تَبَسُـم
Ir al canal en Telegram
دلتنگِلبخندِآقایِشهیدم دنیا پر از رنج است؛ با اینحال درختانِگیلاس شکوفه میدهند. https://t.me/HarfChatBot?start=a2f8e8a7e5b7
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
280
Suscriptores
-424 horas
-97 días
-730 días
Archivo de publicaciones
280
این بار روایتِ ۶ تیر ماهِ سال ۱۳۶۰،
نه ۹ اسفند ماهِ ۱۴۰۴...
بعد از اقامه نماز ظهروعصر،
نه ساعاتی بعد از اذان صبح رمضان...
در مسجد ابوذر،
نه در بیت رهبری..
با انفجار؛ اما نه با موشک،
با بمب...
روایتِ روزی که پروردگارت تو را به سوی خویش فراخواند و گویی دیگر وظایفت در این دنیایِ بی ارزش به پایان رسیده بود؛
اما تو عقیدهی دیگری داشتی!
هنوز احساس میکردی که دِینات را به این مملکت و انقلاب اَدا نکردی...
احساس میکردی توشه ای که برای آخرتت جمع کرده ای هنوز سبک است و دستانت در مقابل پرودرگار خالیست...
برای همین پریشان و ناراحت شده بودی.
اما حالا چه؟
بعد از گذشت چهل و اندی سال خدمت و ۳۷ سال رهبری بر این مملکتِ اسلامی،
با رَه توشه ای بسیار سنگین تر از قبل،
به سوی خالقت پر کشیدی...
حال دیگر راضی هستی؟
آن لحظه ای شهد شیرین شهادت را میچشیدی، دیگر احساس ناراحتی نداشتی؟
آقا جان! خوشا به سعادتَت
همان چیزی که را که با ما توصیه میکردی از خداوند بخواهیم، نصیب خودت شد
۸۰ ۹۰ سال طول عمر در راه خدا و اسلام همراه با عزت و ختمِ به شهادت!
تَبَسُم
280
یادمه بچگی که بودم قرار بود بشینم برا شما نامه بنویسم و مامانم یجوری به دست یه کسی برسونه که بدن به شما
تمام دغدغم این بود که چی بنویسم
چجوری بنویسم
دلم میخواست یجور خاص بنویسم
حرفایی بزنم که با بقیه فرق داشته باشه
تا تو ذهن شما بشینه
منو یادتون نره
دوست داشتم به چشمتون بیام،
امّا نشد.
گذشت و بزرگتر شدم
علاقه ای به درس خوندن نداشتم
اما دیگه ذوق دانشجو شدن بود و دیدار رهبریش...
هیچ چیزی هم از شرایطش نمیدونستما،
که کی میتونه بره کی نمیتونه بره
ولی بازم امید اینکه میتونم بیامو از دست نمیدادم :)
و حالا تا ۵ روز دیگه میلیون ها آدم قراره از سراسر کشور بیان پیش شما
برای دیدار رهبری؟
نه؛متاسفم..
برای مراسم تشییع
تشییع شما؟
مراسمی که هنوز هیچکدوم ما تو قلبمون باورش نکردیم و نتونستیم باهاش کنار بیایم
تَبَسُم
280
Repost from N/a
کشور دوست جایی بود برای رفع دلتنگی، نه برای رفع غضب و حرص.
اما عده ای نابخردانه و مثلا از سر دلسوزی چشم دیدن آن را نداشتند که مردم کنج خیابانی پناه بگیرند و برای آقایشان عزاداری کنند. عده ای نمیدانستند هر مکانی حرمتی دارد و حرمت آقای ما از دعواهای سیاسی و بچگانه خیلی بیشتر است.
آن موقعی که هتک حرمت کردید آقا داشت شما را خوب نگاه میکرد.
حداقل احترام نگاه های آقا را نگه میداشتید.
حالا دیگر رواق کشور دوست نیست، صندلی آقا جمع شد، عکس زهرا کوچولو را برداشتند، آن موکت های زیبای سفید و آبی بیت نیست شد و آن عکس قدی بلند که آقا از دور برای مان دست تکان میداد هم...
دلتنگیمان را کجا علاج کنیم نمیدانم
فقط میدانم علی هم هرچه غم و غصه داشت از خوارجی که از سر دلسوزی فریاد میزدند، داشت.
280
دیدید تو مهمونیا وقتی بچه ها حالشون خوبه و بهشون خوش میگذره،همش استرس اینو دارن کِی برمیگردن؟
بچه هی میگه مامان کِی میریم خونه؟
میشه نریم خونه؟
میشه بیشتر بمونیم؟
این روزای آخر دهه،منم دقیقا حال اون بچهرو دارم...
به همین زودی دلتنگ شدم
به سرعت چشم برهم زدنی عاشورا رسید و تموم شد و به شام غریبان رسیدیم
واویلتا از این پایانی که تازه شروع مصبیت هاست!
تَبَسُم
