.❩ ࢪونــو
Ir al canal en Telegram
⭑ ‘’استتیک چیست!؟ اینها ثبت زیبایی از یک بازماندهست’’ ⭑ (در صورت فوروارد کردن،از محتوای رونو استفاده کنید) ⭑ 🦩جانم : @Roonoolinkbot
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
1 193
Suscriptores
+3524 horas
+727 días
+15030 días
Archivo de publicaciones
1 193
قبل از اینکه «سالوادور دالی» به دنیا بیاد، خانوادهاش یه پسر داشتن؛ که اسمش سالوادور بود. اون بچه توی کودکی فوت میکنه. چند ماه بعد، یه نوزاد جدید به دنیا میاد و خانواده دوباره همون اسم رو انتخاب میکنن: «سالوادور». دالی بعدها نوشته بود که خانوادهاش باور داشتن این بچه به نوعی ادامهی کودک قبلیه؛ نه دقیقاً همون آدم، ولی چیزی شبیه بازگشتِ چیزی که از دست رفته. قسمت عجیب ماجرا مرگ اون کودک نیست. اینه که تصور کنی قبل از تو، نسخهای از «تو» وجود داشته؛ همون اسم، همون جایگاه، همون انتظارات. و حالا تو باید زندگیای رو شروع کنی که انگار از قبل نیمهکاره مونده. سالها بعد دالی تابلویی کشید به اسم: «Portrait of My Dead Brother» وقتی بهش نگاه میکنی چیز ترسناکی نمیبینی. فقط یه چهره که انگار کامل نیست. تصویری مبهم از یه کودک! مثل لحظهایه که وارد اتاقت میشی و احساس می کنی کسی قبل از تو اینجا بوده!!
1 193
+1
★
یه اثر هنری وجود داره که هیچ المان ترسناکی نداره؛
ولی داستان پشتش عجیبتر از خود اثره.
1 193
یک روز تابلویی کشید که بعد از دیدنش، خیلیها ترجیح دادند اصلاً اسمش را هم نیاورند: L’Origine du monde تصویر ساده بود، اما همان سادگی همهچیز را به هم ریخت. آنقدر واقعی و بیپرده که برای جامعهی آن زمان، چیزی بین «هنر» و «شوک» محسوب میشد. تابلو مدتها مخفی ماند؛ پشت درهای بسته، فقط برای چشمهای خاص. نه چون گم شده بود… بلکه چون دیدنش برای خیلیها قابل تحمل نبود. اما همین اثر، بعدها تبدیل شد به یک سؤال بزرگ: آیا هنر باید فقط زیبا باشد، یا باید حقیقت را هم بدون تعارف نشان بدهد؟ و جوابش هنوز هم کامل داده نشده
1 193
+1
★
در پاریسِ قرن نوزدهم، مردی نقاش بود که علاقهای به «زیبا نشان دادنِ واقعیت» نداشت. اسمش گوستاو کوربه بود.
1 193
فکر میکنم من همان مارلین هستم؛
ماهی کوچکی که در دل اقیانوسی بیانتها، هنوز در جستوجوی نِمو شنا میکند.اما نِمو فقط یک ماهی گمشده نیست.نِمو برای من نام دیگریست از خوشبختی؛
نِمو کجاست؟
با خودم فکر میکنم شاید اصلاً وجود نداشته باشد.شاید سالها پیش از بین رفته باشد و من هنوز ردپای چیزی را دنبال میکنم که مدتهاست در اعماق این اقیانوس ناپدید شده.
این اقیانوس خیلی بزرگتر از چیزی بود که تصور میکردم.
هرچه بیشتر پیش میروم، بیشتر میفهمم که چقدر راه نرفته، پشت افقهای دور پنهان مانده است.
باید از محدوده امن خودم بیرون بیایم؟ باید دل به این وسعت ناشناخته بزنم؟
نِمو واقعاً ارزشش را دارد؟
و اگر روزی بعد از تمام این جستوجوها پیدایش کنم،اگر درست در لحظهای که فکر میکنم به مقصد رسیدهام، بفهمم تمام این سالها فقط یک خیال را تعقیب میکردهام چه؟
اگر چیزی که نامش را خوشبختی گذاشته بودم، هرگز آنطور که در ذهنم ساخته بودم وجود نداشته باشد چه؟
تصور میکنم ترسناکترین بخش ماجرا گم شدن نباشد.
شاید ترسناکتر این باشد که تمام عمرت را صرف پیدا کردن چیزی کنی که نمیدانی واقعی است یا نه.
و با این حال…
مارلین باز هم شنا میکند.
نه چون مطمئن است نِمو را پیدا خواهد کرد؛ بلکه چون هنوز از این احتمال دست نکشیده که شاید جایی در این اقیانوس بیانتها، چیزی وجود داشته باشد که ارزش تمام این جستوجو را داشته باشد.
در جستوجوی نِمو؛
و شاید، در جستوجوی خوشبختی.
1 193
+1
گاهاً یه سری اشتباهات احساس خوبی دارن!!
روتین خوابم بهشدت بهم ریخته؛ معمولاً تا روشن شدن هوا بیدار میمونم. دوست دارم عصرا برم بیرون، از طرفی خیلی گرمه و نمیشه؛ هوای گرم کاملاً مغزمو از کار میندازه.
امروز صبح که بیدار بودم، به سرم زد برم بیرون. با اینکه میدونم باید سعی کنم درستتر بخوابم و این کار احتمالاً کمکی بهش نمیکنه، ولی فکر میکنم امروز صبح برای من به عنوان یه «اشتباه خوب» ثبت میشه.
🎍 ✦
پ.ن: کتاب «جنایت و مکافاته» برای زیبایی بصری جلدش کاور شده.