es
Feedback
دختر سرزمین بودا

دختر سرزمین بودا

Ir al canal en Telegram

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
207
Suscriptores
-124 horas
-17 días
+230 días
Archivo de publicaciones
مثل باران امشب، غیرمنتظره بیا.

photo content
+3

Şehrin Yolu Feride Hilal Akın İlyas Yalçıntaş.m4a3.23 MB

اینجا کجاست؟ این سنگ نزدیک دروازهٔ مکتب سیدالشهدا در دشت برچی است. اسم این سنگ «سنگ صبور» است. زمانی که اینجا انفجار شد (سه انفجار بزرگ) این سنگ در محل بزرگ‌ترین انفجار بود و در آن بیشتر از ۲۰۰ شاگرد کشته و زخمی شدند. بعد از آن اتفاق، صبح که برای پیدا کردن بیگ مکتبم به اینجا آمده بودم، این سنگ پُر از خون بود. بعدا اسم های تمام شهیدان که دختران نوجوان صنف ششم تا دوازدهم بودند را رویش نوشتند.. و شد سنگ صبور...

وقتی که به اینجا میرسم، مکث می‌کنم؛ به یاد آنها، و رفتن ها...
وقتی که به اینجا میرسم، مکث می‌کنم؛ به یاد آنها، و رفتن ها...

حس می کنم گاهی غم آنقدر تکرار شده میره که دیگر واکنشی بهش نشان نمیدی، فقط حضورش را تایید می کنی و ادامه میدی. فکر نمی کردم روزی به این لول برسم اما دیگر کاری است که شده...

https://castbox.fm/vd/976527971 این پادکست را با هم گوش کنیم.

تروما‌ هایمان‌ را قبل از اینکه به کسی آسیب بزنیم درمان کنیم.

بعد از ماه‌ها‌ یک صبح زود بیدار شدم و قرار بود به‌جای یکی از اعضای فامیلم‌فقط برای امروز صنفش را درس بدهم. به‌جز این سه‌چهار ماه اخیر، پنج سال پی‌هم بدون مرخصی و وقفه زبان تدریس کرده بودم و با شاگردان کلاس و این مکان هم آشنایی داشتم. مدت زیادی می‌شد که صنف حضوری آن‌هم با کودکان‌ نرفته بودم. از همان اول که در را باز کردم و با صدای بلند سلام کردم و صورت‌های خندان‌شان را دیدم، ته دلم چیزی تکان خورد. صدای پچ‌پچ کردن‌شان، ذوق‌شان و حتی آن انرژی صبحگاهی‌شان، همه برایم قشنگ بود. قرار شد از ساعت هفت تا دوازده آنجا باشم. کلاس سوم دخترها بودند. مضمون اول‌شان قرآن و به ترتیب ریاضی، انگلیسی، دری و دینی داشتند. حس می‌کردم آن اتمسفر مرا یاد چیزی می‌انداخت. به‌صورت طبیعی از سر و صدا زودتر از بقیه خسته می‌شوم، این بار هم همین‌طور بود. خیلی شوخ و پرانرژی بودند. با اینکه روز اول من بود و تازه شناخته بودم‌شان، نام تک‌تک‌شان را کامل حفظ کردم، کلاس بیست‌وسه نفره.... بهشته، نبیلا و زهرا بیشتر مرا یاد خودم می‌انداختند؛ شوخ و پرسر‌وصدا، ولی درس‌خوان. من هم روزگاری خیلی شوخ بودم، ولی هیچ‌وقت از درس‌هایم عقب نمی‌افتادم. با آن همه شوخی از کلاس دوم تا دهم همیشه اول‌نمره‌ی کلاس پنجاه‌نفره‌ی مکتب دولتی بودم. حس می‌کنم دارم از خودم تعریف می‌کنم 😁 به هر صورت، لابه‌لای درس دری ازشان پرسیدم که چه می‌خواهند شوند. جواب‌های‌شان برایم جالب بود. قدیما ما یا می‌خواستیم داکتر شویم، یا معلم و انجینر؛ اما این‌ها می‌گفتند می‌خواهند آرایشگر، آشپز، مهماندار، فضانورد و یا حتی، از همه شوکه‌کننده‌تر، یکی‌شان می‌خواست هیچی‌ نشود. وقتی خداحافظی می‌کردم، از من می‌خواستند که صبح هم بیایم. یکی‌شان با صدای پایین ازم پرسید: استاد، نمی‌شه بعد از این همیشه بیایین؟ یکی دیگر هم گفت: استاد، حتماً بازم بیایین. همه‌شان مرا در آغوش گرفتند و حس می‌کردم چقدر قلبم پر از عشقی شده که برایم فرستاده بودند. خوشحالم.

7df78461-eda5-4c39-84a3-ca689cb64f21.mp32.72 MB

از چشمایم بخاطر دیدن این سریال خیلی ممنونم. وقتی زندگی بهت نارنگی میده🍊
+1
از چشمایم بخاطر دیدن این سریال خیلی ممنونم. وقتی زندگی بهت نارنگی میده🍊

بین صحبت‌های یک دختر و پسر در افغانستان، گاهی متوجه می‌شویم که ممکن است دختر به پسر بگوید: «شرایط فقط برای دختران سخت است؛ اگر جای من می‌بودی، آن‌وقت می‌فهمیدی سختی یعنی چه.» اما عزیز، بیا کمی واقع‌بینانه نگاه کنیم. تنها آزادی‌ای که برای بسیاری از پسران باقی مانده، درس و تحصیلِ بی‌کیفیت و فرصتی برای کار کردن در جامعه‌ای است که بیکاری در آن بیداد می‌کند. باور کن همین پسران و مردان هم حداقل به اندازه‌ی ما زنان خسته‌اند

موقع برگشت از کتابخانه، با ذکیه خواستیم کمی قدم بزنیم و یک سری هم به این گلفروشی بزنیم. روز قشنگی بود؛ چون کمی درس خوانده بودیم، در مورد موضوعاتی مثل تاریخ نازی‌ها و حتی جنگ بین فلسطین و اسرائیل هم صحبت کردیم. جالب است که بین تمام گفت‌وگوهای دیگر، هر از گاهی گفت‌وگوهایمان خیلی عمیق، فلسفی و تاریخی می‌شود. فکر می‌کنم یکی از دلایلی که من با این دختر خیلی صحبت می‌کنم، همین است. خوب، امروز همچنین در مورد این‌که اگر طالبان نمی‌بودند، ما کجا بودیم هم خیلی صحبت کردیم. راستش، من از این‌که باید سال‌های دیگری را نیز با طالبان زندگی کنم، بدم می‌آید. حتی بیزارم از این‌که همین حالا هم باید در کشوری همراه با چنین شرایطی زندگی کنم. بدم می‌آید از این‌که موقع عبور از سرک، موقعی که بیرون هستم و حتی در موقعیت‌های کاملاً عادی، از این بترسم که مبادا کسی بالایم فریاد بکشد. متنفرم از این‌که باز هم سال‌های زندگی‌ام را اینجا حیف کنم. نه این‌که خیلی دوست داشته باشم خارج از کشور بروم؛ من می‌توانم هزار مشکل در خارج از اینجا داشته باشم و اصلاً طرفدار ترک دوستان و خانواده‌ام نیستم. اما من خیلی خسته‌ام. حس می‌کنم دارند جوانی‌ام را می‌دزدند؛ دارند روزهایی را که می‌توانم از پوتانسیلم به بهترین شکل استفاده کنم، حیف می‌کنند. چند وقتی است عادت کرده‌ام به پیج بعضی از دوستانم بروم، یا حتی عکس‌های قبل از این پنج سالِ خانواده و دوستانم را ببینم و به زندگی آن زمان‌شان حسودی‌ام شود. و یا شاید به حس آزادی که آن زمان داشتند حسودی ام میشود. حس می‌کنم داخل یک هزارتو گیر افتاده‌ام، راه بیرون رفتن را نمی‌بینم. دارم از بودن در اینجا زده می‌شوم.

photo content
+1

بامیان که رفته بودم، اینترنت و حتی آنتن سیم‌کارتم قطع بود. در طول همان یک هفته، فقط یک‌بار توانسته بودم اینترنت را روشن کنم. وقتی در مسیر برگشت اینترنت وصل شد، دیدم از یکی از دوستانم، که مدت زیادی است می‌شناسمش و هیچ‌وقت حضوری ندیده‌امش، پیام دریافت کرده‌ام. با اینکه هیچ‌وقت از نزدیک همدیگر را ندیده‌ایم، پیوند ارزشمندی با هم داریم. وقتی از من خبری نگرفته بود، از راه‌های مختلف تلاش کرده بود بفهمد که خوب هستم یا نه. با اینکه خودش افغانستان نبود، حتی از دیگران خواسته بود با من تماس بگیرند، اما باز هم جوابی نگرفته بودند. وقتی رسیدم، اولین پیامم را برای او فرستادم. بعد از این اتفاق، به چند چیز فکر می‌کنم. اول اینکه چقدر سریع ممکن است ارتباط‌هایی که پایه‌شان مجازی است، با یک اتفاق یا حتی یک تصمیم کوچک از بین بروند. مثلاً خودم مدتی است به حذف کامل اینستاگرامم فکر می‌کنم و می‌دانم ممکن است با همین تصمیم، ارتباطم با خیلی از آدم‌ها به‌طور کلی قطع شود، آدم‌هایی که شاید راه دیگری برای ملاقات هم نداشته باشیم. و دوم اینکه زندگی خیلی کوتاه‌تر از چیزی است که فکر می‌کنیم. شاید بهتر باشد بعضی کارهایی را که مدت‌هاست به تأخیر انداخته‌ایم، انجام بدهیم، شاید یک روز دیر شود و دیگر مخاطبی با نام ما یا آن‌ها در فهرست پیام‌هایمان نباشد.

اگر نوشتی، پیام تان از لینک بالا ناشناس برایم میاید.

http://t.me/HidenChat_Bot?start=6578258808 شمای که من را نمیشناسید و فقط نوشته های کانال را میخوانید؛ چه دیدگاهی درمورد کانال و یا من دارید؟