ㅤ𝘖𝘤𝘵𝘰𝘣𝘦𝘳 𝘴𝘬𝘺
Ir al canal en Telegram
𝖶𝖾𝗅𝖼𝗈𝗆𝖾. Bot: @shailyyy12bot
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
348
Suscriptores
+224 horas
-17 días
+1630 días
Archivo de publicaciones
Repost from N/a
+4
You make it, you make it, you make it feel like Heaven 잠들었던 별빛이 awaken 천국은 먼 곳이 아닌 지금 입 맞춘 그 순간 You make it, you make it, you make it feel like Heaven, from one to ten, you're like an eleven 너만 있다면 그곳이 heaven My angel every night You make it, you make it, you make it feel like
Repost from 𝑀𝑜𝑐ℎ𝑖 𝑏𝑜𝑦𓍼
دوست داشتن را ماری میدانست که نیشش از هزاران هزار زهر و یک مادهی کشنده قوی تر است
آری ، قلبش را درون چاله ی فشرده بودند که تپش هایش هرکدام انگاری فقط یک چیز را زمزمه میکرد "دوستت دارم" درد را درون هر نبض احساس میکرد با اینکه قلبش دفن بود اما هنوز چشمانش تمام این زهر را به دوش میکشیدند و گلویش با پاره سنگی به نام بغض به خون آغشته میشد . همان خون ها توده ای گرد و غبار بودند که راه نفس را میگرفتند و انگار فقط یک چیز او را نفس میداد عطر تن او که انگار بهاری بود بی پایان و برگ هایی بود سرسبز در زیر باران های پاییزی حالا ریههایش شده بودند ریزه شیشه هایی که ریشه کرده بودند و میسوختند دست هایش هیچ گرمایی نداشتند ، گرمایش دستان معشوقی بودند که هیچوقت نمیدانست چگونه یکی دیگر برایش عاشقی میکند پاهایش زیر بار عشقی زهرآگین خم میشدند اما باید راه میرفت و به خودش میفهماند "عشق همین است" کلاویه های پیانو را اگر چه بلد نبود اما انگشتانش روی کلاویه ها میرقصیدندبرای همان زهرِ ماری که نامش عشق بود...
Repost from N/a
این پست با متن زیرش رو فور کنید؛
یک پست مشخص کنید ازتون فور کنم و ۲۴ ساعت بزارم اینجا بمونه.
جوین باشید چک میشه | limit : 212
Repost from N/a
و او رفت؛ نه با فرياد و هياهو، كه همچون رويايى سپيد درست پیش از بيدار شدن محو شد.
او جدا شد؛ مثل آرزويى خاموش كه سالها در خلوت جانم مى پروراندم و هیچگاه به قامت حقيقت نايستاد؛ مثل برگى كه در سكوت خزان از شاخهی كهنهى درختى جدا شود و در آغوش بادهاى خشمگين شب پرواز كند؛ و بعد با خستگى و بیپناهى خود را به رودخانهای ناشناس بسپارد؛ رودخانه او را در آغوشى سرد و بى مرز بگیرد و با خود ببرد؛ به جايى دور، دورتر از درياها، جنگلها، بیابانها، دور از هر چيز و هر كس. و ناگهان من بيدار شدم، با قلبى خالیتر از تاريكى شب؛ قلبى كه در ميان نبضهای بىصدا خلائى بزرگ حس میكرد. گويى تکهای از وجودم، بى آنكه بفهمم، در دل شب لغزيده و بیصدا از من جدا شده بود؛ مرا جا گذاشته بود در كلبهاى تنها؛ در ميان خاطراتى كه هنوز بوى نفسش را میداد. در حالى كه میرفت خاطراتم را نيز همراه خود به دوردستها برده بود؛ جايى كه دستم به آنها نرسد؛ تمام دارايىاى كه داشتم را برد و من خالى از هر چيز شدم. او روزگارى همانند گلى سرخ در قلبم ريشه داشت؛ گلى كه با هر تپش قلبم آبش میدادم، از او مراقبت میکردم و برايش سايه مىساختم. در قلبم لانه كرده بود؛ آنقدر عميق كه گويى با خون من عجين شده است. اما آن شب با رفتنش، سلولهای قلبم را خراش داد و زخمى كرد؛ آن گل بيچاره را كه با دستان خود پرورده بودم، ذره ذره از ريشه خشكاند و در قلبم به خاک سپرد. من پژمرده شدنش را ديدم؛ با چشمانى باز و دستى بسته، بى آنكه بتوانم كارى كنم؛ او نفس كم مى آورد، آهسته آهسته رنگ مىباخت، و من درمانده بودم؛ هر چه آبش دادم، هر چه دستش را گرفتم، فايدهای نداشت؛ عمرش كوتاه بود، كوتاهتر از آنچه گمان میكردم. او زودتر از موعد رفت، بى آنكه وداعى كند؛ گل بیچارهی من با سرنوشت يار نبود؛ رفت و من تنها تماشا كردم؛ تماشاگری بىصدا براى مرگى بىنام. و آرام آرام در افق محو شد؛ آنقدر دور كه ديگر تنها نقطهای مبهم بود نقطهای كه در سایهها گم شد.و من ماندم؛ با باغى بیگل، با قلبى بىتپش، با شبهایی كه به جاى ستاره حسرت میبارند.
