𝐏𝐞𝐫𝐬𝐢𝐚𝐧 𝐒𝐮𝐩𝐞𝐫𝐧𝐚𝐭𝐮𝐫𝐚𝐥
Canal cerrado
𝑩𝒚 𝑭𝒂𝒓𝒂𝒚🌙 فنفیکشن با محتوای سوپرنچرال ایرانی لینکهای ناشناس: @faraysbot http://t.me/HidenChat_Bot?start=7045599514 https://t.me/Persian_supernatural
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
284
Suscriptores
Sin datos24 horas
+137 días
+2230 días
Archivo de publicaciones
دین بهسرعت مریم را در آغوش گرفت و سرِ او را در تیشرتش فشرد تا جواد و امیرسام که مقابل در کمین کرده بودند، وارد ساختمان شوند و بهسمت انباری بدوند. او هیچ اعتقاد قلبیای نداشت که کیف در دست جانعلی باشد؛ بهعقیدهی او، پدرش «آدم» را از آنها بیشتر دوست میداشت. مریم کمی آبغوره گرفت، در نهایت دماغش را بالا کشید و از او فاصله گرفت:
«به خونهات خوش اومدی مادر، یه لحظه ترسیدم هیچوقت برنگردی!»
سپس خودش را برای درآغوشگرفتن کاظم جلو کشید که او مؤدبانه درخواستش را رد کرد و تسبیح توی دستش را فشرد. آنها بهدنبال مریم وارد خانه شدند. استرس و شوقی تحقیرآمیز وجود دینعلی را دربرگرفته بود. خیالِ اینکه دوباره به این خانه برگردد؛ خدایا! چقدر دلش برای این خانه تنگ شده بود! برای صبحهای کلهسحری که از رختخوابش بیرون میپرید و صبحانه آماده میکرد، سپس به نانوایی میرفت و برای شغل خانوادگیشان تلاش میکرد. نمِ گوشهی چشمانش را با انگشتش گرفت و با دیدن جانعلی که روی مبل لم داده بود و به تلویزیون چشم دوخته بود، ناخودآگاه صاف ایستاد؛ انگار ستون فقراتش پیش از خودش او را شناخت. مریم چادرش را دور کمرش سفت کرد و با آرنج به پهلوی دین زد:
«برو دستش رو ببوس!»
دینعلی گامی جلو رفت، کاظم پشت سرش قدم برمیداشت:
«سلام...»
جوابی نشنید. زبانِ خشکشدهاش را توی دهانش چرخاند، گلویش را صاف کرد و اینبار بلندتر گفت:
«سلام حاجی!»
جانعلی سرش را چرخاند. بدون اینکه تغییری در حالت خوابیدنش بدهد، از بالای عینک نگاهش کرد؛ کوتاه و بیاعتنا! مثل کسی که کیفیت یک جنس معیوب را برانداز میکند. زیر لب چیزی شبیه سلام بلغور کرد و قبل از اینکه دینعلی برای دستبوسی خم شود، دستش را عقب کشید. مریم رو به کاظم کرد و گفت:
«مادر بیا کمکم کن ناهار رو بیاریم!»
سپس او را بهسمت آشپزخانه کشید تا آن دو مهلتی برای صحبتِ پدر و پسری داشته باشند، اما جانعلی لب از لب نگشود؛ حتی برای یک احوالپرسی ساده.
دینعلی روی مبل روبهروی او نشست. پیرمرد دوباره نگاهش را به تلویزیون برگرداند؛ انگار این دیدار چیزی بیش از یک مزاحمت نبود. دین آرزو میکرد هرچه سریعتر امیرسام پیام بدهد کیفی در کار نبوده و اینجا را ترک کنند. سرش را پایین انداخت و به دستهایش خیره شد. دستش را روی ردِ قدیمیِ زخمش کشید و نیشخندی زد.
هفتساله بود. گوشهی پیراهنش را توی دستانش گرفته و آنقدر مچاله کرده بود که انگشتان کوچکش رو به سفیدی میزدند. جانعلی با عصبانیت دستش را توی کیسهی آرد انداخت و موشی قهوهای که به سفیدی آرد آغشته شده بود، مقابل چشمان او گرفت:
«من دیشب بهت چی گفتم؟»
دین صورتش را از چندش جمع کرد و یک قدم عقب رفت، تا فریاد پدرش او را درجا میخکوب کرد:
«جواب من رو بده! گوشهات نمیشنون؟»
دین چشمان سبزِ درشتش را با وحشت چرخاند و زیر لب گفت:
«گفتین که درِ انباری رو قفل کنم! ببخشید، خوابم برد.»
جانعلی فریاد زد:
«خوابت برد؟ به همین راحتی؟ میدونی اینجا چند کیسه آرد هست، احمق؟ من همسنِ تو بودم اینها رو از شهر تا اینجا روی کولم میآوردم!»
دین ماتش برده بود، با صدای لرزانی گفت:
«من کمک میکنم کیسهها رو بندازیم دور!»
جانعلی بهعقب هلش داد و کیسهی جدیدی را باز کرد:
«پسرهی گیج! اینهمه کیسه رو بندازم بیرون؟! دونهدونه کیسهها رو میگردی! هرچی موش بود توش پیدا میکنی و میندازی بیرون!»
دین عقب رفت. جانعلی پوزخند بدجنسی زد:
«چیه؟ چندشت میشه؟ مگه تو مرد نیستی؟»
پسر کوچک سرش را پایین انداخت؛ وای بهحالش بود اگر گریه میکرد. پدرش بهسمت در خروج رفت و فریاد زد:
«از این بهبعد، ساعت پنج صبح، بیداریه!»
دین آب دهانش را قورت داد و تندتند سرش را تکان داد. جانعلی رفته بود تا به استراحت شبانگاهیاش برسد و حالا او باید موشها را یکییکی از کیسهها بیرون میکشید تا پدرش صبحی با آنها نان بپزد. دین با تردید دستش را داخل آرد فرو برد؛ انگشتهایش هنوز به نرمیِ سطحِ کیسه عادت نکرده بودند که چیزی زیر دستش جنبید. لحظهای بعد، موشی قهوهای با دندانهای تیزش به پشتِ دستش جست و گاز عمیقی گرفت.
دین از درد عقب کشید و نفسش برید. خون از زیر پوست نازک دستش بیرون زد و با سفیدی آرد قاطی شد. چشمانش از ترس و درد پر از اشک شده بود، اما تمام تلاشش را کرد تا با دقتِ تمام آردی را که به خون آغشته شده بود، قبل از اینکه پدرش بفهمد جدا کند.
آن شب گذشت، مثل تمام شبهایی که گذشتند و توی ذهنش از همان روز حک شده بود که «پنج صبح بیداریه». از آن پس، دین هر روز قبل از پنج صبح از خواب بیدار میشد؛ با عادتی وسواسگونه بارها درها را چک میکرد. اول نانوایی و در بزرگسالی، درهای خانه و ماشین! دین سرش را بلند کرد و به او نگاه کرد. چرا پدرش دوستش نداشت؟
#supernatural #persian_spn
جواد وارد اتاقش شد، روی تخت نشست و سرش را توی دستانش گرفت. کاظم که در آستانهی در ایستاده بود، آه عمیقی کشید و لب زد:
«شب بخیر جواد.»
منتظر پاسخی از جانب او نماند و در را کوبید. دستهایش را توی جیبِ ترنچکتش گذاشت و قدمهای آرامی بهسمت اتاق خود برداشت.
بهمحض اینکه سرش را روی بالش قرار داد، به خواب عمیقی فرو رفت؛ خوابی که سراسر کابوس، وحشت و واهمه بود. این کابوسها از زمانی که فهمیده بود دقیقاً چه کسی است، رهایش نمیکرد. اگرچه جواد گفته بود که او تا حالا جانِ کسی را نگرفته، اما وقتی هزاران کارِ دیگر انجام داده بود، چه اهمیتی داشت؟
وقتی از خواب پرید، خیسِ عرق بود. مدام جلوی چشمانش چهرههایی را میدید که با تمام قوا توی صورتشان مشت میزد، کودکانی را میدید که موادها را جابهجا میکردند... و او راستی با هیولا چه فرقی داشت؟ هوا هنوز روشن نشده بود. دستش را روی تخت کشید و موبایلش را برداشت. ساعت پنج صبح را نشان میداد. سلانه سلانه از جا بلند شد و از اتاقش بیرون زد. وقتی خودش را جلوی درِ اتاق دینعلی پیدا کرد، طبق معمول زحمت در زدن به خودش نداد و آرام دستگیره را چرخاند. کورمال قدم برداشت؛ صدای شرشرِ آب از توی حمام به گوش میرسید. جلو رفت و چند تقهی محکم به در زد.
دینعلی سرِ کفیاش را از لای در بیرون آورد، از لای یک چشمش که شامپو آن را پوشانده بود نگاهش کرد و با وحشت گفت:
«زدن؟؟»
کاظم با دهان باز نگاهش کرد:
«چی؟ نه! جنگ تموم شده دین!»
دینعلی مثل یک آفتابپرست بهسرعت تغییر خلقوخو داد و روترش کرد:
«پس مرض داری نصفشب میکوبی به در؟»
او دلش میخواست راجع به کابوسهایش صحبت کند، اما انگار زمان مناسبی نبود:
«معذرت میخوام اگه ترسوندمت!»
دین همچنان از لای چشم راستش نگاه میکرد:
«روزی هشتاد بار میگی معذرت میخوای ولی بازم گند میزنی توی اعصابم!»
نواب زیر لب غرولند کرد:
«اگه اعصابی داشتی، ممکن بود حق با تو باشه!»
«شنیدم چی گفتی! حرفهای اون جوادِ پفیوز رو بهم میزنی.»
کاظم جلوتر رفت و با لحنی که سعی داشت او را نرم کند، گفت:
«مشکلت با اون چیه دین؟! تو باید بهخاطر رفتار زشتت ازش معذرت بخوای!»
«میدونی چیه؟ هیچکدومتون برام مهم نیستین. دست اون پسرِ پفیوزت رو بگیر و برو پیش مائدهجونِت!»
کاظم اخمهایش را توی هم کشید:
«چه ربطی به مائده داره؟»
دینعلی پوزخندی زد که باعث شد کف توی دهانش برود و حین صحبت کردن حباب از دهانش بیرون بیاید:
«همون که بهت گوشی دوم داده و یواشکی با هم پچپچ میکنین! مامانِ بچهات!»
کاظم حبابی را که بهسمتش میآمد توی هوا ترکاند. فکر نمیکرد او متوجه گوشی دومش شده باشد، ولی لعنت! وراثتیِ بزرگ نهتنها جذاب و حسود، بلکه باهوش هم بود:
«اوه! اون گوشی رو واسه هماهنگی گرفتم و راجع به جواد، اون اصلاً پسر من نیست!»
دین پشت دستش را روی لبش کشید و دهانش از طعم تلخ شامپو تخممرغی، جمع شد:
«جدی؟»
او هوفی کشید و دستهایش را توی جیبش گذاشت:
«آره قسم میخورم. حالا برو تو، سرما میخوری! میخوای پشتت رو کیسه بکشم؟»
دینعلی لبخندِ کجِ جذابی زد که دلِ او را هزار تکه کرد:
«متشکرم، خودم از پسش برمیام... تو این وقتِ صبح چرا بیداری؟»
کاظم دستی به ریشهایش برد و شانهای بالا انداخت:
«هیچی! میخواستم موزرت رو قرض بگیرم.»
«خب من الان لازمش دارم.»
کاظم لب زد:
«منم میخواستم الان برم حمام.»
دینعلی موهای کفیاش را بالای سرش شنیون کرد و با چشمک ریزی گفت:
«بیا اینجا با هم استفاده کنیم.»
نواب مثل یک نوجوان سیزدهساله سرخ شد:
«اصلاً فراموشش کن!»
این را گفت و سریعاً از آنجا خارج شد. صدای خندهی بلند دینعلی توی راهرو پیچیده بود.
دینعلی موهایش را کوتاه و صورتش را اصلاح کرده بود. جلوی آینه ایستاد و آخرین نگاهش را به آن دوخت تا هیچ اثری از آشفتگی ظاهری یا هر چیزی که بهوسیلهی آن پدرش به او گیر بدهد نباشد. تیشرت مشکیاش که در قسمت جلوی آن تصویری از یک شیر بزرگ و درنده داشت، به او حس قدرت و مبارزه میداد؛ اما از استرس، دلش توی هم میپیچید و تا همین ده صبح، پانزده بار به مستراح رفته بود. پوست لبش را کشید و قیچی را برداشت تا موهای توی دماغش را بکند که درِ اتاقش باز شد.
«دین، آمادهای؟»
دینعلی قیچی را از توی دماغش درآورد و به چهرهی جذاب و پسرکُشِ او چشمکی زد. سرش را چرخاند تا جواب کاظم را بدهد، اما چیزی که دید باعث شد نفس توی سینهاش حبس شود. به کنسول تکیه داد و پاهایش را روی هم انداخت:
«اصلاح کردی؟!»
کاظم دستی به صورتِ سفیدش کشید که حالا شیو شده، مرتب و بوی خوبی از شامپو گلرنگ میداد:
«بله. از امیرسام قرض گرفتم.»
سپس لبخند ملیحی زد، از اتاق خارج شد و دینعلی را در موجی از افکارِ تینِیجریاش تنها گذاشت.
#supernatural #persian_spn
«باهاتون اتمام حجت کردم، از سگ کمترم یه بار دیگه پام رو خونهای بذارم که روح و روانم رو نابود کرده.»
دین این را گفت و خودش را روی صندلی کوبید. امیرسام از درِ دوستی وارد شد، بالای سرش ایستاد و با لحن آرامی گفت:
«داداش لج نکن! تو دعواهای بدتر از این با جانعلی داشتی؛ اون از در میزدت، از پنجره میاومدی تو! تازه الان یادت افتاده غرور داری؟ کافیه فقط یک ساعت مامان و بابا رو مشغول کنی تا من و جواد بتونیم بریم انباری و گاوصندوق رو باز کنیم.»
گودرز دست به کمر به آنها زل زده بود:
«شما رمز گاوصندوق رو میدونین؟»
کاظم دنبالهی حرف او را گرفت تا از دینعلی در برابر ورود دوباره به خانهی پدریاش محافظت کند:
«اصلاً مطمئن نیستیم کیف اونجاست یا نه!»
امیرسام دستهایش را توی هوا تکان داد و با هیجان گفت:
«من میتونم گاوصندوق رو باز کنم؛ فقط بهم چهل دقیقه وقت بدین... ببینم کاظم، اگه تو بودی کیفی که سیصد هزار دلار توشه رو کجا میذاشتی؟»
کاظم همانطور که نشسته بود، دستهایش را روی شکمش قلاب کرد و به نقطهی نامعلومی روی دیوار خیره شد:
«خب... اگه من یه معتاد بودم، پولها رو در دسترس خودم نگه میداشتم. با توجه به این که گاوصندوق توی محلی هست که جانعلی تریاک میکشه، پس کیف هم اونجاست.»
امیرسام دستهایش را به هم کوبید:
«ختم کلام! حالا چی میگی دین؟»
دینعلی دستهایش را توی هوا تکان داد:
«واقعاً فکر میکنی کیف رو تحویل بدیم، کامران برمیگرده نازمون میکنه؟ مطمئنم با اردنگی از اینجا پرتمون میکنه بیرون و یا حتی کاری میکنه بیفتیم هلفدونی!»
امیرسام نگاهی بین جواد و کاظم رد و بدل کرد و سپس با غرور گفت:
«کی گفته کیف رو پس میدیم؟ اون دلارها مستقیم میره کلانتری و فیشِ کامران رو تا ابد میکشیم! اطلاعاتِ ما هم زیر دست جواده؛ کافیه یه بار برگرده کاخ کامران و یه دکمه رو بزنه و خلاص! حالا چی میگی؟»
راضیه سینی چای غلیظی را روی میز کوبید و بزرگترین لیوان را برای خودش کنار گذاشت. وراثتیِ بزرگ، استکان کمرباریکی را از توی سینی برداشت. کاظم دستش را سپرِ چانهی خود کرد و به حرکت دستانِ ظریفِ او زل زد. دینعلی دستی به تهریش کمرنگ روی صورتش کشید و گفت:
«همیشه کارهای سخت رو به من میدین!»
امیرسام که کار را تمامشده میدید، نفس راحتی کشید:
«از پسش برمیای دین!»
گودرز که توی دلش هوش و ذکاوتِ سام را تحسین میکرد، لبخندی زد و نگاهِ خیره و بیپروای خود را به وراثتیِ کوچک انداخت:
«ببخشید، قد شما چقدره؟»
چای توی گلوی راضیه پرید؛ او چند تا سرفهی مهیب زد و مثل مرغ بالبال زد تا سام به دستش لیوان آب خنکی داد. میل شدیدی داشت که چای داغش را روی کلّهی آن مردکِ قدکوتاه و هیز بریزد، اما امیرسام دستش را روی دست او گذاشت و با لبخند ملیحی او را بهسمت آشپزخانه هدایت کرد.
کاظم که بالاخره بحث موردعلاقهاش را یافته بود، گفت:
«اون هفت سانت از دینعلی بلندتره.»
گودرز با سر تأیید کرد:
«بهنظر پُرتر هم هست.»
جواد که سعی میکرد صحبتی کند تا نقشی در این جمع داشته باشد، با صدای بلندی گفت:
«حتی اخلاق بهتری داره!»
دین چشمهایش را توی کاسه چرخاند و سرش را بهسمت او چرخاند. جواد چای داغش را سر کشید و تا فیهاخالدونش سوخت، اما اهمیتی نداشت:
«ببخشید عمو دینعلی. قصد جسارت نداشتم.»
دینعلی جرعهای از چای نوشید تا شیرینیِ قندی که گوشهی لپش بود، از توی دهانش برود:
«کی گفته من عموتم؟»
جواد به لکنت افتاد. نگاهش را ملتمسانه به کاظم انداخت تا بهجایش دفاعیهای ارائه کند، اما او و گودرز در فاصلهی نزدیکی کنار هم نشسته بودند و با نگاهِ عمیقی به وراثتی، توی گوش هم پچپچ میکردند و میخندیدند.
«واقعاً صورتش کار توئه؟ پس زورِ منم به بزرگه میرسه.»
این را گودرز گفت و دستش را روی پیشانی دلفینیاش کشید. جواد زیر نگاه سنگین دینعلی بالاخره لب باز کرد:
«امم... بابا کاظم گفت ایرادی نداره که به شما بابا بگم، اما گفتم شما ناراحت میشین و تصمیم گرفتم عمو... .»
مشتِ پُرابهتی که دینعلی روی میز کوبید، باعث شد جواد خفهخون بگیرد و گودرز و کاظم یک متر از جایشان بپرند:
«من بابای تو نیستم! تو هم خانوادهی ما نیستی. پس بهمحض اینکه اون کیفِ کوفتی رو پیدا کردیم، تو برمیگردی همونجا که بودی.»
چشمهای جواد در کسری از ثانیه از اشک پُر شد:
«من هیولایی که فکر میکنی نیستم.»
کاظم از جا بلند شد و دستش را روی شانهی جواد انداخت تا او را بهسمت اتاق مهمان هدایت کند. سرش را بهسمت دین چرخاند؛ دلش میخواست او را زیر مشت و لگد بگیرد و آنقدر توی صورتش بزند که دست از این اخلاقش بردارد، اما در نهایت سری از تأسف تکان داد و با کنایه گفت:
«شب خوبی داشته باشی دین!»
#supernatural #persian_spn
دینعلی چرخی دور خودش زد و با آشفتگی گفت:
«اصلاً بهفرض جانعلی گوهترین آدمِ روی زمین! واقعاً تو باورت میشه اون همچین کاری کنه؟»
امیرسام هوفی کشید. حس میکرد مخِ برادرش مثل یک لایهی سیمانِ نفوذناپذیر است:
«داری تعصبِ کی رو میکشی دین؟ اون همیشه تو رو مقصر مرگ آدم میدونست! در ضمن اون جانعلیه! هر کاری از دستش برمیاد.»
دین لاتیوار دستش را پسکلهاش کشید و موهایش را به سمت پیشانیاش هدایت کرد:
«با مدرک صحبت کن، نه احساسات! تو از کجا میدونی کیف دستِ بابا بوده؟!»
گودرز خودش را روی مبل تکانی داد:
«من بهشخصه تحویل ایشون دادم.»
دینعلی به او توجهی نکرد و همچنان برادرش را مخاطب قرار داد:
«اصلاً این یارو معلوم نیست کیه و چیه برداشتی آوردی خونه! نمیدونیم واقعاً با آدم بوده یا نبوده! بعد تو حرفش رو باور میکنی؟»
گودرز ابرو بالا انداخت و از جا بلند شد:
«اگه باور نمیکنین، فیلمش موجوده.»
راضیه شالش را جلوی دهانش گرفت و صورتش جمع شد:
«فیلم گرفتین؟»
گودرز سرش را تکان داد و موبایلش را بیرون کشید. امیرسام دست روی سینهی او گذاشت و بهنرمی به عقب هل داد:
«زشته برادر! خانواده نشسته.»
گودرز اما پوزخندی زد، ویدئو را پلی کرد و به دست دینعلی داد. دوربین بهطور نامحسوسی فقط روی کفشهای گودرز و جانعلی فوکوس کرده بود و صدای آنها اگرچه با خشخشِ بسیار، اما قابلتشخیص بود:
«آقای وراثتی، این وصیت آدم بود که کیف رو به شما بدم.»
دوربین روی پاهای جانعلی در دمپاییهای سفیدی بود که از شدت چرکی رو به قهوهای شده بودند: «از اینجا برو بیناموس.» سپس کیف را گرفت و گودرز را به عقب هل داد.
دینعلی خشکش زده بود. بقیه هم همینطور.
«ببینم، تو مگه کانادا نبودی؟»
این را دین پرسید، با ژستی شبیه یک کارآگاه.
گودرز موبایلش را پس گرفت و دستی به پیشانی بلندش کشید:
«اینطور گفتیم که راحتتر رضایتِ شما رو جلب کنیم و متوجه بودم که تو از آدم حمایت کردی؛ اگه آدم از اون پلهبرقی کذایی نمیافتاد، الان توی لونهی عشقمون بودیم.»
سپس آهی کشید و به امیرسام نگاه کرد:
«حیف شد قبلاً با شما آشنا نشدم.»
دینعلی نزدیکتر رفت. قدِ گودرز حتی به شانههایش هم نمیرسید؛ اما از اینکه در حصارِ دو برادرِ رعنا و خوشقدوبالای وراثتی بود، دلش قیلیویلی میرفت. دینعلی گفت:
«اون فیلم رو برام بلوتوث کن.»
او بلوتوثش را روشن کرد:
«اسمت چیه؟»
«بهمنماهیِ مغرور.»
گودرز سری تکان داد. دین توی موبایلِ او چشمش به مجموعهی ویدئوهای دیگری خورد که باعث شد لبخند محوی بزند:
«برادر، اونیکی فیلمات رو هم بلوتوث کن.»
گودرز ابرو بالا انداخت و زیر لب گفت:
«چشم!»
در این میان، کاظم مثل جن پشت سر او ظاهر شد و توی موبایلش سر کشید:
«چه فیلمیه دین؟»
او سریعاً صفحه را خاموش کرد. سرش را چرخاند و به کاظم که در فاصلهی کمی از او ایستاده بود، لبخند زد:
«مکانیکی! برای تعمیراتِ ماشین میخوام.»
کاظم ابروهایش را توی هم کشید. شاید اشتباه دیده بود:
«میشه بفرستی منم ببینم؟»
دینعلی موبایل را توی جیبش گذاشت و اخم کرد:
«تو به تعمیرات احتیاج نداری کاظم!»
نواب چشمهایش را ریز کرد. دینعلی ادامه داد:
«چون ماشین نداری!»
و پشتبندش چشمکی زد.
#supernatural #persian_spn
مریم سری از تأسف تکان داد، با سرعتی بیشتر از آمدنش رفته بود و صدای کوبشِ در، فضای پناهگاه را پر کرد.
صدای موبایلِ دینعلی باعث شد از افکارِ آزاردهندهاش فاصله بگیرد. دکمهی پاسخ را لمس کرد و موبایل را روی گوشش گذاشت:
«دین! ممنونم جواب دادی.»
دینعلی تازه به خاطر آورد که چقدر از دست او عصبانی است، اما حالا انرژیِ جروبحث نداشت:
«چیکار داری؟»
«حالت خوبه؟»
دین چشمِ سالمش را میمالد. کلافه است:
«فکر میکنی من بچهام؟! ماشینم رو دزدیدی!»
کاظم آهی میکشد:
«معذرت میخوام! کارمون خیلی واجب بود و احتمالاً تو اجازه نمیدادی.»
دینعلی گوشی را روی میز گذاشت و دکمهی آیکونِ بلندگو را لمس کرد. ناخودآگاه لب زد:
«مادرم اینجا بود!»
تُنِ صدای کاظم، به تقلید از او آرام شد:
«چی میگفت؟»
دینعلی با ناخنش روی میز را خراشید:
«نگرانم شده و این حرفها! باورت میشه گفت بیا از پدرت معذرتخواهی کن؟ من هیچ اشتباهی نکردم کاظم. از سگ کمترم اگه پام رو توی خونهی اون بذارم! اینهمه سال بس نبود؟ همه دارن مثل دستمالکاغذی ازم استفاده میکنن!»
لحنِ کاظم نرمتر و محتاطتر بود:
«اونها خانوادهی تو هستن دین.»
دینعلی نیشخندی زد و با دستهایش صورتش را پوشاند:
«خانواده به خون ختم نمیشه!»
کاظم بیپروا و بیفکر لب زد:
«همونطور که تو خانوادهی منی!»
سکوت سنگینی برقرار شد و نواب با دستپاچگی اصلاح کرد:
«شما! تو و امیرسام خانوادهی من هستین.»
دین پسکلهاش را خاراند و بحث را عوض کرد:
«شما کجایید؟ گودرز رو پیدا کردین؟ چی دستگیرتون شد؟»
«کم مونده برسیم. گودرز رو دیدیم و اطلاعات خیلی مفیدی به دست آوردیم. هرچند اصلاً خوشایند نیست!»
#supernatural #persian_spn
دینعلی تسبیحش را توی هوا میچرخاند و با قدمهایش خانه را متر میکرد. جمعیت رفته بودند و حالا او بدجوری حوصلهاش سر رفته بود. قدمزنان به آشپزخانه رفت و یخمکی از توی فریزر برداشت؛ ابتدا آن را روی پفِ چشمش گذاشت و سپس از وسط به دو نیم کرد و به دندان کشید. پرده را کنار زد تا عشقش را که دمِ در پارک شده بود ببیند. با دیدن جای خالیِ پژو، قالب تهی کرد، یخمک را روی زمین انداخت و با وحشت به اتاقش برگشت. آن را برای پیدا کردنِ سوئیچ زیر و رو کرد، اما ناگهان چیزی به ذهنش خطور کرد؛ آنقدر احمق نبود که متوجه نشود کاظم گولش زده است.
با عصبانیت موبایلش را برداشت و قبل از اینکه کاظم را در سیل حملاتِ خود قرار دهد، صدای آیفون توی خانه پیچید. با خشم به سمت در رفت و آن را یکضرب گشود:
«کی به شماها اجازه داده...»
با دیدن مریم با چادرِ گلگلیاش در چارچوبِ در، حرف توی دهانش ماسید. لبخند روی لبِ مادرش جای خود را به نگرانی داد. دین صورتی پفکرده و زخمی داشت و به نظر میرسید حیوانی وحشی او را دریده بود. موهای همیشه مرتب و شانه-زدهاش، شلخته و بههمریخته بودند و مثل همیشه اخمِ کمرنگی بین ابروهایش جا خوش کرده بود. مریم چند قدم جلو آمد تا صورت او را لمس کند، اما دینعلی چند گام عقب رفت:
«چی شده مادر؟ کی این بلا رو سرت آورده؟ الهی دستش بشکنه، الهی خیر از دنیا و آخرتش نبینه.»
دین از جلوی در کنار رفت. انگار کسی چنگ انداخته بود توی قلبش و او با میلِ شدیدی که به در آغوش کشیدنِ مادر خود داشت، مقاومت میکرد:
«تو اینجا چیکار میکنی؟»
مریم لبخند زد و چادر روی سرش را جلوتر کشید:
«دلم برات تنگ شده بود پسرم.»
دین پوزخندی زد و از پلهها سرازیر شد:
«مامان! من گوشی دارم! اگه دلت تنگ میشه میتونی بهم زنگ بزنی یا پیام بدی. میبینم بیست و چهار ساعت آنلاینی.»
مریم اعتنایی نکرد و به دنبالش افتاد، در حالی که یک دستش روی نردههای پله و دستِ دیگر را روی زانویش گذاشته بود:
«پستِ راضیه رو دیدم و نگرانت شدم. هر طور شده آدرسِ اینجا رو گرفتم که بیام ببینمت. خدا خیرت بده پسرم، تو خیلی باغیرتی!»
دین سرش را طوری چرخاند که مهرههای گردنش صدا داد:
«چی؟ کدوم پست؟!»
مریم از پلهی انتهایی پایین آمد، دست توی کیفدوشیاش انداخت، با سرعتی کُند و حلزونوار موبایلش را بیرون کشید و در حالی که با انگشتِ وسطِ خود آیکون گالری را لمس میکرد، قدمهای کوتاهی به سمت او برداشت. دینعلی از چیزی که دید نزدیک بود توی سرش تیر خالی کند. در تصویر، او روی تخت نیمخیز بود؛ اولین روزی که مورد ضرباتِ کاظم قرار گرفته بود. چشمش چنان ورم داشت که حتی باز نمیشد و لبهایش ترکیده بودند. راضیه یک کاسه سوپ توی دست داشت و آن را به سمت دهان او برده بود و روی تصویر با فونتِ درشتی تایپ شده بود: «پهلوانان نمیمیرند»
کپشن افتضاحتر از خودِ پست بود: «این مردِ زخمی که میبینین، داداشمه! صبح که رفت بیرون سالم بود و حتی یه خط روی صورتش نداشت! شب که پیداش کردیم توی خون غلت زده بود! میدونین واسه چی؟ برای نجاتِ کیفِ یه دختر که چند تا بیشرف دورهاش کرده بودن. حالا متأسفانه چشمش نابینا شده و ما توانِ مالی نداریم، این زیر شماره کارت میذارم، هر چقدر کَرَمتونه واریز کنین...»
دینعلی فکش را که به زمین چسبیده بود، جمع کرد. خدایا! هر چه اعتبار و آبرو داشت به باد رفته بود. کامنتها پُر از احساسِ همدردی و دلسوزی و ترحم بود. دینعلی خودش را روی مبل انداخت، چون نای ایستادن نداشت:
«مادر، تو که کور نشدی، شدی؟»
دین عصبانی بود:
«چیه؟ تازه یادت افتاده ازم مراقبت کنی؟»
پیرزن چند قدم به جلو آمد و روبهرویش نشست:
«مراقبت؟ تو که بچه نیستی دین!»
دین خندید. چشمانش پُر شده بودند، اما غرورش اجازه نمیداد اشک بریزد:
«هیچوقت نبودم!»
بلند شد، دورِ خودش چرخید و با صدایی که دچارِ تحلیل میشد ادامه داد:
«حتی برای تو، این من بودم که نقشِ مادر داشتم! تو فقط درگیرِ رفتوآمدِ شوهرِ عزیزت بودی، این من بودم که مجبور شدم از جفتتون مراقبت کنم. هم از تو، هم امیرسام!»
قطرهاشکِ سَمجی از گوشهی چشمش سُر خورد و روی گونهاش لغزید. مریم از جا بلند شد:
«الان وقتِ این حرفا نیست! لج نکن پسرم! بابات ماشینت رو بُرد تعمیرگاه و الان مثل روزِ اولشه، برگرد خونه، دستش رو ببوس، همهچی تموم شه بره.»
«ببخشید؟! دستش رو ببوسم؟ نکنه یادت رفته کی زیرِ حرفاش زده! من بودم توی انباری شیره میزدم میرفتم رو هوا؟»
این حرفها توی دلِ دینعلی عقده شده بود و وقتی گفت و خالی شد، نفسی از آسودگی کشید. مریم سری از افسوس تکان داد و عقب رفت:
«تو عوض شدی دینعلی! پول و زندگیِ جدیدت تو رو کاملاً تغییر داده، قبلاً به ما احترام میذاشتی!»
اگرچه دین دلش نمیخواست زهرمار باشد، اما نتوانست جلوی تلخیِ زبانش را بگیرد:
«طبقِ روال به کارتت پول میزنم. لطفاً دیگه به اینجا برنگرد!»
