تر، حمایت گر تر.. همه این ها باعث شد تا این زندگی، یک کودک، نوجوانی و حتی یک جوانی به من بدهکار باشد. «دانستن» دانستن یک موهبت نیست؛ بزرگترین مجازات ممکن است. وقتی بیش از حد بدانی دغدغه ات بیشتر است. ذهنت مشغول تر است. و دیگر مثل گذشته نخواهی بود. پس کسی که درک زیادی دارد؛ یا به قول شما از سنش بیشتر میفهمد، بهایی پرداخته که حتی به فکر شما نیز نمی‌آید؛ شب نشینی های طولانی. من میترسم، از اینکه گوش شنوایی که دارم خسته بشود. «ترس» مجبورم این پانسمان عفونت زده را، لایه لایه باز بکنم، یک لایه به ازای هر شب؛ تا مبادا شنونده خسته شود. آنجا آن عفونت گسترش میابد اما، مجبورم به تحمل. چون اگر به یک باره این پانسمان باز شود، آن دست ها از ترس فرار میکنند. و این زخم به جای بهبود یافتن، دردناک تر میشود. از گفتن حال خودم همیشه ترسیده ام. ناگهان به خودم می‌آیم، صدای تیک تاک ساعت است که مرا از خلسه بیرون میکشد. به ساعت نگاهی می‌اندازم؛ بیش از یک ساعت است که گله های قلبم با چشمانی پر از اشک، پا روی کاغذ میگذارند. «تقلا» دوباره اشک هایم روی گونه ها جاری میشود. بی تفاوت به سوزش زخم های سر گونه هایم، نگاهی به کاغذ های روز میز می‌اندازم. قطرات اشک کاغذ ها را مچاله کرده بودند؛ گویی کاغذ نیز نتوانسته بار این اشک ها را به دوش بکشد. «کهنه» کاغذ نیز کهنه شده، پس صاحب این اشک ها چه کشیده بوده. نگاهی به متن روی کاغذ هایم می‌اندازم. «تکه پاره» گویا زنجیره افکارم است و هر تکه، قسمتی از حالم را بازگو میکند. اما هیچکدام کامل نیست و با خواندن آنها یک خلأ دیگر در من ایجاد میشود. احساس ترس به سراغم آمد. «بی کسی» سرمای دردناکی تا استخوان پیش رفت؛ ناگهان صدا زنگ خانه؛ خوشحال شدم، پنداری نوری که از من گرفته شده بود به من بازگشت. ناگهان به خودم آمدم؛ من که کسی را ندارم.

تو انقدر برای فهمیدنِ دیگران خودت رو توضیح دادی، که یه جایی یادت رفت شاید لازم نباشه کسی که قراره بمونه این‌همه توضیح بخواد. https://t.me/Aland837

این پیام رو فور بزنید چنل تون تا رندوم بهتون آهنگ تقدیم کنم
اگه چنل تون پرایوته(خصوصی) یا فور نزنید یا لینکش رو ناشناس برام بفرستید که شرمنده تون نشم
جوین باشید خوشگل تره :)
بوس بهتون.
LM: خط میخوره

این پیامو فور کنید، با یه جمله، شما رو با خودتون رو به رو کنم. ظرفیت: ده چنل.