ㅤLights Are On
Ir al canal en Telegram
ㅤㅤHere, A Slice Of Apple Pie. 🍎 How Was Its taste? @ButwhoKnowsBot
Mostrar másIrán141 259La categoría no está especificada
311
Suscriptores
Sin datos24 horas
+97 días
+2730 días
Archivo de publicaciones
آدری من میرم بخوابم باید صبح پاشم عربی بخونم لطفا اگه پارتای بد رو آنون جان داد مارو بی بهره نذار سریع هم پیام هارو پاک نکن😭😭😭😭
وای وای دریدم عالی بود
میشه یادم بندازید یکی از وانشاتهای الانمو براتون بفرستم این اسید سولفوریک شسته شه؟=)
احساس میکنم شلنگ گرفتم به بخت و اقبال و ابروم=)
مسجد شلوغ اما ساکته.
نور سفید مهتابیها با سبزی پارچههای دور محراب قاطی شده. صدای آرام قرآن خوندن از بلندگو پخش میشه. بوی گلاب و فرشهای قدیمی تو هوا پیچیده.
یه پردهی ضخیم وسط سالن مسجد کشیده شده.
یه طرف مردونه. یه طرف زنونه.
پوند ردیف دوم نشسته، قرآن باز جلوی روش. سرش پایینه، ولی حواسش کامل به صفحه نیست. تسبیح تو دستشه، اما دونهها بینظم میچرخن.
اون طرف پرده، تقریباً روبهروش، پووین نشسته. چادر مشکی ساده،
بینشون فقط یه پرده پارچهای فاصلهست.
پوند آروم گوشی رو از جیبش درمیاره. نورشو کم میکنه. یه پیام میده.
«کجایی دقیقا؟»
چند ثانیه بعد، گوشی پووین بیصدا میلرزه.
یه نگاه کوتاه میکنه اطراف، بعد جواب میده:
«ردیف سوم، ستون دوم.»
پوند لبخند ریزی میزنه. سرشو کمی کج میکنه. از لای پرده، سایهی ستون رو میبینه.
پیام بعدی از پوند:
«حواست هست اومدی اینجا ثواب جمع کنی؟»
پووین:
«حواسم هست شوهرم اون طرفه، ثوابمو کم میکنه.»
پوند نفسشو از بین دندونا میده بیرون. زیر لب:
- یا علی…
صدای دعا بلندتر میشه. همه سرها پایین.
پوند دوباره پیام میده:
«چرا انقدر آرومی امشب؟»
پووین چند ثانیه طول میده.
«چون یکی اون طرف پرده هی نگام میکنه.»
پوند صافتر میشینه.
«از کجا فهمیدی؟ پردهست.»
«من پووینم پوند حس میکنم.»
چند لحظه سکوت فصا رو پر میکنه.
پوند قرآن رو میبنده، دستشو میکشه رو صورتش. بعد تایپ میکنه:
«امشب دعا کن.»
«چی بخوام؟»
مکث.
«کمتر لج کنی باهام.»
پووین سریع جواب میده:
«تو دعا کن کمتر ادا دربیاری جلو ملت.»
پوند سرشو میاره پایین که خندش دیده نشه. پیرمرد کناریش یه نگاه مشکوک میکنه.
پووین دوباره پیام میده:
«راستی…»
«جان؟»
«چرا امشب زود اومدی مسجد؟»
پوند به پرده خیره میشه. صدای مداحی آروم اوج میگیره.
«چون میدونستم تو میای.»
اون طرف پرده چند ثانیه جوابی نمیاد.
بعد فقط یه پیام کوتاه:
«حاجآقا…»
پوند:
«بله حاجخانوم.»
«امشب جلو خدا قول بده کمتر فرار کنی از حرف زدن ما باهم اومدیم اینجا .»
پوند نفس عمیق میکشه.
سرشو میاره پایین، زمزمه میکنه:
باشه.
بعد پیام میده:
«تو هم قول بده جلو خدا بگی دوستم داری.»
پووین چند ثانیه طول میده. بعد:
«لازم نیست بگم. خودش میدونه.»
پوند گوشی رو میذاره کنار.
آروم دستشو میذاره رو پرده. همون جایی که فکر میکنه پووین نشسته اون طرف.
چند ثانیه بعد، از اون طرف پرده هم یه دست آروم میاد بالا.
نه همو میبینن، نه لمس واقعی هست.
فقط یه لایه پارچه بین دو تا کف دست.
صدای جمعیت:
«الهی العفو…»
پوند زیر لب:
الهی که خودتو ازم نگیری.
پووین همون طرف، آروم:
آمین.
صدای جمعیت کشدار میشه:
«الهی العفو…»
دست پوند هنوز روی پردهست. اون طرف، دست پووین هم همون نقطه.
همین لحظه اونور پروه صدایی بلند میشه.
یه صدای آروم ولی جدی از سمت زنونه:
— خواهرم… دستتو پایین بیار لطفاً.
پووین یخ میکنه.
آروم سرشو برمیگردونه.
بوم جاافتادهی مسجد، مقنعه مرتب، نگاه تیز، همون که مسئول نظم زنونهست زنِ حاجآئو بالای سرشه.
- خاموش ملا اینجا جای تمرکز و عبادته. نه… بازیگوشی.
پووین سریع دستشو میاره پایین.
- ببخشید.
بوم یه نگاه به پرده میکنه. بعد به گوشی تو دست پووین.
- گوشی هم لطفاً کنار بذارین.
پووین گوشی رو میذاره تو کیفش.
اما زیر چادر، لبخند ریزی میاد رو لبش.
اون طرف پرده، هنوز پوند خبر نداره چی شده.
چند ثانیه میگذره.
پوند آروم پیام میده:
«چرا ساکت شدی؟»
پیامی نمیاد.
اخم ریزی میکنه. دوباره:
«پووین؟»
بازم هیچی.
همین موقع، از سمت مردونه یه سایه میفته روش.
ائو از اون قدیمیهای مسجد که همه ازش حساب میبرن بالای سر پوند وایساده.
-حاجآقا
پوند صاف میشینه.
-بله؟
- دستتو از پرده بردار. اینجا مسجده
پوند انگار تازه متوجه میشه دستش هنوز رو پردهست. سریع میاره پایین.
- چشم.
ائو نگاه معنیداری میکنه به گوشی تو دستش.
-شب قدره. بعضیا یه سال منتظر همچین شبیان.
پوند آروم گوشی رو خاموش میکنه.
-حق با شماست.
پیداش کردم =)
https://t.me/Ievercrossyourmind/10018
هه من و راضی باهم حرم رفتیم😔
کسی ندونه فک میکنه راضی دوست دخترمه
