OrEl Home☀🏡
Ir al canal en Telegram
᭝𝐖𝐞𝐥𝐜𝐨𝐦𝐞 𝐭𝐨 𝐎𝐫𝐞𝐥'𝐬 𝐡𝐨𝐮𝐬𝐞🤍᭝ doktor hanım & doktor bey🐣🏡˓ آرشیو👇🏻 https://t.me/orelhomearchive داها_ https://t.me/daha17home
Mostrar másIrán93 072La categoría no está especificada
1 270
Suscriptores
-424 horas
+947 días
+11030 días
Archivo de publicaciones
1 271
#Part196
«آیلین.»
«بله، خانم النی؟»
«آقای اوروچ توی اتاقش نیست. میدونی کجا رفته؟»
«فکر کنم برای پرو لباس میخواست بره قسمت بالای ساختمان.»
«درسته، یادم اومد. ممنون. تو داری میری؟»
«بله. تقریباً همه رفتن.»
«من هم این تصاویری که دستمه رو به اوروچ میدم و بعد میرم. اگه خواستی صبر کن، میتونم تو رو هم برسونم.»
«نه، زحمت نکشید. داداشم میاد دنبالم.»
«باشه پس. میبینمت.»
«خدانگهدار، خانم النی.»
آیلین لبخندی زد، با تکان مختصر سر خداحافظی کرد و از کنار النی دور شد.
النی همزمان که از پلهها بالا میرفت، تصاویر داخل دستش را بررسی میکرد. وقتی به بخش بستهای که دربارهاش صحبت کرده بودند رسید، در راهرو به سمت انتهای آن حرکت کرد.
وقتی به اتاق پرو لباس نزدیک شد، متوجه شد در نیمهباز است. سرش را آرام جلو برد تا نگاهی به داخل بیندازد. اول فکر کرد اوروچ داخل اتاق نیست، برای همین در را کمی بیشتر باز کرد.
وقتی کاملاً وارد اتاق شد و به سمت چپ چرخید، اوروچ را دید که بالاتنهاش برهنه بود…
#Wattpad@orelhome |🏠✨🐣
1 271
#Part195
«گفتم برو بیرون!»
این را گفت و لیوان را پس زد. لیوان روی زمین افتاد و خرد شد و زن با جیغی کوتاه، هراسان نگاهش را به زمین دوخت.
«از کاری که کردی راضی شدی؟ ببین، مامان. نگاه کن. دیدی؟ لیوان شکست. تقصیر توئه!»
هرچه مرت کنار گوش زن فریاد میکشید، او با دستهایش گوشهایش را میگرفت.
«پسرم، باشه…»
«برو بیرون! دیگه هم جرئت نکن برام دارو بیاری! وگرنه دیگه روی منو نمیبینی.»
زن، با وجود لرزش بدنش، بهسختی توانست نگاهش را بالا بیاورد و به پسرش نگاه کند. وقتی چشمش به نگاه خشمگین مرت افتاد، آب دهانش را قورت داد و همانجا خشکش زد.
وقتی مرت با غرش گفت:
«گفتم برو بیرون!»
زن سریع چند قدم به عقب برداشت و از اتاق بیرون رفت.
مرت هر دو دستش را با شدت میان موهایش کشید و سرش را به یک طرف خم کرد. بعد گردنش را با حرکتی سریع، اول به یک سمت و بعد به سمت دیگر چرخاند تا صدای تقتق مهرههایش بلند شد. تنش و اضطراب روی چهرهاش بیش از پیش نمایان شده بود.
وقتی لبهایش را به دندان گرفت و سرش را بالا آورد، چشم در چشم عکسهای النی شد.
تنش چهرهاش کمکم از بین رفت و لبخند محوی روی لبهایش نشست. بعد همچنان برای مدتی طولانی به عکسها خیره ماند.
#Wattpad@orelhome |🏠✨🐣
1 271
#Part194
مرت به میز پشت سرش تکیه داد. چندین عکس از النی، با حالتها و احساسات کاملاً متفاوت، مقابل چشمانش قرار داشت. مرت میخواست النیهای متفاوت را یکجا کنار هم ببیند؛ برای همین دستور داده بود همهی عکسها را به همین شکل قاب کنند تا همیشه جلوی چشمش باشند.
با لبخند گفت:
«امروز عکست روبهروی منه. اما یه روز خودت شخصاً همینجا روبهروی من میایستی.»
همان لحظه کسی در زد. مرت فوراً از میزی که به آن تکیه داده بود فاصله گرفت و به سمت در برگشت.
زنی بیصدا وارد اتاق شد. لیوان آبی که در دستش بود از شدت لرزش تکان میخورد و دارویی که در دست دیگرش گرفته بود، بهسختی در کف دستش مانده بود.
«چیه؟ چرا اومدی؟»
زن تقریباً با التماس گفت:
«پسرم… خواهش میکنم، نگاه کن. هر بار کارکنای خونه وقتی میخوان داروت رو یادت بندازن، اخراجشون میکنی. ببین، به خاطر من بخورش. خواهش میکنم.»
آنقدر ترسیده بود که لیوان در دستش شدید میلرزید و نزدیک بود قطرههای آب از لبهی آن سرازیر شوند و روی زمین بریزند.
زن نزدیکتر شد و گفت:
«بیا پسرم.»
«نمیخوام. برو بیرون. من دیوونه نیستم. اون داروها رو نمیخورم. صد بار گفتم.»
«مرت…»
«گفتم برو بیرون!»
این را گفت و لیوان را پس زد. لیوان روی زمین افتاد و خرد شد و زن با دیدن آن جیغ کشید…
#Wattpad@orelhome |🏠✨🐣
1 271
#Part193
«همهی عکسهای داخلش رو دربیار و قاب کن. همشون اندازهی کوچیکی داشته باشن، ولی همه داخل یک قاب باشن.»
«چشم، قربان.»
وقتی کارمندش خواست از اتاق خارج شود، نگاه مرت به کمر او افتاد و با کوبیدن محکم دستش روی میز، مرد از جا پرید و به سمتش برگشت.
مرت از لای دندانهایش غرید:
«صد بار بهتون گفتم. گفتم اسلحههاتون رو درست پنهان کنید. مرد بیمسئولیت!»
«ببخشید، قربان. دفعهی بعد بیشتر دقت میکنم.»
مرد فوراً کت خود را مرتب کرد و اسلحه را پوشاند. بعد از اینکه مرت با سر اشاره کرد، بیصدا از اتاق خارج شد.
وقتی برگشت، قاب بزرگی در دست داشت و وارد اتاق شد. آن را در جایی که مرت نشان داده بود، به دیوار آویزان کرد و بعد از اتاق بیرون رفت.
مرت بطری ویسکی نیمهپر روی میز را برداشت و در لیوانش ریخت. لیوان را به دست گرفت و جرعهی بزرگی از نوشیدنیاش نوشید. نگاهش روی عکسهایی بود که داخل قاب مقابلش قرار داشتند.
در حالی که لیوان در دستش بود، آن را به سمت عکسها گرفت و گفت:
«شما یونانیها چطور میگید؟ میکرا مو…»
لبخندی زد و لیوان را یکنفس سر کشید، بعد با خشونت آن را روی میز گذاشت و دور میز راه افتاد…
#Wattpad@orelhome |🏠✨🐣
1 271
#Part192
«خوبی یا نه؟»
همان لحظه مرد با نمونهی شکلات دیگری در دست برگشته بود و اوروچ خودش را جمعوجور کرد، گلویش را صاف کرد و کمی عقب کشید.
«بفرمایید، این هم نوع توتفرنگی. بقیه چطور بودند؟»
مرد با سردرگمی به صورت هر دویشان نگاه میکرد، انگار نمیفهمید چه اتفاقی افتاده است. در حالی که حواس اوروچ جای دیگری بود، النی هم از گرمایی که روی صورتش نشسته بود، دستش را به گردنش برد و سعی کرد خودش را جمعوجور کند.
مرد با نگرانی پرسید:
«بد بود؟»
النی که دستپاچگی مرد را دید، فوراً میان حرفشان آمد تا اوضاع را جمع کند.
«آه، نه، نه. خیلی خوبه.» بعد رو به اوروچ کرد و گفت: «مگه نه، آقای اوروچ؟»
«آره، آره. خیلی خوبه. قطعاً خوبه.»
اوروچ آنقدر آماده بود هرچه النی بگوید تأیید کند که حتی درست نشنید او چه گفته است.
«عالیه. پس این یکیِ توتفرنگی رو هم بچشید.»
⸻
«منو خواسته بودید، آقای مرت؟»
مرت پس از ساعتها کلنجار رفتن در اتاق کار خانهاش، فلشمموری را از لپتاپ جلوی دستش بیرون کشید و به سمت کارمندش دراز کرد.
#Wattpad@orelhome |🏠✨🐣
1 271
#Part191
نصف شکلاتی را که باقی مانده بود هم با خیال راحت در دهانش گذاشت و بیآنکه خودش متوجه باشد، کمی به سمت لبهای النی خم شد.
«چطور بود؟»
النی این را با صدایی آرام و پایین پرسید. نگاهش بین چشمها و لبهای اوروچ در رفتوآمد بود.
«چی چطور بود؟»
اوروچ دیگر هدف آمدنش به اینجا و حتی مزهی شکلاتی را که خورده بود، فراموش کرده بود. هنوز نتوانسته بود از تأثیر خواب صبح بیرون بیاید و حالا این لحظه هم به آن اضافه شده بود؛ انگار همهچیز پشت سر هم اتفاق افتاده بود و او را کاملاً از کار انداخته بود.
تنها بوی غلیظ شکلات و عطر النی در هم آمیخته بود و انگار تمام چیزهایی را که میدانست از ذهنش پاک کرده بود.
النی با زبانش آرام روی لب پایینش کشید و گفت:
«شکلات.»
«خیلی خوبه.»
اوروچ این را فقط با یک بلع سخت و صدایی گرفته گفت.
«از بین همهشون، کدوم رو بیشتر دوست داشتی؟»
«فرقی نمیکنه.»
این را گفت، اما همچنان نگاهش روی لبهای النی مانده بود.
«اوروچ؟»
«چی؟»
«چی شده؟ خوبی؟»
«چیزی نیست.»
#Wattpad@orelhome |🏠✨🐣
1 271
آکچا هم ستش شروع شده
یا چاکیر تیر خورده یا چاکیر تیر زده
ولی خب اگه چاکیر تیر خورده باشه اکچا یه نفرین دیگه به اوروچ بکنه کمره این بچه دیگه راست نمیشه😔🦦😂🙏🏻
1 271
این ادیت واقعا حق بود 🌚💚
اوروچ واقعا به غیر از اینکه هجران و برای النی برد کار دیگه نه کرد و به ازای اون یه دوروغی که گفت ۱۰۰۰ بار تقاص داد به کوچاری ها کمک کرد شغلشو از دست دادن خانوادشو از دست داد بخاطر عادل تو روی خانوادش در اومد بخاطر النی هم همینطور …
از همین الان قضاوت نمیکنم ولی اگه اوروچ و وسط اونجا ول کرده باشن رفته باشن ته نامردیه ( کاری به ظریفه و هجران و شیرین ندارم )
ببینیم که چی میشه 🦦
1 271
قسمت خندهدار ماجرا اینه که صحنهی کشتیای که دو روزه دارن برای فیلمبرداریش زحمت میکشن وقتی قسمت جدید فصل جدید رو ببینیم، فقط ۱۰ دقیقه حتی شاید کمتر طول بکشه. یعنی واقعاً برای یه صحنهی ۹-۱۰ دقیقهای چقدر زحمت میکشن دستشون درد نکنه و خسته نباشن خدا قوت بهشون. (بهجز چائری امیدوارم صحنهها رو خوب فیلمبرداری کرده باشی 😂😂😂😂😂)
#TBD
1 271
وای فدات شممممم
ذوقققق 😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
من خودم چند روز بود روی این آهنگ قفلی زده بودم بعد خیلی وایب اورل میداد بعد دیگه تو این گوشی نه افکت درست حسابی داشتم نه فونت داشتم رفتم گشتم همشو دانلود کردم زدم چون واقعا خیلی دوست داشتم آهنگشو
خیلی هم زمان برد ازم با اینکه کوتاه بود ادیت
خیلی ذووققققق 😭😭😭😭😭😭🫂🫂🫂🫂🫂🫂
1 271
اععع من به اون یکی ناشناست پیام دادممم بعد یادم اومد دسترسی نداریییی...
پیامم:
https://t.me/orelhome/37707
لاااانننن سااارینااا..😭
تو با قلب ویرانهی من چه کردییی؟!🫠😭
اصلا مگه ادیتی بهتر از این ادیت داریم؟
ادیت از زوج مورد علاقهام با خوانندهی مورد علاقهاممم؟؟😭😭😭
خیلی قشنگ بود مادر جااان.😭🫂🤍
بوس به موهای نازت.💋💖
