ㅤLights Are On
Ir al canal en Telegram
ㅤㅤHere, A Slice Of Apple Pie. 🍎 How Was Its taste? @ButwhoKnowsBot
Mostrar másIrán141 259La categoría no está especificada
311
Suscriptores
Sin datos24 horas
+97 días
+2730 días
Archivo de publicaciones
نورهای فلورسنت، سایههای نرمی روی صورت پووین انداخته بودن. طلایی گرمی که پوند عاشق ترکیبش با پوست کاراملی همسرش بود. انگشتهای باریک پووین با حوصله درحال نوشتن بودند، خط انگلیسیش شکسته و دلنشین بود و برای پوند عجیب، دلچسب رخنمایی میکرد. به دیوار تکیه زد و خیره شد به انعکاس نور روی حلقهی دست همسرش، چقدر خاطره روز ازدواجشون دور بهنظر میرسید. نفسش رو بیصدا بیرون فرستاد و با حلقهی دور انگشت خودش بازی کرد. "پس... بچهها آخرهفته با منن و بقیه هفته با تو" پووین با تن نرمی گفت و پوند قلبش فشرده شد. سرش رو به آرومی تکون داد و دمی از عطر مگنولیای پووین گرفت. "همینطوره..." پووین سری تکون داد و نوتی که درحال نوشتنش بود رو روی یخچال چسبوند. برنامهی غذایی بچهها بود. جدایی واژه غریبیه، پوند روزی که اون امگای عصبی رو داخل موزه دید، فکرش روهم نمیکرد کارشون به اونجا برسه. داخل آشپزخونهشون، درحالیکه دارن از هم جدا میشن. "حواست باشه که نوآ صبح شیر سرد نخوره" سرش رو بیحواس تکون داد و پووین اخم کمرنگی کرد. "پوند؟" "بله؟" "مراقب خودتون باش."
