𝐈⃓𝐒⃓𝐎⃓𝐅⃓𝐑⃓𝐀⃓𝐌⃓𝐒⃓𝐓⃓
Ir al canal en Telegram
“t.me/HidenChat_Bot?start=8575576499 “ @snow «𝐌⃓𝐀𝐘𝐁⃓𝐄 𝐈𝐍 𝐀𝐍𝐎𝐓𝐇𝐄𝐑 𝐋𝐈𝐅𝐄»
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
211
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
Sin datos30 días
Archivo de publicaciones
غمِ تو غمِ جان من است و دردِ تو، درمانِ من
بیتو اگر اشک بریزد چشمِ تو، خون گرید دیدهٔ من
چون خنده زند لبِ تو، جان گیرد دلِ خستهام!
خوشیِ تو، خوشیِ من است، همین است همه هستیام
«𝐇’ 𝐀̶𝐌𝐈̶»
· ـــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــ ·
قصر غرورم و خوشبختيِ درون چشمانم،
زیر سیگار حرفهایت خاکستر شد، ناپلئون!
از حال و احساس الان خودت برایم بگو!
چه حسی میتوانی داشته باشی وقتی دگر قرار نیست ازین لحظه یک رویا ، یا همان عزیزِ دستنیافتنیمن نخواهی بود ،
دگر چه حسی دارد
اینکه زیباترینرازمن
تبدیل شد به
دردناکترینخاطرهٔهمیشگیقلبم!
بگو برایم چه حسی داری اکنون همینلحظه با خواندن این کلمات ؟!
توانستم اندک باری را از روی شانههایت کم کنم ای یار قدیمی ؟!
میگویند حس ششم نعمت است، اما هیچکس از بهایش حرف نمیزند. گاهی قبل از آنکه حقیقت اتفاق بیفتد، دلم عزایش را میگیرد. قبل از رفتنِ آدمها، نبودنشان را زندگی میکنم. قبل از شکستن، صدای ترک خوردن را میشنوم. انگار تقدیر، همیشه زودتر از همه در گوش من زمزمه میکند. بدترین قسمت ماجرا این نیست که حس ششمم قوی است؛ بدترین قسمت این است که هر بار دلم التماس میکند این بار اشتباه کرده باشد… اما اغلب، حقیقت فقط کمی دیرتر از حسِ من از راه میرسد.
«نامه ای از حامی به دست نیافتنی من»
درود بر شاهزادهٔ قلبِ دزدیده شدهٔ این تن ، امیدوارم اندکی هم گر میشود این لحظه حال دلت بهتر از یک دقیقه یا حتی یک ثانیه قبل شود ،
خواستم برایت چندلحظه ازین دل بیطاقتی بیان کنم که میدانم بیان کردنش باعث آزار تو خواهد شد اما خواستم اینارهم بگویم که یاقوت قرمزی که در تن زیبای تو میتپد را با آزاری از طرف خویش یا هر آدمی در این هستی که باعثش میشود ، مرهمی خواهم شد و ازار خواهم داد آنها را گر تو بخواهی !
میدانی من غم تورا از همان شب که دل سپردم به جان خریدم و قسم به جان تو من به جان رسیدم تو را که دیدم !
و در حال برایم جان میبخشی با هر نفس ات در ثانیه وقتی میدانم خرسندم شاهزادهٔ قلب دزدیده شدهٔ این تن که هنوزم به زیبایی وجود تو که مطمئن هستم فکر میکنی کسی نمیبیند یا زیبایی وجود ندارد ، درین جهان کسی هست و مطمئن باش دگر همچین آدمای تا آخرین نفس این هستی نمیتواند باشد همانقدر خاص و دست نیافتنی !
تورا عذرخواهم اگر این جان من که دگر لحظه ای برای تنفس حاضر نیست ، تورا غمگینزده کرد .
به امید حالی خوب هرچند اندک برای تو و آن قلب بوسیدنیات .
پایان -
توزیباترینرازمنی!
نهکهنتونمازتبهکسیچیزیبگمنه…
میتونمولیبیفایدهست
چونهیچکسیجزخودتوقدخودت
منونمیفهمهوچونمنآدمحرفزدن
برایبقیهنیستم!
چونهیچکساجازهندادمقدتومنو
بفهمه
تومیدونیاصلاچندبارتاحالاآدمارو
اشتباهیبااسم
توصدازدم؟!
دقتنکردیولیباتکتکحالبدیات
حالمنمداغونهفکرمیکنینمیفهمم؟!
منحتیتواینمدتتوروبیشترازخودم
شناختمولیمنخودموسالهاستکههستمونمیشناسم
متوجهشدیچشاموقتیحالتبده
تاریکن؟!
اصلافهمیدیچقدبندبهتوام؟!
«رویا»
بساز و فکر کن در ذهنت و ببین چه چیزی به تو احساس خانه مثل کتاب یا شایدم احساس وقتی یک همسر ، گل ای از مجنون اش دریافت میکند یاهم آغوش یک مادر برای فرزند اش یا حتی آرامش همیشگی اقیانوس و نفسی تازه از جنگل و یا شایدم احساس زندگی کردن وقتی در مابین شهرهای سوئیس دوچرخه سواری میکنی ، را میدهد .
اکنون میخواهم برای
تو
بگوییم آری
تو
همانی برای این آدمی با یاقوت قرمزش که تقسیم به هزار تیکه شده است تو همانی که فقط خودت اجازه این داری که این یاقوت قرمز را مرهم شوی «
ای دست نیافتنی من !»
