Leila.Psychotherapist
Ir al canal en Telegram
لیلا ثابت رواندرمانگر،مشاور تخصصی رابطهعاطفی،زوج، خانواده،رفتارباکودک،رشد و توسعه فردی پروانه اشتغال تخصصی عضو انجمن روانشناسی ایران و آمریکا آشنایی بیشتر با من : https://ghahremanedaroon.ir/consultant/3 ارتباط با من : @Leila7560
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
2 731
Suscriptores
-224 horas
-307 días
-15330 días
Archivo de publicaciones
افسردگی فقط یک احساس نیست؛
یک تجربهٔ تمامبدنی است.
بسیاری از ما افسردگی را فقط با غمگینی میشناسیم، در حالی که گاهی افسردگی خودش را نه با اشک، بلکه با خستگی، بیخوابی، دردهای گوارشی، فراموشی، کاهش میل جنسی یا حتی بیحسی عاطفی نشان میدهد.
بدن و ذهن از هم جدا نیستند.
وقتی روان برای مدت طولانی زیر فشار قرار میگیرد، بدن نیز به زبان خودش شروع به حرف زدن میکند.
شاید مدتی است که انرژی انجام کارهای ساده را ندارید.
شاید از چیزهایی که قبلاً دوست داشتید لذت نمیبرید.
شاید مدام احساس خستگی میکنید، حتی وقتی استراحت کردهاید.
اینها همیشه نشانهٔ تنبلی، ضعف اراده یا بیانگیزگی نیستند.
گاهی بدن در حال حمل باری است که مدتهاست فرصت زمین گذاشتنش را پیدا نکرده.
اگر این نشانهها را در خودتان میبینید، با خودتان مهربانتر باشید و از راهکارهای کوچک شروع کنید:
▫️هر روز حداقل ۱۰ تا ۱۵ دقیقه در معرض نور طبیعی قرار بگیرید.
▫️حتی اگر انگیزه ندارید، کمی حرکت کنید؛ یک پیادهروی کوتاه کافی است.
▫️ساعت خواب و بیداری خود را تا حد امکان منظم نگه دارید.
▫️به جای جنگیدن با احساسات، آنها را نامگذاری کنید: «الان غمگینم»، «الان خستهام»، «الان ناامیدم».
▫️ارتباط با یک دوست امن یا فرد مورد اعتماد را قطع نکنید.
▫️از خودتان انتظار نداشته باشید مثل روزهای عادی عمل کنید.
▫️اگر علائم شدید یا طولانیمدت هستند، از کمک حرفهای استفاده کنید.
یادتان باشد:
افسردگی فقط در ذهن اتفاق نمیافتد؛
در سلولهای بدن، در خواب، در اشتها، در انرژی و حتی در نحوهٔ نفس کشیدن ما نیز ردپایش دیده میشود.
گاهی اولین قدم درمان این است که به جای سرزنش کردن خودمان، بفهمیم بدنمان دارد چه چیزی را فریاد میزند که سالها شنیده نشده است.
@LeilaPsychotherapist
برای ساختن فرزندان باید نخست خویش را
بسازی. در غیر این صورت، فـرزندان را برای
نیازهای حیوانی، فــرار از تنهایی یا پر کردن
چالههای وجــودت پدید آوردهای. وظیفه تو
به عنوان یک والد، تنها ساختن خـودی دیگر
نیست، بلکه چیزی برتر است. چیـزی همانند
آفریدن یک آفریننده.
#اروین_یالوم
@LeilaPsychotherapist
اگر در خانهای بزرگ شده باشیم که نیازهامون نادیده گرفته شده و یا با پرخاشگری مواجه شده باشیم ، منطقیه که در بزرگسالی مراقبت از خودمون ، غیرطبیعی و یا حتی بیمعنی باشه.
وقتی هیچ کس به ما یاد نداده که مهم هستیم ، این باور در ما شکل میگیره که اهمیتی نداریم و شکلگیری این باور به صورتیه که ماحتی متوجهاش هم نمیشیم.
شاید تا زمانی که سرگیجه نداریم ، غذا خوردن را فراموش کنیم ، یا استفاده از حمام را به دلیل اینکه احساس فوریت نمیکنیم به تعویق میاندازیم. شاید مسواک زدن، دوش گرفتن یا تمیز کردن محیط زندگیمان برامونخسته کننده باشه .
این موارد از تنبلی نیست ، بلکه حالت بقا است. مغز ما مدتها پیش یاد گرفته که از نیازهاش جدا بشه .
شفا به این ترتیب نیست که خودمونُ مجبور کنیم که «فقط آن را انجام بده».
التیام با توجه کردن به خودمون شروع می شود ؛ بدون قضاوت خود و با تمرین شفقت به خود.
"امروز غذا نخوردم. من سزاوار غذا هستم."
"احساس می کنم در خودم فرو رفتم . یک کار کوچک که می توانم برای حال بهتر خودم انجام بدم چیه؟"
اولش مراقبت از خودمونُ با کاری که قبلاً انجام میدادیم ، مرتبط کنیم ، مثلاً نوشیدن آب هنگام چک کردن تلفنمان.
و اینکه این ایده را کنار بگذاریم که قبل از شروع به مراقبت از خودمان باید احساس کنیم که لیاقتشُ داریم .
ما سزاوار مراقبت هستیم فقط به این دلیل که وجود داریم و همین بس است.
@LeilaPsychotherapist
قرار نیست کسی نجاتم دهد، خودم باید خودم را نجات دهم.
حتی باید خودم را از دست خودم نجات بدهم و خودم را وادارم که گامهای کوچکی به جلو بردارم، همهی روز، هر روز و حتی وقتی حسوحالش را ندارم.
@LeilaPsychotherapist
یکی از عجیب ترین تناقضهای رابطه اینه:
هر چقدر بیشتر بگی:
بهم توجه کن...
بیشتر دوستم داشته باش...
بیشتر بهم پیام بده
ممکنه کمتر همون چیزها رو دریافت کنی.
اما چرا اینطوری میشه؟
پژوهشها برای این اتفاق یه توضیح جالب دارن.
سال ۱۹۶۶ روانشناس آمریکایی «جک برهم» به نظریه مطرح کرد که هنوز هم یکی از مهم ترین نظریه های روان شناسی اجتماعیه.
اون گفت:
وقتی آدمها احساس کنن آزادی انتخابشون داره محدود میشه معمولاً مقاومت میکنن.
حتی اگر در حالت عادی قصد انجام همون کار رو داشته باشن.
بعد از اون دهها پژوهش این ایده رو بررسی کردن.
نتیجه تقریباً یکی بود.
هر چقدر آدمها بیشتر احساس فشار یا اجبار کنن احتمال مخالفت یا فاصله گرفتن بیشتر میشه.
برای همینه که وقتی مدام میگی:
چرا پیام نمیدی؟
چرا مثل قبل نیستی؟
اگه دوستم داری ثابت کن...
ممکنه طرف تعاملت به جای نزدیک تر شدن ، احساس خفگی کنه.
این به این معنی نیست که نمیخواد محبت یا توجه داشته باشه ،
مساله اینه که احساس میکنه داره مجبور میشه.
و مغز، اجبار رو دوست نداره.
مثلا فرض کن دلت میخواد طرف تعاملت خودش با شوق بهت پیام بده ،
اما تو هر روز میگی:
چرا پیام ندادی؟
یعنی انقدر سخته به پیام بدی؟
اگه دوستم داشتی خودت یادم میکردی.
ممکنه کم کم پیام دادن برای اون آدم از روی علاقه نباشه...
از روی فشار بشه و همین میلش رو کمتر میکنه.
توی رابطه هم همین اتفاق میفته.
اصرار برای گرفتن محبت، معمولاً محبت تولید نمیکنه. بیشتر احساس فشار تولید میکنه.
پس راهکار چیه؟
به جای اینکه مدام محبت رو مطالبه کنی...
نیازت رو شفاف و بدون سرزنش بیان کن
مثلا به جای
هیچ وقت به من توجه نمیکنی.
بگو
وقتی چند روز ازت خبر ندارم احساس دلتنگی میکنم و دوست دارم بیشتر در ارتباط باشیم.
یک نکته مهم:
اگر برای گرفتن حداقل توجه ، احترام یا محبت، مدام مجبور به اصرار شدی...
شاید مسئله فقط روش درخواست کردن نباشه شاید اون رابطه ظرفیت برآورده کردن نیازهای تو رو نداره
و اینو یادت نره
محبت واقعی با اصرار به وجود نمیاد
آدمها زمانی بیشتر به رابطه نزدیک میشن که احساس کنن انتخاب کردن نه اینکه مجبور شدن.
@LeilaPsychotherapist
پست اسلایدی امروز در پیج اینستاگرام من ، ...
به زبان ساده یه آسیب روانی دوران کودکی و تاثیراتش در تعاملات و رابطههای ما در بزرگسالی رو توضیح دادم ، ببینیدش ، کپشن رو هم مطالعه بفرمائید و اگر سوالی هم داشتید مطرح بفرمائید لطفا،...
اینم لینکش:
https://www.instagram.com/p/DaragEPjDka/?igsh=N2ZkaDh4NmpjeWdu
احساس گیر افتادن، یکی از رایجترین دلایلی است که افراد را به سمت درمان، کوچینگ و کتابهای خودیاری میکشاند.
اما اغلب درباره علت آن اشتباه میکنیم.
معمولاً تصور میکنیم مشکل از کمبود انگیزه است؛ در حالی که بسیاری از اوقات مسئله به سیستم عصبی و نحوه عملکرد مغز مربوط میشود.
در سال ۱۹۶۷، مارتین سلیگمن در پژوهشهای خود در دانشگاه پنسیلوانیا به یافتهای رسید که نگاه روانشناسی به انفعال و تسلیم شدن را تغییر داد.
او مشاهده کرد سگهایی که برای مدتی در معرض استرسهای غیرقابلکنترل قرار گرفته بودند، بعداً حتی زمانی که راه فرار برایشان باز بود نیز تلاشی برای نجات خود نمیکردند.
آنها فقط دراز میکشیدند و منتظر میماندند.
سلیگمن این پدیده را «درماندگی آموختهشده» نامید.
سالها بعد، همین الگو در انسانها نیز مشاهده شد.
یکی از شرکتکنندگان در پژوهشهای او میگفت میدانست که برای یک شغل بهتر کاملاً واجد شرایط است. میدانست که میتواند درخواست بدهد. اما هر بار که فرم استخدام را باز میکرد، دوباره آن را میبست.
فرصت وجود داشت؛ اما سیستم عصبی او دیگر باور نداشت که تلاش به نتیجهای متفاوت منجر خواهد شد.
امروزه میدانیم درماندگی آموختهشده تنها یک احساس نیست؛ بلکه با تغییرات واقعی در مغز همراه است.
بخشی از مغز که مسئول انتظار پاداش و انگیزه است، وقتی بارها تجربه کند که تلاشها به نتیجه نمیرسند، فعالیت خود را کاهش میدهد.
بخشی که برای برنامهریزی، تصمیمگیری و حرکت به سمت اهداف ضروری است نیز کمفعالتر میشود.
به همین دلیل است که گاهی انسان نمیتواند قدم بعدی را بردارد؛ نه به این خاطر که نمیخواهد، بلکه چون سیستم عصبی او یاد گرفته که تلاش کردن فایدهای ندارد.
در چنین شرایطی، مقاومت کردن یا متهم کردن خود به تنبلی کمکی نمیکند.
زیرا مسئله کمبود اراده نیست.
بدن و مغز در حال اجرای الگویی هستند که در گذشته برای بقا آموختهاند.
وقتی بارها تلاش کردهای و دیدهای که دیده نشدهای...
وقتی بارها حرف زدهای و شنیده نشدهای...
وقتی بارها خواستهای و پاسخی نگرفتهای...
ممکن است بخشی از وجودت به این نتیجه رسیده باشد که «تلاش کردن بیفایده است.»
اما خبر خوب این است که همانطور که این الگو آموخته شده، میتواند دوباره بازآموزی شود.
سیستم عصبی بیش از آنکه به نصیحت نیاز داشته باشد، به تجربههای جدید نیاز دارد.
به تجربههایی که به او نشان دهند این بار شرایط متفاوت است. این بار صدای تو شنیده میشود. این بار حرکت تو میتواند تغییری ایجاد کند.
شاید آن احساسی که نامش را تنبلی گذاشتهای، در واقع خستگیِ یک سیستم عصبی باشد که مدتها در حال جنگیدن بوده است.
و شاید مسیر رهایی، نه از سرزنش خود، بلکه از درک عمیقتر خود آغاز شود.
@LeilaPsychotherapist
با هیچکس نباید بیش از اندازه گذشت یا محبت داشت! همانطور که دوستانمان را نه به علت رد کردن تقاضای قرضی که از ما خواستهاند، بلکه به علت اینکه به آنان قرض دادهایم از دست میدهیم، هیچکس را به علت رفتار غرورآمیز و بیاعتنایی اندک از دست نمیدهیم، بلکه به این علت از دست میدهیم که رفتاری بیش از اندازه دوستانه و فروتنانه از ما دیده است.
#آرتور_شوپنهاور
@LeilaPsychotherapist
هيچگاه انسان سالم، دیگری را شکنجه نمیکند. این انسان آزار دیده است که آزار میرساند.
زخم خوردهها علاقه عجیبی به زخم زدن به دیگران دارند، آنها که از عزت نفس پایینی برخوردارند میل عجیبی به تحقیر کردن و گرفتن اعتماد به نفس و عزت نفس دیگران دارند.
تو هیچ گاه کنار آنها بزرگ نمیشوی، فقط تحقیر میشوی؛ چون، یک فرد ناسالم، هرچیز در اطرافش را بیمار میکند.
#کارل_گوستاو_یونگ
@LeilaPsychotherapist
چرا تغییر کردن اینقدر سخت است؟
بسیاری از ما تصور میکنیم اگر چیزی برایمان مفید باشد، باید بتوانیم بهراحتی آن را انتخاب کنیم.
اگر رابطهای ناسالم است، از آن خارج شویم.
اگر عادتی به ما آسیب میزند، آن را کنار بگذاریم.
اگر میدانیم چه چیزی برای رشد ما لازم است، فقط کافی است تصمیم بگیریم و انجامش دهیم.
اما مغز داستان متفاوتی دارد.
از نگاه سیستم عصبی، مهمترین اولویت «رشد» نیست؛ مهمترین اولویت «بقا» است.
و مغز، بقا را بیشتر در چیزی جستجو میکند که برایش آشنا، قابل پیشبینی و شناختهشده باشد.
به همین دلیل گاهی حتی رنجی که سالها با آن زندگی کردهایم، برای مغز امنتر از تغییری است که هنوز تجربه نکردهایم.
🔹 وقتی شروع میکنی متفاوت فکر کنی...
🔹 وقتی مرزهای تازهای در روابطت میگذاری...
🔹 وقتی دیگر نمیخواهی نقش قدیمی خودت را بازی کنی...
🔹 وقتی به جای واکنشهای همیشگی، انتخابهای آگاهانهتری انجام میدهی...
ممکن است ناگهان احساس اضطراب، تردید، خستگی یا حتی میل به عقبنشینی را تجربه کنی.
این به این معنا نیست که مسیرت اشتباه است.
اغلب به این معناست که مغز وارد قلمرویی شده که هنوز برایش آشنا نیست.
در نوروساینس مفهومی وجود دارد که نشان میدهد مغز دائماً در حال پیشبینی آینده است.
مغز بر اساس تجربههای گذشته، تصویری از «تو» میسازد؛ اینکه چه کسی هستی، چطور رفتار میکنی و معمولاً چه انتخابهایی انجام میدهی.
هر زمان که رفتاری متفاوت از این الگوی آشنا انجام دهی، مغز نوعی «خطای پیشبینی» را تجربه میکند.
و درست در همین نقطه است که زنگ هشدارهای درونی به صدا درمیآید.
برای همین است که رشد، همیشه در ابتدا احساس خوبی ندارد.
گاهی رشد شبیه ترس است. گاهی شبیه سردرگمی است.
گاهی شبیه خستگی است.
و گاهی حتی شبیه از دست دادن بخشی از خود.
اما حقیقت این است که در بسیاری از مواقع، آنچه در حال از دست دادنش هستی «خود واقعی تو» نیست؛ بلکه نسخهای از توست که برای بقا ساخته شده بود.
نسخهای که زمانی لازم بود. اما شاید دیگر برای ادامه مسیر کافی نباشد.
نکته مهم دیگر این است که وقتی تو تغییر میکنی، فقط خودت نیستی که تحت تأثیر قرار میگیری.
روابطت هم تغییر میکنند.
بعضی آدمها به نسخه قدیمی تو عادت کردهاند.
به کسی که همیشه کوتاه میآمد.
همیشه مراقب دیگران بود.
همیشه نقش نجاتدهنده را بازی میکرد.
همیشه خودش را در اولویت آخر قرار میداد.
وقتی این الگوها تغییر میکنند، ممکن است دیگران مقاومت کنند، ناراحت شوند یا حتی فاصله بگیرند.
این همیشه نشانه اشتباه بودن رشد تو نیست.
گاهی فقط نشانه این است که کل سیستم رابطه در حال بازتنظیم شدن است.
و شاید مهمترین چیزی که باید به یاد داشته باشیم این باشد:
تغییر یک تصمیم لحظهای نیست؛ یک فرایند عصبی است.
مغز در یک شب بازسازی نمیشود.
مسیرهای عصبی جدید با تکرار، تمرین، استمرار و زمان شکل میگیرند.
به همین دلیل اگر بعضی روزها احساس کردی خسته شدهای، اگر دلت برای نسخه قدیمی خودت تنگ شد، اگر میان راه دچار تردید شدی، این را به حساب شکست نگذار.
گاهی آن آشفتگیای که تجربه میکنی، بخشی از فرایند بازسازی است.
گاهی آنچه شبیه فروپاشی به نظر میرسد، در واقع مقدمه تولد یک نسخه تازه از توست.
یادت باشد:
مغز تو سالها صرف ساختن الگوهای فعلی کرده است. پس طبیعی است که در برابر تغییر مقاومت کند.
اما هر بار که با آگاهی، مسیر تازهای را انتخاب میکنی، در حال ساختن شبکههای عصبی جدیدی هستی که روزی برای مغزت به همان اندازه آشنا و طبیعی خواهند شد.
و شاید رشد، دقیقاً همین باشد:
بارها انتخاب کردنِ مسیر جدید، حتی وقتی هنوز احساس راحتی نمیکنی.
@LeilaPsychotherapist
عدالت آن است که برای هر اشتباه فقط یک بار مجازات شویم. ولی ما بابت هر اشتباه خودمان را هزاران بار مجازات میکنیم. انسان حافظهای قوی دارد. بارها اشتباه خود را یادآوری میکنیم. بارها خود را محاکمه میکنیم. بارها خود را مقصر میدانیم و بارها خود را مجازات میکنیم.
تا به حال چند بار اطرافیانمان را بابت یک اشتباه مجازات کردهایم؟ هربار آن را به خاطر میآوریم و دیگران را مجبور میکنیم بابت یک اشتباه بارها و بارها تاوان پس دهند.
#چهار_میثاق
#دون_میگوئل_روئیز
@LeilaPsychotherapist
وقتی که احساس تنهایی میکنید و به تنگ آمدهاید، احتمال آن که انتخابهای ضعیفتری بکنید بالا میرود.
استیصال برای دوست داشتن آدم را به کجا که نمیکشاند با شکم خالی به خرید نروید چون هر غذای ناسالمی را انتخاب خواهید کرد.
@LeilaPsychotherapist
درک بسیاری از ما از عشق متأثر از روابط و تجربههای گذشته ماست.
بیشتر ما ناخودآگاه میخواهیم دیگران دوست داشتنشان را به همان شکلی به ما نشان دهند که از کودکی به آن عادت کردهایم.
در واقع تروماها و ناملایمات گذشته و کارهایی که مجبور بودهایم برای کسب امنیت و احساس ارزشمندی و دوست داشته شدن انجام دهیم ، باورهای نادرستی درباره عشق در ما شکل دادهاند و ما به غلط برخی رفتارها را مظهر عشق و علاقه میپنداریم .
وقتی از انتظارات نابجایی که از دیگران داریم، آگاهتر شویم و مسئولیت برآوردن نیازهای عقیم مانده کودکیمان را به عهده بگیریم، میتوانیم آگاهانه و مقتدرانه، رابطه دلخواهمان با دیگران را رقم بزنیم و اجازه ندهیم که تروماهای گذشته ما را وادار به تکرار رفتارهای بیاختیار و مخرب همیشگی کنند.
کسب اقتدار و آگاهی از نقش و اختیارمان در تغییر الگوی روابط سبب میشود با کسانی که با آنها ارتباط نزدیک یا تعامل مداوم داریم ارتباطی حقیقی و بر پایه اعتماد و همدلی بنا کنیم در این حالت راحتتر میتوانیم با قدرت سرشار از انرژی و متحول کننده جهان مادی ارتباط برقرار کنیم .
@LeilaPsychotherapist
آدمی به مرور آرام میگیرد، بزرگ میشود بالغ میشود و پای اشتباهاتش میایستد، آنها را به گردن دیگران نمیاندازد و دنبال مقصر نمیگردد گذشتهاش را قبول میکند، نادیدهاش نمیگیرد و اجازه میدهد هر چیزی که بوده در همان گذشته بماند.
آدمی از یک جایی به بعد می فهمد که از حالا باید آیندهاش را از نو بسازد اما به نوعی دیگر میفهمد
که زندگی یک موهبت است، یک غنیمت است،
یک نعمت است و نباید آن را فدای آدمهای بیمقدار کرد!
اصلا از یک جایی به بعد حال آدم خودش خوب میشود...
#محمود_دولت_آبادی
@LeilaPsychotherapist
پست اسلایدی امروز در پیج اینستاگرام من در مورد بلوغ عاطفیه ، به زبان خیلی ساده نشانههاش رو گفتم ، ببینیدش، کپشن رو هم بخونید و اگر سوالی بود بفرمائید لطفا ، ...
این لینکشه :
https://www.instagram.com/p/Dajo-_sDEWn/?igsh=M3hzYmxkeXQzdTJt
پست اسلایدی امروز در پیج اینستاگرام من در مورد بلوغ عاطفیه ، به زبان خیلی ساده نشانههاش رو گفتم ، ببینیدش، کپشن رو هم بخونید و اگر سوالی بود بفرمائید لطفا ، ...
این لینکشه :
https://www.instagram.com/reel/DMZwpW2I6A6/?igsh=MW4yMmswMnBlc3BsbA==
چرا بعضیها وقتی دیگه رابطه رو نمیخوان به جای اینکه مستقیم بگن یهو سرد میشن؟
کم حرف میشن، ...
بی تفاوت میشن ، ...
کمتر پیام میدن ، ...
تا آخرش این تو باشی که بگی بیا تمومش کنیم...
خیلیها فکر میکنن این رفتار از بیاحساسیه.
اما لزلی بکستری سال ۱۹۸۲ روی بیش از ۲۴۰ دانشجو پژوهشی انجام داد تا ببینه آدمها معمولاً چطور به رابطهها پایان میدن و نتیجهاش جالب بود.
یکی از رایجترین روشها فاصله گرفتن و اجتناب بود؛
یعنی به جای گفت وگوی مستقیم کمکم از رابطه عقب میکشن.
یعنی به جای اینکه بگن
دیگه این رابطه رو نمیخوام ،
شروع میکنن به، ...
کمتر پیام دادن
کمتر محبت کردن.
کمتر وقت گذاشتن.
انگار رابطه رو آروم آروم خاموش میکنن.
بستر به نکته مهم هم پیدا کرد.
هر چقدر گفتن حقیقت سختتر به نظر برسه احتمال اینکه آدمها به جای روبهرو شدن از اجتناب و فاصله گرفتن استفاده کنن بیشتر میشه.
بعضیها حتی ناخودآگاه کاری میکنن که طرف
تعامل خودش رابطه رو تموم کنه.
چرا؟
چون اینطوری احساس گناه کمتری میکنن.
انگار با خودشون میگن
"من که چیزی نگفتم... خودش رفت."
جالبه بدونی این رفتار اسم هم داره،
روانشناسها بهش میگن:
Withdrawal/Avoidance
یعنی به جای حل کردن مسئله ،
از مواجهه باهاش فرار میکنی
این یکی از الگوهای شناخته شده پایان دادن به رابطهست.
اما این روش به مشکل بزرگ داره...
برای کسی که اون طرف رابطه ست، هیچ چیز روشن نیست.
مدام از خودش میپرسه:
من چه اشتباهی کردم؟
چرا یهویی عوض شد؟
و همین ابهام زخم رابطه رو عمیق تر میکنه.
پژوهشهای جدید هم نشون میدن اگرچه بعضی افراد برای فرار از تعارض رابطه رو با فاصله گرفتن تموم میکنن ، اما این روش معمولاً استرس و آسیب بیشتری برای طرف تعامل ایجاد میکنه و پایان رابطه رو مبهم تر.
شجاعت فقط موندن توی رابطه نیست.
گاهی شجاعت یعنی با احترام شفاف و صادقانه بگی:
دیگه نمیخوام ادامه بدم.
بلوغ عاطفی فقط بلد بودن دوست داشتن نیست ، ...
بلد بودن محترمانه خداحافظی کردن هم بخشی از بلوغ عاطفيه.
و گاهی چند دقیقه گفتوگوی صادقانه، از چند هفته سردی و بی تفاوتی آسیب خیلی کمتری به جا میذاره.
@LeilaPsychotherapist
مادرش را از دست داد.
برگههای طلاق را امضا کرد.
شاهد تعدیل نیرو در محل کارش بود؛ تغییری که باعث شد نیمی از اعضای تیمش شغلشان را از دست بدهند.
هجده ماه پر از فقدان، تغییر و فشار.
او زنی ۳۸ ساله و مدیر ارشد یک مجموعه بود.
وقتی دیگران از او میپرسیدند حالش چطور است، میگفت: «دارم از پسش برمیام.»
و تا حدی هم حقیقت را میگفت.
اما چیزی بود که به کسی نمیگفت:
در تمام این مدت حتی یک بار هم گریه نکرده بود.
و این موضوع کمکم برایش عجیب شده بود.
با خودش فکر میکرد:
«انگار باید چیزی درونم بشکند و بیرون بریزد... اما هیچ اتفاقی نمیافتد.»
پژوهشهای مربوط به فیزیولوژی اشکهای هیجانی، نکته مهمی را نشان میدهند که کمتر درباره آن صحبت میشود.
غدد اشکی که مسئول تولید اشک هستند، تحت تأثیر بخشی از سیستم عصبی پاراسمپاتیک قرار دارند؛ همان بخشی که با استراحت، ترمیم، بازیابی و رهاسازی ارتباط دارد.
برای اینکه اشک جاری شود، سیستم عصبی باید به اندازه کافی احساس امنیت کند.
باید از وضعیت هشدار و بقا فاصله بگیرد و اجازه دهد بدن برای لحظهای کنترل را رها کند.
اما وقتی فرد برای مدت طولانی تحت استرس، سوگ، مسئولیتهای سنگین یا فشارهای مداوم زندگی قرار دارد، سیستم عصبی در حالت آمادهباش باقی میماند.
سطح هورمونهای استرس بالا میماند.
بدن همچنان مراقب خطر است.
در چنین شرایطی، فضا و امنیت لازم برای رها شدن اشکها فراهم نمیشود.
نه به این دلیل که فرد غمگین نیست.
نه به این دلیل که سوگ را تجربه نمیکند.
بلکه به این دلیل که بدن هنوز متقاعد نشده که اکنون برای رها کردن امن است.
اشکها گم نشدهاند.
بیاحساس نشدهاند.
سیستم عصبی هنوز به اندازه کافی احساس امنیت نکرده است.
گاهی آدمها سالها خودشان را قضاوت میکنند که چرا نمیتوانند گریه کنند.
فکر میکنند سنگدل شدهاند.
بیاحساس شدهاند.
یا آنقدر قوی هستند که دیگر اشکی برایشان نمانده است.
اما در بسیاری از موارد، مسئله نه بیاحساسی است و نه قدرت.
مسئله این است که بدن هنوز در حال مدیریت بقاست.
و تا زمانی که احساس امنیت نکند، اجازه فرو ریختن آن دیوار محافظ را نمیدهد.
شاید گریه کردن همیشه نشانه غمگینتر بودن نباشد.
گاهی نشانه این است که سیستم عصبی بالاخره به جایی رسیده که برای چند لحظه احساس میکند لازم نیست همه چیز را به تنهایی حمل کند.
شاید سؤال واقعی این نباشد که «چرا گریه نمیکنم؟»
شاید سؤال این باشد:
اگر بدنم واقعاً احساس امنیت، حمایت و در آغوش گرفته شدن میکرد، چه چیزی بالاخره فرصت پیدا میکرد از درونم عبور کند؟
@LeilaPsychotherapist
دنیا پر است از دکترهای بیسواد از دانشگاه رفتههای بیسواد سیاسیون بیسواد.
انسانی که به شناخت خویش نرسیده باشد، بیسواد است. هر چند تمام کتب دنیا را خوانده باشد.
اگر درونت پر از خشم، نفرت، خودخواهی و غرور
نژادپرستی، حسادت و زبالههای دیگر است بدان که هیچگاه چیزی را نیاموختهای بدان که هنوز رشد نکردهای.
انسان در مورد چیزهای زیبا حرف میزند اما زشت زندگی میکند. این همان چیزی است که تاکنون بشریت بر خود روا داشته است.
صداقت یعنی دو جور زندگی نداشتن یعنی همان جوری زندگی کنیم که میگوییم.
#اشو
@LeilaPsychotherapist
