es
Feedback
مریمِ نامقدس

مریمِ نامقدس

Ir al canal en Telegram

سال دوی طبابت، کمی امیدوار. t.me/HidenChat_Bot?start=7246790181

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
356
Suscriptores
+424 horas
+377 días
+3730 días
Archivo de publicaciones
شیطان دستش بهم نمی‌رسید پس به پزشکی علاقمندم کرد و در این مسیر قرارم داد.

شیطان دستش بهم نمیرسید پس همه‌ی دوستامو ۹۴۶۲۱۶۱۸ کیلومتر دورتر ازم گذاشت.

«مریم خانم یاد بگیر افکارت و زندگی شخصیت رو نگه داری برای خودت، بیش از پیش.»

Repost from Le Bleu🌊
هزار کشور هم بروی هزار خانه هم عوض کنی هزار آدم را هم ببوسی یکی؛ فقط یکی است که هم کشور، هم خانه و هم آدم توست.

یه معلم داشتم همیشه می‌گفت رشته پزشکی بخوای بری باید نزدیک خانواده باشی وگرنه نمی‌کشی، هربار به حرفش می‌رسم.

-آناتومیش-
-آناتومیش-

درس‌های جالبی داریم اما متاسفانه همش شب امتحان به این موضوع پی می‌برم انشالله امتحانای ترم بعد.(یک ماه دیگه)

سلام ☹️
سلام ☹️

جوری که ژوئن باید بگذره و جوری که واقعا داره می‌گذره:
+1
جوری که ژوئن باید بگذره و جوری که واقعا داره می‌گذره:

کتاب امتحان فردا ۲۵۰ صفحه‌ست ۱۵۰ صفحه خلاصه دارم می‌خونم براش :))

=)))
=)))

برای این امتحان آرایش عروس کردم چون از ترم اول یه قاعده‌ی کلی داشتیم که اگر قراره امتحانو بد بدی حداقل خوشگل برو . =))) -ولی خوب بود-

اینجایی که دارم درس می‌خونم یه نفر دیگه هست، از بعد از ظهر داشت می‌خوند، روی گوشیش خوابش برده هر نیم ساعتم گوشیش زنگ می‌خوره بیدار می‌شه قطع می‌کنه باز می‌خوابه. هیچی دیگه هر نیم ساعت با موسیقی متنِ"ای کوه پر غرور من سنگ صبور تو منم" درس رو ادامه می‌دم.

Taylor Swift - champagne problems.mp39.45 MB

توی این رشته که قرار نیست روز آسون تری بیاد پس اینارو ثبت می‌کنم فردا روز که رفتیم بالین به این مریمِ کوچک که دعا می‌کرد بیوشیمی پاس کنه بخندم. =))

تاحالا به این مرحله که از کم خوابی سرگیجه بگیرم نرسیده بودم که امشب آنلاک شد. توی آسانسور یکی از اینترنامونو دیدم، گفت امتحان دارین؟ گفتم آره تازه شروع شده؛ بعد من پرسیدم شماهم امتحان خاصی دارید؟ آخه هرشب اینموقع ها می‌بینمتون. گفت از ما هرروز درس می‌پرسن. عالیه محشره خدایاشکرت.

هوا دقیقا طوریه که باید تا لنگ ظهر زیر باد کولر بخوابی و پتو بپیچی دورت، بعدش بیدار بشی ناهار و صبحونه ات رو یکی کنی و بعدم بشینی سریال ببینی تا هوا یکم خنک تر شه. آماده شی بری بیرون و بچرخی و خوش بگذره، شبم برگردی و بشینی غیبت و بازی با دوستات؛ نه اینکه کل روز حبس بشی توی سالن مطالعه گوشیت رو هم بذاری بالا که حواست پرت نشه هر یه ساعتم از درد کمر یکم پاشی راه بری بلکه خشک نشی. :)))

فردا شنبه بیوشیمی دارم، یکشنبه اندیشه، دوشنبه دانش و چهارشنبه بلوک تنفس :)) وقت نمی‌شه نفس بکشم، دلمونم خوش بود برگشتیم دانشگاه.

اینقد می‌نویسم چون درس دارم و همش ذهنم دنبال چیزای دیگه‌ست مثلا امروز دقت کردم به اینکه خوابگاه دقیقا مثل یک زندانه. پشت همه پنجره هاش یچیزی مثل کارتن چسبوندن، بالکن هاش پوشیده‌ست، راه پله‌اش هم همینطور. نمی‌تونی بری لب پنجره و همه جا نرده داره و اگر یه آدمی باشی که به اینا دقت می‌کنه کاملا حس خفگی می‌کنی.. پی‌نوشت: با تمام بدی هایی که خوابگاه دخترونه در یک کشور اسلامی می‌تونه داشته باشه، خیلی تجربه مهمیه و مهارت های جالبی کسب می‌کنی =))

نمی‌فهمم از چه زمانی این باب شد که آدم‌ها به خودشون اجازه بدن همینجوری بیان و باهات صحبت کنن کاملاً بی ربط. مثل این می مونه که در واقعیت یهو جلوی یه نفر رو بگیری و شروع کنی صحبت کردن باهاش! می‌بینید؟ خیلی غیرعادیه. اگر با شخصی کاری دارید همونو بهش می‌گید و تموم، صحبت الکی چیه واقعاً؟ اولش نباید پرسیده بشه که اصلا طرف مقابل علاقه ای به گفت و گو با شما داره یا اگر همون صحبت رو در واقعیت بکنید یه نگاه عجیب بهتون می‌کنه و توی دلش می‌گه این چه دیوونه ایه؟ =))