es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

Blue tears ;)

Blue tears ;)

Ir al canal en Telegram

به دنیای سایه خوش اومدین:)

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
250
Suscriptores
-224 horas
-67 días
-2330 días
Archivo de publicaciones
و من تا لحظه پایان وفادار تو میمانم همانند قو

او پسری بود که کودکی سخت و دردناکی را تجربه کرده بود ، آن درد ها را آنقدر درون خودش نگه داشته بود و بار سنگینی آنها را تنهایی به دوش کشیده بود که آنها تبدیل به تاریکی بزرگی درون قلب او شده بودند. هرچه پسر بزرگتر میشد آن تاریکی هم بزرگتر و ترسناک تر میشد و بیشتر پسر را در خودش غرق میکرد. هرشب آن خاطرات تلخ را در ذهنش مرور میکرد و قلبش بیشتر از شب های قبل درد میگرفت و این درد ها باعث بی حس شدن قلب مهربان و روح بی جان آن پسر شده بود ؛ شب ها را با بغض گلویش و اشک های درونش به پایان میرساند و تمام روز را میخندید خوشحال بود و وانمود میکرد هیچ دردی ندارد :) هیچ رنگی در زندگیه او وجود نداشت ، فقط تاریکی مطلق بود... او فکر میکرد بی‌احساس شده‌‌ است و آدم خوبی نیست اما اینطور نبود... روزی دختری وارد زندگیه او شد دختری که با نگاهی روشن که مانند چراغی در تاریکی میدرخشید و صدایی آرام که گوش ها را نوازش میکرد... او به مرور زمان زخم های عمیق پسر را دید که حتی نزدیک ترین افراد زندگیه پسر آنها را ندیده بودند. پسر میترسید دختر به خاطر زخم ها و تاریکی های درون پسر ، او را رها کند ؛ با اینکه دختر آمده بود در زندگیه او که بماند:) پسر خیلی دختر را رنجاند و بارها دل او را بدون اینکه بداند شکست اما با این وجود دختر عاشق او شد و تصمیم گرفت هرچه که شد و هر اتفاقی رخ داد تا اخرین نفس کنار پسر بماند دختر بدون اینکه از تاریکی های پسر بترسد کنار اوماند و به ان عشق ورزید ، عشقی پاک و صادقانه که از دل مهربان او میامد دختر موفق شد قلب مهربان و زخمیه پسر را لمس و ترمیم کند... اما چه حیف که پسر طوری بی احساس شده بود که هیچ حسی به دختر نداشت....

یکماه پیش هموطنامون رفتن که برای یه زندگیه عادی برای آیندشون برای شرمندگیه پدران کشور برای آزادی برای امنیت و برای هر چیز دیگه ای که حق یه شهروند عادیه بجنگن و دیگه برنگشتن:) روحتون شاد #جاویدنامان:)

او شمشیری برای حفاظت از پرنسس داشت اما تاجی برای نگه داشتن او نداشت:) حکایت خیلی هاست...

نظرتون؟

- التیام نیافته

نامه ای به او : نمیدانم کی هستی و قرار هم نیست بدانم ولی اونی که کنار توست روزی نیمی از جان من بوده *مراقبش باش اورا ناراحت نکن اذیتش نکن نگرانش نکن *مراقبش باش او را در تاریکیش تنها نزار زیاد رهایش کردن تو رهایش نکن بهش عشق بورز و بهش محبت کن هرچند به اندازه من نمیتوانی ولی خوب چه میشه کرد؟ کاری از دستم بر نمیاید تلاشم را کردم نشد... اکنون تو از پرنده کوچک من که آشیانه‌اش را ترک کرده است مراقبت کن...

I'm afraid of losing you🥲

1:42:)

و شبی در افکارم غرق خواهم شد...

بیاین صحبت کنین آشنا شیمممم

I Love you Victor but you're not mine:) - Victoria

آن شب که واقعیت را به زبان آورد فریادی از سکوت تمام مرا فرا گرفت... واقعیت را میدانستم ، میدانستم که او مرا هرگز دوست نخواهد داشت اما امید داشتم آن را از خودش هرگز نمیشنوم :)

وَ او عِشق را هَمانَند نوری دَر عُمق تاریکیِ قَلبَم روشَن کرد...

سکوت را ترجیح میدهم زیرا نمیدانم از کدام درد بگویم:)

سکوتی به بلندیه فریاد...