تراوش | علیسینا بصیر
Ir al canal en Telegram
جستارها و یادداشتهای کوتاه تأملاتی بینرشتهای در تلاقی ادبیات، جامعه، اقتصاد، هنر و ورزش.
Mostrar másIrán138 261La categoría no está especificada
350
Suscriptores
+224 horas
+277 días
+7230 días
Archivo de publicaciones
همیشه علایق من برای دیگران عجیب جلوه میکند؛ پنداری مجبورم چیزهایی را دوست داشته باشم که جامعه و بسیاری از مردم تمایل دارند. اما من از این قالبها فراریام؛ بهویژه از سیاه و سفید جدا کردن دنیا و قطببندیهای سادهانگارانه که در آن همهچیز به خیر و شر مطلق تقسیم میشود، متنفرم.
در دنیای فیلم و سریال، من همیشه به کسانی علاقهمند میشوم که روایت اصلی کمتر به آنها مجال دیده شدن داده است. همیشه با خودم فکر کردهام چقدر جذاب میشد اگر دنیا از چشم آنها نشان داده میشد. نمونه عینی و موفق این نوع نگاه، سریال Better Call Saul است؛ اسپینآف درخشانی از شاهکار Breaking Bad. سریال اصلی، یعنی بریکینگبد، حول زندگی والتر وایت از ۵۰ تا ۵۲ سالگی میچرخد. مردی که به عنوان استاد کیمیا (شیمی) مسیرش تغییر میکند و به بزرگترین تولیدکننده شیشه منطقه تبدیل میشود. توجیه اولیه او برای ورود به این تاریکی، سرطان و تضمین آینده خانوادهاش بود، اما او در این مسیر متوقف نشد؛ جاهطلبی و حرص، او را به کارهای هولناکتری کشاند تا جایی که والتر وایت در نهایت به یک «هیولا» با توجیهات واهی تبدیل شد. تحلیل تحول شخصیتی او خود نیازمند متنی جداگانه است.
نقطه عطف نگاه من اما جای دیگری است: وکیل او، جیمی مکگیل. با اینکه والتر وایت قهرمان اصلی داستان است و توده مردم او را میپسندند، من همیشه همذاتپنداری عمیقتری با جیمی داشتم. گرچه این سریال و شخصیت جیمی طرفداران خاص خود را دارد، هرچند از نظر محبوبیت عمومی هرگز به اندازه Breaking Bad فراگیر نشد. دلیلش ساده است؛ اکثریت مردم تمایل دارند دنیا را به دو دسته خیر و شر، قهرمان و شرور تقسیم کنند تا تحلیل مسائل برایشان راحتتر باشد. نگاه آنها به هنر و پدیدهها، نگاهی کلینگر و سطحی است، در حالی که میتوان دیدگاه خود را بر پایه تمرکز بر جزئیات و توجه به شخصیتهای فرعی بنا کرد
من به مراتب شخصیت جیمی را بیشتر از وایت دوست داشتم. هر لحظه از زندگی او، از دوران کودکی تا فرجام کارش، یک درس اخلاقی تمامعیار بود. زندگی او به زیبایی نشان داد که خانواده، فامیل و محیط تا چه حد میتوانند در رشد اخلاقی و شکلگیری هویت یک انسان تأثیرگذار باشند. جیمی مدام از سمت برادرش (چاک) و جامعه پس زده شد، اما با وجود این طردشدگیها، کشمکشهای درونیاش را حفظ کرد. در دنیای واقعی هم همین است؛ کسانی هستند که محیط را بهانه قرار داده و پا به کارهای زشت میزنند و در مقابل، کسانی هم هستند که با وجود تمام بدبختیها و سختیها، باز هم انتخاب میکنند که در مسیر خوب باقی بمانند.
این کلیشهسازی و قهرمانپروری کورکورانه تودهها، فقط محدود به سینما نیست و در همه جای دنیا، در هر کار و حوزهای وجود دارد. به عنوان یک مثال عینی در دنیای فوتبال، در تیم ملی آرژانتین، آنجل دیماریا را ببینید. او که همپست لیونل مسی بود، از بدو دوره المپیک تا جام جهانی ۲۰۲۲، همیشه زیر سایه سنگین نام مسی قرار داشت. گرچه مسی فوقالعاده است و اسطوره خیلی از مردم دنیا به شمار میرود، اما دیماریا کمتر مورد توجه قرار گرفت. من هنوز هم باور دارم که اگر دیماریا در دیدار یکچهارم نهایی مقابل بلژیک مصدوم نمیشد و میتوانست در فینال جام جهانی ۲۰۱۴ برابر آلمان بازی کند، شانس آرژانتین برای قهرمانی بسیار بیشتر میشد.؛ ولی افسوس که نگاه تودهها همیشه فقط معطوف به نفر اول است، که البته میتوان مثالهای زیادی در این مورد گفت.
این گرایش به برجسته کردن چهرههای مشهور، فقط در هنر و ورزش نیست؛ حتی در جهان طبیعت هم این تمایلات دیده میشود. در میان پرندگان، انواع زیباییها مثل طاووس وجود دارد؛ ولی من کلاغ را بیشتر از هر پرنده دیگری دوست دارم. چرا نباید بتوان کلاغ را دوست داشت؟ فقط برای اینکه سیاه است یا جامعه او را زشت مینامد؟ چرا ما همیشه باید به دنبال معیارهایی از زیبایی برویم که آدمها برایمان ساختهاند؟
آیا ما انسانها واقعاً مستقل قضاوت میکنیم یا ارزشگذاریهایمان تحت تأثیر روایتهای غالب، زیباییشناسی و محبوبیت اجتماعی شکل میگیرد؟
برای اینکه نشان بدهی نژادپرست نیستی، نیاز نبود در بند اول شخصیسازی و مغالطه همدلی کنی تا گریزی از نقد باشد. این یک بحث علمی و تا جایی سیاسی است؛ نیازی به تأییدیه اخلاقی و رفاقتهای شخصی ندارد. نیازی نیست برای یک توده میلیونی بر اساس معیارهای شخصی خود، فضیلت اخلاقی صادر یا از آنها سلب کنی. برای نقدت از علی امیری، اگر جمله یا ارجاعی از آثار او ارائه میکردی بهتر بود. اینکه آثار او برایت جدی نیست، پس چرا درباره آن مینویسی؟ چرا تفکر او را به جای نقد علمی، غیرجدی و ناشی از اضطرابهای قومگرایی مینامی؟
«در تحلیل غالب زبانشناسان، هزارگی گویشی از زبان فارسی است»؛ این «غالب زبانشناسان» چه کسانی هستند؟
در آخر هم که استدلالت سقوط میکند؛ اول میگویی این یک انکار تاریخی است، بعد میگویی اگر هدف «راهبرد سیاسی برای جلوگیری از حذف آماری» باشد، موضوع فرق میکند. چطور فرق میکند؟ لطفاً این تناقض میان انکار علمی و توجیه سیاسی را حل کن.
از برنامه فیسبوک به شدت متنفرم؛ متأسفانه این فضا به بستر مناسبی برای تجمع افراد منافق و مضر تبدیل شده است. این گروهها با دامن زدن به اختلافات قومی، دینی، مذهبی، نژادی و سمتی کسب شهرت میکنند. هر چند این یک تعمیم کلی به همه کاربران نیست
برخی از آنان با ظاهری ساختگی این کار را انجام میدهند؛ این رفتار در واقع مصداق بارز «جنگ نرم» است؛ یعنی تلاش برای تخریب افکار و ایجاد تفرقه از طریق فضای مجازی. البته دوستانی که علوم سیاسی خواندهاند، قطعاً در این زمینه صاحبنظر هستند و بهتر و بیشتر از من میدانند.
اکنون شبیه این افراد در پلتفرمهای آنلاین و دنیای حقیقی کم نیستند. من هر جا با چنین جریانهایی مواجه میشوم دوری میکنم، زیرا تحمل این حجم از نادانی و تعصب را ندارم. تعصب نشانه کمعقلی و زوال خرد شخص است و در نهایت نمیتوان آن لکه سیاه را به جغرافیا، محیط و خانواده چسباند.
توصیه میکنم از همصحبتی با این افراد که پایبند هیچ ارزش اجتماعی نیستند دوری کنید؛ زیرا ذهن شما را مسموم میکنند و نگرشتان را به انحراف میکشانند.
مرحله یکهشتم نهایی هم تمام شد و تیمهای انگلیس، فرانسه، اسپانیا و آرژانتین به مرحله چهار تیم راه یافتند. از حذف شدن وایکینگها ناراحت شدم؛ نروژ واقعاً در تمام بازیهایش عملکرد عالی داشت. از حق نگذریم بلینگام فوقالعاده بود؛ بدون شک او باثباتترین هافبک هجومی انگلیس و این نسل است. در کنار اینها، چون دبروینه ۳۵ سالش است، احتمال کمی دارد در دور بعد جام جهانی حضور داشته باشد؛ کاش میتوانستند بالاتر بروند. تا اینجای کار امباپه و مسی با ۸ گل در صدر گلزنان برتر قرار دارند؛ باید دید از میان این تیمها چه کسی به فینال میرود.
There's things I wanna say to you, but I'll just let you live. Like if you hold me without hurting me, you'll be the first who ever did.
چیزهایی هست که میخواهم به تو بگویم، اما فقط میگذارم زندگیات را بکنی. مثلاً اگر مرا بدون اینکه آزارم دهی در آغوش بگیری، اولین کسی خواهی بود که چنین میکند.
نوسانات شدید و خروج سریع اعضایی که تازه به کانال پیوستند، مرا به یاد حرف رونالدو انداخت که گفت I’m back ولی بلافاصله پس رفت.
سفرنامه شمال
ساعت هشت شام، موتر ما از فراز کوتل خیرخانه به راه افتاد. بیشتر راه را خودم رانندگی کردم، اما تاریکی شب مانع تماشای مناظر و لطافت مسیر شد، برای همین توصیفی ازش ندارم. خوشبختانه لاریهای بزرگ باربری را در هر دو سوی سالنگ متوقف ساخته بودند و جاده کاملاً آزاد بود؛ همین سبب شد که چهار بجه صبح به شهر مزار شریف مواصلت ورزیدیم. جهت رفع ماندگی به هوتل بخدی رفتیم و دو ساعتی غنودیم. پس از بیداری، غرض رسیدگی به شغل و غرضی که داشتیم پا به بیرون گذاشتیم. آن کار به درازا کشید و انجامش به بعد از چاشت محول شد.
برای صرف طعام به رستورانت بلال رفتیم، سپس به زیارت روضه مبارک شتافتیم و بعد از آن، مابقی کار را به اتمام رساندیم. ساعت دو بعد از ظهر عزم حرکت به جانب اندرابِ بغلان نمودیم، اما موتر ما از ناحیه شاسی و پایه جلویی دچار عوارض تخنیکی گشت و ناگزیر شدیم تا شامگاه در آن مکان توقف کنیم. سرانجام پس از انتظاری طولانی و رفع خرابی موتر، به سوی دوراهی حیرتان رهسپار شدیم تا شب را در سرای یکی از دوستان سپری کنیم. الحق که شیربرنج بسیار لذیذی تدارک دیده بودند؛ دست و پنجهشان آزرده مباد. شبهنگام بر بام خانه آسودیم؛ آسمان چنان ملوّن به ستارگان بود که شبیهش این روزها در کابل کمتر به چشم میخورد. بامدادان، پس از تناول شیر تازه وطنی، با میزبان الوداع گفته و راه خود را به سمت خنجان پیش گرفتیم.
در امتداد مسیر، سرسبزی تاشقرغان رخ نمود و سپس به دشتهای للمی سمنگان رسیدیم که بخشی از آن خشک و تشنه بود. با ادامه راه، شالیزارهای چشمشیر و حسینخیل نمایان شدند. در دریای بغلان صیادان مشغول صید ماهی بودند و کودکان در آب بازی میکردند؛ همان آبی که از دره شکاری بامیان سرچشمه میگیرد، به قندوز میریزد و سرانجام به خاک تاجکستان میپیوندد. متعاقباً از بازار طولانی کیلهگَی عبور کردیم. در آن نواحی خارخانههایی به چشمم خورد که نظیرش را در ولایت نیمروز فراوان دیده بودم. در منطقه دوشی، کاروان طویلی از موترهای باربری در حرکت بود و در همان مسیر، طفلکی با یک موتر فیلدر تکسی تصادف نموده و مجروح گشت. ما راه خود را به صوب ولایت بغلان، ولسوالی مرکزی بنو و کشنآباد ادامه دادیم.
راستش را بگویم، اندراب یکی از مصفاترین درههایی بود که در عمر خود دیدم. این وادی به دلیل قرار گرفتن در دامنه کوهسارهای متعدد، بسیار پرآب و خاکش فوقالعاده بارور است؛ حاصلاتی چون برنج، گندم، کچالو، جو و انواع فواکه از جمله سیب، آلو و توت به وفور در آنجا به دست میآید. پس از چاشت همان روز، از اندراب به سوی کابل روانه شدیم. هنگام عبور از کوتل، گرد و غبار غلیظی فضای دید ما را محدود ساخته بود. در جبلالسراج نیز به علت ترافیک سنگین، حدود یک ساعت معطل ماندیم، اما شاهراه پروان بسیار هموار، صاف و خلوت بود؛ در نهایت، ساعت دوازده شب به سلامت به کابل مراجعت نمودیم.
من از رونالدو متنفر نیستم بلکه خیلی هم طرفدارش هم هستم. من به هیچ وجه او را قضاوت نکردم و در جایگاه قضاوت هم قرار ندارم. من فوتبال او را از کودکی دنبال کردم و به خوبی تمام آمارش را حفظم؛ باشگاههایی که بازی کرده، آمار فردی و تیمی، تعداد بازی، گل، پاس گل، پنالتی، پستهای بازی و غیره. مطمئنم از خودت بپرسم نمیدانی رونالدو در چند تیم باشگاهی بازی کرده، که حالا آمدی این حرفها را میزنی! رونالدو بار اولش نیست که حرفهای غیرمنطقی میگوید و هیچوقت هم از کارش پشیمان نشده است. رونالدو بهترین بود، اما او این شهرت را پس زد و کوشش کرد مسی شود؛ در حالی که میتوانست خودش باشد، خودِ واقعیاش. او همیشه دستاوردهای فردی را به تیمی (چه باشگاهی و چه ملی) ترجیح داد و بیشتر از اینکه در میدان عمل کند، حرف زد و حرف زد.
رونالدو جملهی مشهوری دارد که میگوید: "من راز موفقیت را به تو میگویم، ولی مسئله این نیست؛ مسئله این است که تو نمیتوانی آن را دنبال و عملی کنی." رونالدو پشتکار و ارادهی غیرقابل باوری داشت و هنوز که هنوز است دارد، اما او خودخواهی کرد. او پنالتی را از دست داد و تیمش حذف شد؛ میدانی چه گفت؟ او گفت که من به خاطر حذف شدن تیم ناراحت نیستم، به خاطر از بین رفتن رکوردِ بیست و چند پنالتیِ بدون گلنشدن (میس) خودم ناراحتم! او جوایز و جامهایی را که به دست نیاورد کوچک خواند و دستاوردهای اندک و ناچیز خود را بزرگنمایی کرد؛ او تکبر کرد و غرور پیشه گرفت.
میتوانم تا صبح برای تو دلیل بیاورم چرا رونالدو چنین است و هنوز هم میگویم که بیشتر طرفدارانش او را به خاطری دوست دارند که بیشتر یک سلبریتی است تا ورزشکار حرفهای. من رونالدو را به خاطر جاهطلبیاش در میدان و آن شهوتِ بردنش دوست دارم، ولی اکثر شماها به خاطر شهرت مجازی و واقعی، به خاطر اینکه نمیدانم بدن خوبی دارد و موارد دیگر دوستش دارید. پس نگو من از او متنفرم و اطلاعاتی ندارم؛ چون من بیشتر در مورد کریر ورزشی او حرف میزنم و تو در مورد زندگی شخصیاش. پس بیا اول موضوع بحث خود را مشخص کن تا هوشیارت کنم!
من در مورد رونالدو فقط حقیقت را گفتم
اینکه طرفدارش نیستید و ازشان نفرت دارید درست. ولی هیچکس حق قضاوت ندارد. تا کفش دیگران را نپوشیدی نمیتوانی راه رفتن اش را قضاوت کنی. همه ما در زنده کی اشتباه میکنیم و در اعصبانیت حرف های میزنیم. که بعداً پشیمان میشویم. پس درست نیست زود قضاوت کنید. و همچنان اینکه گفتید دخترا چون سرش کراش داره طرفدارش است و او را دوست دارد واقعا یک فکر اشتباه است.
ساعت ۲ تصمیم گرفتیم حرکت کنیم طرف کابل؛ متوجه شدم که طرف چپ موتر صدا داره، آمدیم ده چوک اسبها پیش مستری ۵ ساعت است که موتر ایستاده است. اشترنگ بکسی، جمپین، پایه ره برابر کده؛ مشکل اصلی هنوز گم نشده.
ظاهرن یکی از علاقمندان دخترش ده کانال بوده، خودش هم برامد مره هم از کانال خود کشید.
رونالدو بعد بازی در مصاحبهاش گفته پرتگال قبل او هیچی نداشت، خب درست تیم ملی باید مدیون او باشد، رونالدو بازیکن متفاوت و بزرگیست هیچ شکی وجود ندارد که او یکی از بهترینهاست و آمار فوتبالی را دگرگون کرده؛ ولی بعدش گفته یورو را با جام جهانی یکی میبینم! خو کریس افسانهیی چرا خوده خراب میکنی چی نیاز است به این حرفا. کسی که به راستی سرش از فوتبال خلاص باشه میفامه که سگ جام جهانی شرف داره به یورو.
واقعن که تمایز بین بازیکن خوب و عالی همینجا نمایان میشود؛ دستم به آلو نرسید آلو ترش بود! باز قسمی گپ میزنه آدم احساس میکنه که ای گپا ره شب قبلش مقابل آینه تمرین کده باشه. حالا میفهمم جز طرفداران متعصب ریالی، دخترانی که سرش کراش دارن، بدنسازها و مدلها هیچ کسی دیگری او را دوست ندارد و تمامش به خاطر همین خذعبلات او میباشد. طرفدارایش خفه نباشند، همی آدم ده پالوی از دست دادن جام، عقل خوده هم از دست داده.
