کیهان وجود✨️
Ir al canal en Telegram
بیا کنارم بشین، تا لحظهای به کیهان وجود سفر کنیم!✨ گوشهای از افکار و احساسات من💙 اینجا طناز مینویسه... اگه خواستی نوشتهش رو جایی ببری اسمش رو هم با خودت ببر اگه کارم داشتی میتونی از طریق ستارهها پیدام کنی⭐️: @setarehayekeyhanbot
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
449
Suscriptores
-224 horas
+157 días
+4730 días
Archivo de publicaciones
448
اگه توی چنلم جوین هستی و خودت هم چنل داری لینک چنلت رو برام بفرست متقابل جوین میشم✨🌱
@setarehayekeyhanbot
448
Repost from آوازِقو🧣
این پیامو فور بزنید تا چنلتونو نقد کنم و نمره بدم⭐️
خوشحال میشم جوین باشید ☝️🏻
448
Repost from حوالیِ هستی🌿
#چالش
این پیام فور بزنید تا من بگم اگه چنلتون پایان یه داستان بود چه پایانی داشت؟
448
اولین باره روز پسر رو تبریک میگم یکم عادی نیست برام🚶♀
همیشه برای روز دختر پیام گذاشتم🤣
448
در تقویم هخامنشی روز 26 شهریور روز تولد کمبوجیه پسر كوروش بزرگه
و روز پسر هم محسوب میشه
روز پسر رو به پسران سرزمینم تبریک میگم.✨🌱
448
Repost from 𝕭𝑎𝑑𝑑𝑖𝑒𝑠 | پک -
_پک استیکر جدیدمون از نیکی خوشگله 🌾
1_لطفاً برای پروموت پک پین شده (ریپلی) رو فور کنید.🌷
448
Repost from 闇 | 𝖄𝖆𝖒𝖎
دانهٔ فراموشی
بخش اول
در سرزمینی که نامش را هیچ نقشهای به خاطر نمیآورد دشتی بود که هر شامگاه راههایش جای خود را عوض میکردند. کوهی اگر امروز در باختر بود، فردا در نیمروز سر برمیآورد؛ جویباری که شب گذشته از میان گورستان گذشته بود، بامداد از دل بیابان سر درمیآورد و درختی که صد سال بر لب چشمهای زیسته بود، یک روز چشم میگشود و میدید که ریشههایش در خاکی بیگانه فرو رفتهاند. در آن سرزمین، تنها یک چیز جابهجا نمیشد آن هم شهری سنگی در دورترین کرانه دشت؛ شهری بیپرچم بیپادشاه و بینام. دروازه شهر همیشه گشوده بود اما نه نگهبانی داشت و نه زنجیری با این همه، کسی از آن نمیگذشت. میگفتند درون شهر خانههایی هست که صاحبانشان هنوز در آنها هستند اگرچه سالهاست مردهاند؛ چاههایی که آبشان خاطره تشنگی مردمانی را نگه داشته؛ و میدان بزرگی که اگر نیمهشب در آن بایستی صدای قدمهای کسانی را خواهی شنید که دیگر در هیچ جای جهان نیستند. روزی بیآنکه کسی بداند از کجا آمده، کسی از دروازه گذشت. نخستین چیزی که دید شهری نبود؛ بارانی از برگهای خشک بود که از آسمان فرو میریخت بیآنکه درختی در آن نزدیکی باشد. برگها بر شانههایش مینشستند. هرکدام را که کنار میزد برگ دیگری جای آن مینشست. او به راه افتاد. کوچهها باریک و دراز بودند و دیوارها چنان بلند که آسمان تنها چون رشتهای کبود در میانشان دیده میشد. بر سر هر کوی سنگنبشتهای بود اما نوشتهها همه تراشیده شده بودند؛ چنان که گویی کسی نه خواسته باشد چیزی بنویسد بلکه خواسته باشد چیزی را از یاد جهان ببرد. در میانه شهر به میدانی رسید و در میان میدان ستونی بلند برپا بود. بر فراز ستون پرندهای سنگی نشسته بود؛ بالهایش گشوده، منقار رو به آسمان و چشمانش بسته و پای ستون کاسهای سنگی بود، درون کاسه، خاکستر. او دست در خاکستر برد که ناگاه چیزی سخت زیر انگشتانش آمد.،استخوان نبود حتی سنگ هم نبود، دانهای کوچک بود سیاه، چروکیده و خشک. دانه را برداشت. از بالای ستون، پرنده سنگی ناگهان گفت: «اگر میخواهی بکاری، نخست بدان چه چیزی را.» او سر بلند کرد ولی پرنده همچنان سنگ بود. گفت: «نمیدانم.» پرنده خاموش شد. باد از میدان گذشت و خاکستر را برگرداند؛ چنان که برای لحظهای همهچیز به مهی خاکستری بدل شد. وقتی هوا صاف شد، دانه هنوز در دست او بود. راه خود را ادامه داد که در پایان یکی از کوچهها به باغی رسید که هیچ درختی نداشت با این همه صدای برگها میآمد. صدای شکستن شاخهها، شرشر آب، وزش باد در میان بیدها و حتی آواز پرندهای که او هرگز ندیده بود. باغ تهی بود اما صداها زنده بودند. میان باغ پیرمردی نشسته بود که چهرهاش دیده نمیشد؛ ردایی خاکگون بر سر کشیده و پشتش به او بود. گفت: «دیر آمدی.» او ایستاد و پیرمرد پرسید: «راه را گم کرده بودی؟» گفت: «نه.» «پس چرا دیر؟» نگاهی به باغ خالی انداخت. با ابهامی که خود نمیدانست چرا گفت: «شاید راه دیر به من رسیده بود.» پیرمرد خندید، خندهاش صدای ریختن مشتی شن بر سنگ داشت. سپس از جا برخاست و به سوی دیوار باغ رفت و با انگشت خشتی را کنار زد. پشت خشت راهی باریک پدیدار شد. گفت: «از اینجا برو. اما هرچه دیدی، برندار.» او پرسید: «چرا؟» پیرمرد گفت: «چون بعضی چیزها اگر برداشته شوند، دیگر هیچکس نمیداند جای خالیشان چه شکلی بوده است.» و ناگهان ناپدید شد. راه باریک بود، آنقدر باریک که شانههایش به دیوارها میسایید. از دو سوی راه صداهایی میآمد؛ گاه خنده، گاه شیون، گاه نیایش، گاه نفرین، گاه آواز، گاه زاری، گاه بانگ جنگاوران و گاه زمزمه کودکانی که بازی میکردند. گاهی دستی از شکاف دیوار بیرون میآمد، گاهی چشمی و گاهی تنها سایهای اما او هیچیک را لمس نکرد. در پایان راه به تالاری رسید که سقف نداشت. هزاران هزار چراغ در پیرامونش آویخته بود و هیچکدام نمیسوختند. در میانه تالار حوضی بود از سنگ سیاه، آب حوض بیجنبش بود. او خم شد و در آب نگریست اما چهره خودش را ندید بلکه خانهای دید، بعد دشتی، بعد شهری در آتش، بعد کشتیای شکسته، بعد درختی بیبرگ، بعد کودکی که کنار جویبار نشسته بود و مشتهایش را از آب پر میکرد. تصویرها یکی پس از دیگری آمدند و رفتند. او نه شگفتزده شد و نه ترسید. تنها هنگامی که تصویر کودک محو شد انگشتش را بر سطح آب گذاشت، موجی کوچک برخاست، همه تصویرها فرو ریختند و حوض دوباره سیاه شد. پشت سرش صدایی آمد: «چیزی یادت آمد؟» برنگشت ولی گفت: «نه.» صدا پرسید: «پس چرا گریه میکنی؟» دست بر گونهاش کشید.خیس نبود ولی بعد متوجه شد منظورش چیست. گفت: «نمیدانم.»#داستانهایمن
🍷
