«لحظههایمانده»
Ir al canal en Telegram
زندگی! یک سیب. یک آدم.🍎 t.me/RedChtBot?start=8544866019 Instagram: yasimirra
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
220
Suscriptores
Sin datos24 horas
-127 días
-1230 días
Archivo de publicaciones
فقط ديوانهها
و تنهاها مى توانند
خودشان باشند.
آدم هاى تنها كسی
را ندارند كه راضیش كنند،
و ديوانه ها هم
برايشان مهم نيست
كه دیگران را
راضی كنند يا نه.
-چارلز بوکوفسکی.
بلاخره بعد از مدت ها تونستم بیام بیرون ...
البته اگر قرار نیست عکس بزارم و بعدش دوباره بستری شم 🫠
Repost from BlueLit🧣
این پیام+یه پست از اینجا رو فور کنید تا منم بیام ازتون یه پست فور کنم اینجا
اگه دوست داشتی اینجارو داشته باش
اما هنوز اینجا هستم.
هنوز نفس میکشم.
هنوز امید دارم.
دکتر گفته فعلاً چیزی نخورم،
پس صبر میکنم.
برای روزی که دوباره بتوانم
آرامآرام به زندگی عادی برگردم.
و با تمام اینها،
من خوبم.یا شاید بهتر است بگویم:من دارم خوب میشوم.
سوزنهایی که وارد پوستم میشوند،
دردهایی که از تنم میگذرند،
شبهایی که سخت میگذرند،
و تمام لحظههایی که فکر میکنم دیگر توانش را ندارم،
همهشان برای من
معنای دیگری پیدا کردهاند.
من از دل همین دردها
برای خودم امید ساختهام.
نه امیدی خیالی،
نه امیدی واهی؛
امیدی واقعی.
امیدی که از میان درد آمده،
از میان ترس،
از میان بیخوابی،
از میان سوزنها و سرمها،
و از جایی عمیق درون خودم.
من هنوز اینجا هستم
و هنوز میخواهم زندگی کنم.
بالاخره این روزها هم میگذرند،
بالاخره این سرمها تمام میشوند،
بالاخره درِ این اتاق باز میشود
و من از آن بیرون میروم؛
به سمت خانه،
به سمت روزهای معمولی،
به سمت زندگی.
امید هست.
برای همیشه هست.
۹ شهریور ۱۴۰۵
حالِ خوب، در میانِ سختی.
اما هنوز اینجا هستم.
هنوز نفس میکشم.
هنوز امید دارم.
دکتر گفته فعلاً چیزی نخورم،
پس صبر میکنم.
برای روزی که دوباره بتوانم
آرامآرام به زندگی عادی برگردم.
و با تمام اینها،
من خوبم.یا شاید بهتر است بگویم:من دارم خوب میشوم.
سوزنهایی که وارد پوستم میشوند،
دردهایی که از تنم میگذرند،
شبهایی که سخت میگذرند،
و تمام لحظههایی که فکر میکنم دیگر توانش را ندارم،
همهشان برای من
معنای دیگری پیدا کردهاند.
من از دل همین دردها
برای خودم امید ساختهام.
نه امیدی خیالی،
نه امیدی واهی؛
امیدی واقعی.
امیدی که از میان درد آمده،
از میان ترس،
از میان بیخوابی،
از میان سوزنها و سرمها،
و از جایی عمیق درون خودم.
من هنوز اینجا هستم
و هنوز میخواهم زندگی کنم.
بالاخره این روزها هم میگذرند،
بالاخره این سرمها تمام میشوند،
بالاخره درِ این اتاق باز میشود
و من از آن بیرون میروم؛
به سمت خانه،
به سمت روزهای معمولی،
به سمت زندگی.
امید هست.
برای همیشه هست.
۹ شهریور ۱۴۰۵
حالِ خوب، در میانِ سختی.
دوشنبه، ساعت ۶:۱۴ صبح — روز چهارم
ساعت پنج صبح بیدار شدم؛
سرم را از بالش بلند کردم،
صورتم را شستم
و دوباره برگشتم به این اتاق؛
به روز چهارمی که از بستری شدنم میگذرد.تا امروز،
تمام پرستارهایی که دیدم
مهربان بودند.مهربانیشان را میشد حتی میان صدای آرام دستگاهها و بوی بیمارستان حس کرد.
وقتی با آرامش سرمم را عوض میکردند،وقتی با لبخند دوباره برایم وصلش میکردند،
وقتی قند خونم را اندازه میگرفتند،وقتی با من حرف میزدند، وقتی آمپولها را با همان نظم و دقت تزریق میکردند،
انگار هرکدامشان تکه کوچکی از نور را
به این اتاق میآوردند.
و حالا میبینم
که نور، تمام اتاق را گرفته است.
آره…
من هنوز امید دارم.
سه روز پیش،
از شدت درد گریه میکردم،
فریاد میزدم که درد دارم،
که فقط میخواهم خوب شوم.
امروز اما
اگر گریه کنم،
شاید از این باشد که هنوز اینجا هستم؛ که هنوز دلم زندگی میخواهد.
اگر امیدی نبود،
نمیگفتم «میخواهم خوب شوم.» نمیگفتم «میخواهم برگردم به زندگی.»
شاید آدم
هر بار که به مرزهای سخت زندگی میرسد،
تازه میفهمد چقدر
دلش میخواهد بماند.
من هر بار که به آن مرز رسیدم،
باز هم خواستم ادامه بدهم.
باز هم چیزی درونم گفت:
هنوز تمام نشده.
و حالا که اینجا هستم،
خوشحالم که آمدم؛
چون نیامدم که تسلیم شوم،
آمدم که خوب شوم،
که دوباره برگردم
به زندگی.
