ִֶָ 𝗓𝖻𝟣/𝖺𝗇𝖽𝟤𝖻𝗅𝖾 ៸៸ ᴅᴇᴀᴅ:ᴀʟɪᴠᴇ
Ir al canal en Telegram
ᅠ 𑊩 𝗒𝗈𝗎'𝗋𝖾 𝗆𝗒 𝖽𝖾𝗌𝗂𝗋𝖾, 𝗍𝖺𝗄𝖾 𝗆𝗒 𝗁𝖺𝗇𝖽 ⭒ ᯤ 𝗓𝖻𝟣/𝖺𝗇𝖽𝟤𝖻𝗅𝖾 ،، t.me/BPlanetTeam 𐙚 ᅠᅠ ꒰ t.me/zb1and2blebot ꒱
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
394
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
-430 días
Archivo de publicaciones
👤” *گفتن که امروز هرجا متیو بره دنبالش میرن*
🦊” یعنی هرکاری بکنم، شما فقط دنبالم میاین؟
🦊” *همون لحظه شروع میکنه به دویدن*
👥” *با عجله و دنبالش میدون*
🦊” چه باحاله~
+1
— متیو اخیرا توی رویداد ترسناک تابستانی Horror Village In The Dead of Night روستای فرهنگ سنتی کره، درحال فیلمبرداری دیده شده و جالب اینجاست که برای شرکت کردن نرفته.. خودش یکی از بازیگرهای نقشهای ترسناک بوده 😭
🍀” بهعنوان دوستی که برای تحصیل در ژاپن رفته "آخ، ژاپن واقعا خیلی گرمه"
🦌” آه، منم چند روز پیش شانگهای بودم، اونجا هم واقعا خیلییی گرم بود
🍀” بهعنوان دوستی که الان سربازیه "همهتون ساکت! از همه گرمتر، پادگان آموزشیِ سربازیه!"
🦌🍀” آه.. حق با توئه.. 😅
🦌” روزهایی که مجبور بودم بهخاطر برنامه، زودتر از مدرسه برم، واقعا ناراحتکننده بود.. ترک کردن مدرسه برام سخت بود.. چون از همون اول واقعا از مدرسه رفتن لذت میبردم!
🦌” دیدن دوستام، خوردن ناهار مدرسه، کلاس تربیتبدنی، رفتن به کلاسهای مختلف... حتی درس خوندن هم...
+1
— همچنین گفت که تازه متوجه شده که معلمش، برای فارغالتحصیلیش یک متن نوشته بوده گفت کلی تحت تاثیر قرار گرفته :((
🧑🏻🏫” با اینکه هر روز تا ساعت ۳ صبح تمرین میکردی، بازم ساعت ۸ صبح بدون حتی یک بار تاخیر، خودت رو به مدرسه میرسوندی. توی دنیایی که پر از بهونه و آدمهاییه که مدام از سخت بودن انجام حتی یک کار حرف میزنن، توی زندگیِتو چیزی به اسم "بهونه" وجود نداره؛ با اینکه همیشه خوابآلود بودی، هیچوقت سلام و احوالپرسی یا گفتنِ "ممنونم" و "ببخشید" رو فراموش نمیکردی. گاهی با خودم فکر میکردم واقعا از درون چه حالی داری؟ اما وقتی دیدم بعد از گذشت سالها هنوزم همون آدم باقی موندی، فقط تونستم با احترام زیادی بهت نگاه کنم. رویاهای ارزشمندت، آدمهایی که وارد زندگیت شدن و تمام چیزهای خوبی که به دست آوردی، بدون شک همشون سهم خودت بودن و لیاقتشون رو داشتی. پس فقط مثل همین حالا، با قلبی پر از قدردانی زندگی کن و با افتخار از همهی این لحظهها لذت ببر :) از صمیم قلب بهت تبریک میگم، بچهی تحسینبرانگیز من 🤍
🦌” در مورد دوران بویزپلنت حرف زدیم... زمانی که توی برنامه شرکت کرده بودم، من در اصل قبلش یک بچه خیلی شاد و پرانرژی بودم؛ توی وقت ناهار یا توی حیاط مدرسه بودم، یا... کجا بود؟ چی میگن؟ توی سالن ورزشی بودم و کلا تصویر یک آدم خیلی پرانرژی رو داشتم. اما اون دوران توی مدرسه، بهخاطر برنامههای کمپانی و این چیزها، با خودم میگفتم "آه، شاید میزان حضورم توی مدرسه یکم نگرانکننده بشه" برای همین یک جلسه مشاوره داشتیم. به معلمم گفتم "آه، این روزها چون دارم برای برنامه آماده میشم، بعضی وقتها حتی توی سئول هم نیستم" و معلمم میگفت "اوه، این که خوب نیست... آه..." و ناراحت میشد، ولی خیلی خوب حواسش بهم بود.. مثلا میگفت "این روز حتما باید بیای" یا "اون روز... اون روز... آه، این یکی دیگه کاریش نمیشه کرد" خلاصه خیلی مراقبم بود و کمکم میکرد... 🦌” ولی بعدا گفت که اون موقع، خیلی خسته بهنظر میرسیدم.. میگفت "صبحها وقتی میومدی مدرسه، خیلی شبیه یک زامبی بودی" این چیزهارو هم گفت. بعد که داشتیم درمورد اون زمان صحبت میکردیم، من گفتم "آه، من بعد از اینکه تمرینم تموم میشد، دوش میگرفتم و مستقیم میومدم مدرسه تا به ساعت مدرسه برسم" و معلمم گفت "آه، پس واقعا همینطور بوده. حدس میزدم همین اتفاق افتاده باشه" 🦌” خلاصه، یادآوری اون خاطرات خیلی بامزه بود ㅎㅎ
🦌” اون موقع، وقتی سال دوم راهنمایی بودم، باید یک زبان خارجی میخوندم! من ژاپنی رو بهعنوان درس اختیاری انتخاب کردم. توی مدرسهمون فکر کنم دو گزینه بود؛ فرانسوی و ژاپنی. ولی درمورد فرانسوی، چون هیچ آشناییای با اون زبان نداشتم و حتی یک بار هم به این فکر نکرده بودم که بخوام یاد بگیرمش یا بهش گوش بدم، یکم برام ترسناک بود. برای همین قبل از اینکه تصمیم نهایی رو بگیرم، رفتم توی یوتیوب درمورد هر دو زبان سرچ کردم 🦌” فرانسوی خیلی سریع و خیلی پیچیده بهنظر میرسید و با خودم گفتم "وای، هم حرف زدنش و هم فهمیدنش برای من خیلی سخت میشه" و بعد رفتم ژاپنی رو سرچ کردم. ژاپنی هم همونطور که انتظار داشتم خیلی سریع بود، ولی با این حال چند تا کلمه رو میتونستم تشخیص بدم؛ مثل "کونیچیوا"، "آریگاتو گوزایماسو"، "سایونارا" و این چیزها. با خودم فکر کردم "حتی اگه احتمال اینکه توش خوب بشم به اندازه پیدا کردن سوزن توی انبار کاه کم باشه، بازم شانس موفق شدنم توی ژاپنی بیشتر نیست؟" اما انگار همه دقیقا مثل من فکر کرده بودن و همگی هجوم برده بودن سمت کلاس ژاپنی! خوشبختانه چون ثبتنام به ترتیب اولویت بود، من زود ثبتنام کردم و تونستم وارد کلاس ژاپنی بشم 🦌” یک نگاهی هم به کتابهای کار بچههایی که فرانسوی میخوندن انداختم و بعد از یکی دو ماه، دیگه هیچ متن کرهایای توی کتابهاشون نبود! البته برای ژاپنی هم تقریبا همینطور بود، ولی اون موقع که کتابهارو میدیدیم، با تعجب میگفتیم "وای... این دیگه چیه؟! چطور اصلا میتونین اینو بخونین؟! یعنی واقعا بلدین؟!" و اونا میگفتن با کنار هم گذاشتن کلمههایی که بلدن، تا حدی میتونن مفهوم رو بفهمن، ولی اینکه همهچیز رو کاملا متوجه بشن سخته. آه... کاش اون موقع ژاپنی رو جدیتر و سختتر میخوندم...
— همکلاسیهای گیووین وقتی گیووین سنشون رو به سن بینالمللی گفته کلی ذوق کردن که یک سال جوون ترن 😭🤣
🦌” داشتم میگفتم "بهنظرتون ۲۳ سالگی هنوز جوون حساب میشه؟... آها، نه، ۲۳ ساله نیستم. من ۲۲ سالمه، درسته! برای همین امروز وقتی داشتم یک فرم، فکر کنم مربوط به ویزا بود، پر میکردم، اشتباهی سنم رو ۲۳ سال نوشتم، ولی قبولش نکرد!" بعد گفتم "نه، ۲۲ سالمه" و همه کلی ذوق کردن و گفتن "اوه، پس منم ۲۲ سالمه!" "آره، پس منم ۲۲ سالمه!" "پس معلممون هم باید سنش رو بر اساس سن بینالمللی حساب کنه!" خیلی بامزه بود...
🦌” بعد از اینکه کارم توی موزیککُر تموم شد، تنها رفتم رودخونهی هان. همینطوری یهویی… اومدم لایو و وقتی تموم شد میکاپم رو پاک کردم، موهامو شستم و یهویی دلم خواست برم یک منظرهای ببینم. با خودم فکر کردم "غروب آفتاب چه ساعتیه؟ ۷:۴۰؟" اون موقع ساعت ۷ بود.. وقتی میکاپم رو پاک کردم فکر کنم ۷:۰۹ شده بود؟ پس فکر کردم باید سریع راه بیفتم و همون لحظه تنها از خونه زدم بیرون. حالا که تا رودخونهی هان اومدم، معلومه که باید رامیون رودخونهی هان هم بخورم. وقتی داشتم نودلهامو انتخاب میکردم، نگاه کردم و با خودم گفتم "آهاااا، اگه یوجین اینجا بود، بهش میگفتم برام چاپاگوری [ترکیب نودل چاپاگتی و نوگوری] درست کنه.. چاپاگتی و نوگوری برداشتم و فکر کردم خودمم میتونم یک چیزی سرهم کنم. خوشمزه شده بود.. ولی کسی که واقعا توی درست کردنش خیلی عالیه، یوجینه.. برای همین با خودم فکر کردم این یکی یک جورایی اون طعم درست رو نداره 🦌” یک بطری شیر موز رو یکنفس خوردم، بعد فکر کردم حالا دیگه باید بستنی هم بخورم. وقتی دوباره رفتم داخل فروشگاه جلوی کولر فروشگاه، دوستای دبیرستانم بودن! پس گفتم "هییی، شماها اینجا چیکار میکنین؟!" معلوم شد داشتن بسکتبال بازی میکردن و لباسهاشون کاملا خیس عرق بود. داشتم آماده میشدم بگم "هییی، خوشحالم دیدمتون، این روزا چیکار میکنین؟" و از این حرفها، ولی گفتن چند نفر دیگه هم اون طرف هستن و بهتره بریم اونجا. رفتم و دوستای دبیرستانیم رو دیدم. همونطور که انتظار داشتم، همهشون دارن خوب زندگی میکنن~ 😭
