ִֶָ 𝗓𝖻𝟣/𝖺𝗇𝖽𝟤𝖻𝗅𝖾 ៸៸ ᴅᴇᴀᴅ:ᴀʟɪᴠᴇ
Ir al canal en Telegram
ᅠ 𑊩 𝗒𝗈𝗎'𝗋𝖾 𝗆𝗒 𝖽𝖾𝗌𝗂𝗋𝖾, 𝗍𝖺𝗄𝖾 𝗆𝗒 𝗁𝖺𝗇𝖽 ⭒ ᯤ 𝗓𝖻𝟣/𝖺𝗇𝖽𝟤𝖻𝗅𝖾 ،، t.me/BPlanetTeam 𐙚 ᅠᅠ ꒰ t.me/zb1and2blebot ꒱
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
396
Suscriptores
+124 horas
+27 días
-130 días
Archivo de publicaciones
— تهره و اِوان داشتن درمورد علاقهی مشترکشون به لگو حرف میزدن، ولی وسطش یهو فهمیدن عملا دارن برند رو تبلیغ میکنن و سعی کردن قضیه رو جمعوجور کنن؛ گفتن "بلوک" و اوان هم گفت "یکجور دیگه هم میشه گفت لِتس گو!" و آخرشم جفتشون از mbc عذرخواهی کردن 😭🤣
💬” تو که شنا بلدی، چرا وقتی رفته بودین دره، سوار تیوب شده بودی؟
🐥” وقتی بچه بودم... دقیق یادم نیست، ولی فکر کنم وقتی ۹ سالم بود، یکبار نزدیک بود اتفاق خطرناکی برام بیفته. برای همین دوست ندارم توی رودخونههای دره شنا کنم. بعضی قسمتهای دره آب عمیقی دارن، پس باید مراقب باشی!
💬” *داستانی درمورد اینکه امروز رفته شنا تعریف میکنه* تِلدی، بهنظرت یاد گرفتن شنا چطوره؟
🐥” فکر نکنم هیچوقت اینو گفته باشم، ولی من در واقع کلاس شنا میرفتم. حدود دو سال و نیم کلاس شنا رفتم. خیلی خوب بودم. البته الان دیگه زیاد وارد آب نمیشم، ولی اون موقع واقعا شناگر خوبی بودم. چون بعضیا فکر میکنن من شنا بلد نیستم، باید بگم که در واقع خیلی خوب شنا میکنم. تا شنای پروانه هم یاد گرفتم. همهچی رو بلدم. همهی اصول اولیه رو یاد گرفتم، همهچی رو بلدم!!
— نکتهی تهره برای تمرکز روی امتحانات! 📚
🐥” روز قبلش خیلی به خودتون فشار نیارین و بیش از حد درس نخونین! مهمتر از هر چیزی، باید خوب بخوابین~ وقتی خوابتون میاد نمیتونین درست تمرکز کنین، پس یک خواب شبانهی خوب داشته باشین، چون بهتره روز بعد با شرایط و حالِ خوب سر جلسه امتحان حاضر بشین~
💬” امروز ساعت ۸، اوپام که سربازیه برای مرخصی اومد خونه، برای همین رفتیم یانگ کوچی [کباب گوشت بره] خوردیم
🐥” وای، حتما خیلی خوشمزه بوده. منم یک دوستی دارم که یانگ کوچی دوست داره، برای همین قبلا خیلی وقتها باهاش میخوردم، ولی فکر کنم یک مدتی از آخرین باری که خوردم میگذره. باید یک روز بهزودی با اون دوستم بریم یانگ کوچی بخوریم...
💬” امروز ساعت ۸، هوا خنکتر شده بود، برای همین رفتم توی پارک دویدم. من و دوستم تصمیم گرفتیم ماه اکتبر توی یک ماراتن شرکت کنیم، پس باید تمرین کنم، ولی حسابی به دردسر افتادم
🐥” واو، من تا حالا ماراتن ندویدم. ولی چطوره؟ قبلا امتحانش کردی؟ اگه تجربهای از ماراتن یا نظری درموردش دارین، میتونین توی کامنتها برام بنویسین... منم دوست دارم یک روزی ماراتن رو امتحان کنم... ولی نه بهعنوان یک کانتنت 😂
🐥” من... امم، حدود ساعت ۸ شب، یک مقدار گوشت اردک سفارش دادم و یک بشقاب ساده ازش خوردم که مثل دفعهی قبل موقع اجرای برنامهی رادیویی سرم گیج نره.. آخه دفعهی قبل بدون اینکه چیزی بخورم اومدم رادیو و یکجورایی زیادهروی کردم.. اون موقع واقعا سرم خیلی گیج میرفت و فورا به یکچیزی برای بالا بردن قندم نیاز داشتم، برای همین عوامل برنامه بهم یکسری خوراکی و این چیزها دادن و تونستم دووم بیارم
💬” امروز ساعت ۸، هوا خنکتر شده بود، برای همین رفتم توی پارک دویدم. من و دوستم تصمیم گرفتیم ماه اکتبر توی یک ماراتن شرکت کنیم، پس باید تمرین کنم، ولی حسابی به دردسر افتادم
🐥” واو، من تا حالا ماراتن ندویدم. ولی چطوره؟ قبلا امتحانش کردی؟ اگه تجربهای از ماراتن یا نظری درموردش دارین، میتونین توی کامنتها برام بنویسین... منم دوست دارم یک روزی ماراتن رو امتحان کنم... ولی نه بهعنوان یک کانتنت 😂
— یکی گفت فکر کردن به اینکه دوشنبهها میتونه به برنامهی تِلدی گوش بده، کمکش کرده دوشنبهش رو پشت سر بذاره 🥹
🐥” تلاش میکنم تا از این به بعد هم، تِلدیای باشم که بتونه توی دوشنبهها همراهیتون کنه و حواسش بهتون باشه!
💬” بالاخره کاری رو که مدت زیادی بود توی ذهنج مونده بود، تموم کردم. بعد از چند روز اصلاح کردن و دوباره و دوباره خوندنش، از نتیجهی نهایی نسبتا مطمئن بودم، اما بازخوردی که گرفتم خیلی تند و سخت بود. تازه اون موقع بود که متوجه شدم چهقدر ایراد و نکتهی نادیدهگرفتهشده وجود داشته. یک مدت با دقت یادداشت برداری کردم. "این رو دوباره بررسی میکنم"، "اصلاحش میکنم". لبهام بهخوبی حرکت میکردن، اما دلم هنوز نتونسته بود خودش رو با حرفها هماهنگ کنه. تازه توی راه برگشت به خونه بود که حرفهایی که اون روز شنیده بودم، یکییکی دوباره به سراغم اومدن. "یعنی واقعا تمام توانایی من همینه؟"، "واقعا فکر میکردم میتونم بهخوبی از پسش بربیام؟" این فکرهارو تا خونه با خودم آوردم و حتی زیر دوش هم به راحتی از ذهنم شسته نمیشدن. همون موقع متوجه زخمی روی زانوم شدم. جای زخمی بود که از دوران دبستان، وقتی از دوچرخه افتاده بودم، مونده بود. اون موقع حسابی خونریزی کرده بود و چند روز، هر بار شلوارم به زخم میخورد، میسوخت. هنوز یادمه هربار که روی زخم خشک میشد، مدام نگاهش میکردم و نگران بودم که جاش بمونه. اما حالا، با اینکه جای زخم هنوز باقی مونده، دیگه واقعا درد اون روز رو به یاد نمیارم. قطعا درد داشت، اما بدنم قبل از هر چیز دیگهای اون درد رو فراموش کرد. "نکنه بازخوردی که امروز گرفتم هم همینطوری باشه؟" طبیعیه که مدتی اذیتم کنه. فردا که سر کار برم، تمام چیزهایی که باید اصلاح کنم همچنان منتظرمن. با این حال، تصمیم گرفتم بیش از حد ناامید نشم؛ چون بدنم همین حالا هم جای خیلی بیشتری برای زخمهای خوبشده داره تا جاهایی که هنوز درد میکنن و حتی اگر جای زخمها باقی بمونه، خودِ درد قرار نیست تا آخر عمر باقی بمونه.. اون شب عمیق و طولانی و اون احساس خاص، بیشتر از چیزی که طول روز اتفاق افتاده بود، توی ذهنم موند
— تهره داستان شنونده که در مورد این بود که "ممکنه جای بعضی اتفاقها باقی بمونه، اما خودِ درد قرار نیست برای همیشه باقی بمونه" رو خوند 🥺
🐥” افکار واقعا خوب بلدن اینطرف و اونطرف برن. اتفاقی که تموم شده رو دوباره پیش میکشن، نگران اتفاقی میشن که هنوز نیفتاده و حتی در طول یک روز، چند بار بین دیروز و فردا رفتوآمد میکنن. اما بدن، برخلاف فکر، همیشه پاهاش رو توی امروز نگه میداره. برای همین وقتی راه میریم، میتونیم جایی رو که پاهامون روی اون قرار میگیره رو حس کنیم و وقتی با دوستمون، بیخیال و بیدغدغه بازی میکنیم، حتی نگرانیای رو که چند لحظه پیش داشتیم هم برای مدتی فراموش میکنیم. فکرِ "باید خوب انجامش بدم" و نگرانی درمورد اینکه از این به بعد چه اتفاقی قراره بیفته رو برای لحظهای کنار میذاریم و روی همین لحظه تمرکز میکنیم. پس شاید هر وقت افکارمون زیادی میشن، دلمون میخواد بیدلیل راه بریم، حرکت کنیم و با دوستمون مثل بچهها بیخیال و آزادانه بازی کنیم؛ برای اینکه ذهنی رو که مدام به جاهای دور میره، دوباره به امروز برگردونیم. اینجا zerobaseone’s close friend ئه و من کیم تهره هستم!
🐹” دیگه واقعا میخوام بخوابم. اوه! صدایی که همین الان اومد زنگ گوشی من نبود!! شب بخیر~
🌹” به نظرتون وقتی از هانبین میپرسن سرگرمیش چیه، چی جواب میده؟
🐹” دوست داشتن زیرز ها
