es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

Nina

Nina

Ir al canal en Telegram

@NinaYevsky2

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
687
Suscriptores
-124 horas
+47 días
+2230 días
Archivo de publicaciones
Nina
687

Nina
687
‎⁨رسوایی_بی‌سابقه_مذهبی‌ها_در_حرم_امام_رضا_و_رقص_عجیب_ایران_در_شب‌های⁩.mp317.58 MB

Nina
687

Nina
687

Nina
687

Nina
687

Nina
687
🔴 شاید بتوان گفت این متن یکی از بهترین یادداشت هایی است که در چند سال اخیر در فضای مجازی منتشر شده است. *جامعه ایرانی نیازمند آشنایی و پذیرش چنین دیدگاهی است.* *از چه کسی باید تقدیر کرد؟* می‌گویند ارزش یک کاپیتان را وقتی می‌شود فهمید که کشتی گرفتار حادثه شود. اما یک سؤال مهم وجود دارد: اگر یک کاپیتان اصلاً اجازه ندهد کشتی گرفتار حادثه شود، چه؟* فرض کنید دو کشتی، با فاصله چند ساعت، از یک بندر حرکت می‌کنند. هر دو یک مقصد دارند و هر دو باید از مسیری عبور کنند که در بخشی از آن، صخره‌ای خطرناک در زیر آب پنهان شده است. کشتی اول به کاپیتانی سپرده شده که سال‌ها تجربه دارد؛ مردی شجاع، جسور و محبوب خدمه. کشتی آرام پیش می‌رود تا اینکه ناگهان صدایی مهیب کشتی را می‌لرزاند. چند ثانیه بعد، همه می‌فهمند چه اتفاقی افتاده است: کشتی به صخره برخورد کرده است. آب با سرعت وارد کشتی می‌شود. مسافران هراسان‌اند. بچه‌ها گریه می‌کنند و خدمه سراسیمه‌اند. اما کاپیتان نمی‌ترسد. با صدای بلند دستور می‌دهد: «همه آرام باشند. قایق‌های نجات را آماده کنید.» خودش به میان مسافران می‌رود. یکی را آرام می‌کند، دیگری را به سمت قایق نجات هدایت می‌کند و تا آخرین لحظه کنار خدمه می‌ماند. سرانجام همه نجات پیدا می‌کنند. کاپیتان هم، طبق سنت، آخرین نفری است که کشتی را ترک می‌کند. صبح روز بعد، داستان در بندر می‌پیچد. مردم برای استقبال می‌آیند، خبرنگارها صف می‌کشند و عکس کاپیتان روی صفحه اول روزنامه‌ها می‌رود: «قهرمانی که جان صدها نفر را نجات داد.» برای او مراسم تقدیر برگزار می‌کنند. لوح تقدیر می‌دهند و از او در رادیو و تلویزیون دعوت می‌کنند. کاپیتان درباره آن شب حرف می‌زند: «در آن لحظه فقط به یک چیز فکر می‌کردم؛ نجات جان مسافران.» مردم تحت تأثیر قرار می‌گیرند. چند ماه بعد، از او برای سخنرانی دعوت می‌کنند. موضوع سخنرانی؟ «چگونه در سخت‌ترین شرایط، رهبر بمانیم؟» کاپیتان معروف می‌شود. دوره‌های آموزشی برگزار می‌کند، کتاب می‌نویسد و داستان شجاعتش را برای مدیران و رهبران تعریف می‌کند. اما حالا برگردیم به کشتی دوم. کاپیتان دوم هم همان مسیر را طی می‌کند. او هم در همان شب به همان منطقه می‌رسد. چند کیلومتر قبل از صخره، افسر کشتی چیزی را روی صفحه ناوبری می‌بیند. کاپیتان نقشه را نگاه می‌کند. چند لحظه سکوت می‌کند و بعد فقط می‌گوید: «دو درجه مسیر را تغییر بده.» افسر می‌پرسد: «دلیلش چیست؟» کاپیتان جواب می‌دهد: «صخره.» کشتی مسیرش را کمی تغییر می‌دهد. چند دقیقه بعد، از کنار صخره عبور می‌کند. هیچ اتفاقی نمی‌افتد. نه کسی می‌ترسد، نه کسی زخمی می‌شود، نه قایق نجاتی به آب انداخته می‌شود و نه کشتی آسیب می‌بیند. صبح، کشتی سالم به مقصد می‌رسد. مسافران پیاده می‌شوند، خداحافظی می‌کنند و هرکدام دنبال زندگی خودشان می‌روند. و کاپیتان؟ او هم به اتاقش برمی‌گردد. هیچ‌کس برایش جشن نمی‌گیرد. کسی به تلویزیون دعوتش نمی‌کند. هیچ روزنامه‌ای درباره‌اش نمی‌نویسد و هیچ‌کس برایش کف نمی‌زند. حتی مسافران نمی‌دانند که چند ساعت قبل، اگر او فقط کمی دیرتر متوجه می‌شد، ممکن بود همان کشتی به یک فاجعه تبدیل شود. و اینجاست که داستان عجیب می‌شود: کاپیتان اول در مدیریت بحران دیده شد؛ کاپیتان دوم در پیشگیری از بحران دیده نشد. این فقط داستان دو کاپیتان نیست. در سازمان‌ها هم همین اتفاق می‌افتد. مدیری که بحران بزرگی را جمع می‌کند، قهرمان می‌شود؛ اما مدیری که با یک تصمیم درست اجازه نمی‌دهد بحران شکل بگیرد، شاید هیچ‌وقت دیده نشود. کارمندی که اشتباه بزرگی را در آخرین لحظه اصلاح می‌کند، تحسین می‌شود؛ اما کسی که از ابتدا جلوی آن اشتباه را گرفته، معمولاً دیده نمی‌شود. ما برای نجات‌یافتن جشن می‌گیریم؛ برای غرق‌نشدن نه. شاید به همین دلیل، بعضی از ارزشمندترین موفقیت‌های زندگی و مدیریت، قابل مشاهده نیستند. چون موفقیتشان در چیزی است که اتفاق نیفتاده است. و شاید یکی از سخت‌ترین کارهای یک مدیر همین باشد: کاری کند که همه‌چیز خوب پیش برود؛ آن‌قدر خوب که هیچ‌کس نفهمد چه فاجعه‌ای می‌توانست اتفاق بیفتد. @NinaYevsky2

Nina
687

Nina
687
photo content

Nina
687

Nina
687
نظریه خوک چیست؟ نظریه خوک به طور خلاصه این است: حاکمی ستمگر دستور داد شهروندی را بدون هیچ دلیلی بازداشت و در سلولی انفرادی به مساحت بسیار کوچکی زندانی کنند. شهروند عصبانی شد و مدام در سلول قدم می زد و درب را با لگد می‌کوبید و فریاد می‌زد: «من بی‌گناهم، چرا مرا بازداشت و زندانی کرده‌اید؟!» و چون جسارت کرد و بلند فریاد میزد ومی گفت: «من بی‌گناهم» و سر و صدا می کرد، مدتی بعددستور دادند او را به سلولی به مساحت کوچکتری منتقل کنند. او دوباره شروع به فریاد زدن کرد... اینبار فریادها یش تغییر کرده بود این بار نگفت «من بی‌گناهم»؛ بلکه گفت: «ظلم است که مرا در سلولی کوچک زندانی کنید که حتی نمی توانم دراز بکشم . فریادهای  دوباره‌ی شهروند، زندانبانش را آزار داد. پس از مدتی زندانبان دستور داد 9 زندانی دیگر را هم به همان سلول منتقل کنند. شرایط بسیار بد بود  ، حالا دیگر حتی قادر نبودند ، روی زمین بنشینند. و چون شرایط برای زندانیان غیرقابل تحمل شده بود، آن ده نفر زندانی مجددا با سرو صدا و فریاد  البته کمی آرامتر  ، اعتراض خودشان  را ابراز کردند. و می گفتند: «این شرایط غیرقابل قبول است! ،ده نفر در یک سلول بسیار کوچک ، عادلانه نیست. چطور ده نفر را در چنین سلول جای داده‌اید؟ این‌طوری خفه می‌شویم و می‌میریم. لطفاً فکری به حال ما کنید حداقل نیمی از ما را به سلول دیگری منتقل کنید.» اما زندانبان که از سر و صدایشان بسیار عصبانی شده بود، دستور داد تا یک خوک را به سلول آنها بیندازند و بگذارند بین‌شان زندگی کند! آن بیچاره‌ها دیوانه‌وار فریاد زدند و گفتند: «چطور با این حیوان کثیف در یک سلول زندگی کنیم؟ ظاهرش مشمئزکننده است و بوی فضولاتش که همه جا را پر کرده، دارد ما را می‌کشد. لطفاً فقط همین خوک را از سلول ما بیرون ببرید.» پس  از مدتی حاکم به زندانبان دستور داد خوک را بیرون بیاورند و سلول را برای آنها تمیز کنند.. حالا دیگر از زندانیان نه فریادی ، نه سروصدایی و نه اعتراضی شنیده نمی شد. چند روز بعد، حاکم به دیدن آنها رفت و از حالشان پرسید. آنها گفتند: «الحمدلله، همه‌ی مشکلاتمان حل شده!» این‌گونه بود که مسئله‌ی اصلی، ، فقط به درخواست بیرون بردن خوک از زندان تقلیل یافت و مسئله‌ی مساحت سلول فراموش شد، و مسئله‌ی قبل از آن، و مسئله‌ی قبل از آن، و مسئله‌ی قبل از آن... تا این‌که حتی مسئله اصلی  و مهم و اولیه، یعنی : «زندانی شدن بی‌گناه آن شهروندان » کاملا فراموش شده بود دیگر هیچ‌کس آن‌را به خاطر نیاورد. حتی  من و شما، خواننده این مطلب *و این خلاصه «نظریه‌ی خوک» است.* این است واقعیت ماجرای سخت و تلخ ما . *آنها مشکلات جدیدی خلق می‌کنند تا ما مشکلات اصلی‌مان را فراموش کنیم.* سپس با مهارت کامل، نظریه خوک و حواس‌پرتی را به کار می‌گیرند..!!! و ما را از فریادهای اصلی و خواسته های بر حق ما را دور می کنند. @NinaYevsky2

Nina
687

Nina
687
photo content

Nina
687
photo content

Nina
687

Nina
687

Nina
687
photo content

Nina
687

Nina
687
photo content

Nina
687