es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

Leila.Psychotherapist

Leila.Psychotherapist

Ir al canal en Telegram

لیلا ثابت روان‌درمانگر،مشاور تخصصی رابطه‌عاطفی،زوج، خانواده،رفتارباکودک،رشد و توسعه فردی پروانه اشتغال تخصصی عضو انجمن روانشناسی ایران و آمریکا آشنایی بیشتر با من : https://ghahremanedaroon.ir/consultant/3 ارتباط با من : ‎@Leila7560

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
2 731
Suscriptores
-224 horas
-307 días
-15330 días
Archivo de publicaciones
دنیا پر از صداست، اما قلبِ انسان، تنها وقتی می‌شنود که سکوت کند. ما نیاز داریم به لحظاتی از تنهایی، نه برای غصه خوردن، که برای وصل شدن به خودِ حقیقی‌مان. برای این‌که بفهمیم کی هستیم، چه چیزی را دوست داریم و از چه چیزی می‌ترسیم. گاهی یک ساعت تنهایی، از هزار ساعت حرف زدن مفیدتر است. #الیف_شافاک @LeilaPsychotherapist

گاهی تصور می‌کنیم اگر کودک چیزی نگوید، یعنی چیزی نفهمیده است. اما مغز کودک، قبل از آنکه معنای کلمات را بفهمد، احساس امنیت یا ناامنی را تشخیص می‌دهد. وقتی کودک بارها شاهد فریاد، تنش، تهدید یا سکوت‌های سنگین میان والدین است، فقط یک دعوا را نمی‌بیند؛ بلکه مغزش این پیام را دریافت می‌کند: «دنیا جای امنی نیست.» در نوروساینس می‌دانیم که قرار گرفتن مداوم در محیط‌های پرتنش، سیستم عصبی کودک را در وضعیت «بقا» نگه می‌دارد. بدن همیشه منتظر خطر می‌ماند؛ حتی زمانی که ظاهراً همه‌چیز آرام شده است. نتیجه چیست؟ کودکی که همیشه مراقب حالِ دیگران است... از تعارض می‌ترسد... برای راضی نگه داشتن دیگران از نیازهای خودش می‌گذرد... یا بعدها وارد روابطی می‌شود که همان آشفتگی دوران کودکی را برایش بازسازی می‌کنند، چون مغزش آن الگو را «آشنا» می‌داند، نه «سالم». نکته مهم این است که آسیب همیشه از دعوا کردن والدین ایجاد نمی‌شود؛ از دعواهایی ایجاد می‌شود که هیچ ترمیمی بعد از آن اتفاق نمی‌افتد. وقتی کودک ببیند اختلاف‌ها با احترام، گفت‌وگو، مسئولیت‌پذیری و آشتی پایان پیدا می‌کنند، مغزش یاد می‌گیرد که رابطه می‌تواند هم امن باشد و هم اختلاف را تحمل کند. امنیت، هدیه‌ای نیست که با اسباب‌بازی به کودک بدهیم؛ امنیت، احساسی است که از کیفیت رابطه‌ی میان والدین در وجود او شکل می‌گیرد. گاهی چیزی که سال‌ها بعد در اتاق درمان «اضطراب» یا «ترس از رها شدن» نام می‌گیرد، روزی فقط کودکی بوده که پشت درِ اتاق ایستاده و آرزو کرده است دعوا تمام شود. لیلا ثابت @LeilaPsychotherapist

ما آن‌قدر دلمان می‌خواهد دیگران ما را بپذیرند که داستان تحریف‌شده‌ای از دوست‌داشتنی و باارزش‌بودن خود می‌سازیم؛ اما بعد به محبتی که دریافت می‌کنیم، اعتماد نداریم. @LeilaPsychotherapist

در اسلایدها و کپشن این پست در صفحه اینستاگرامم به مطلب بسیار مهمی پرداختم ، پیشنهاد می‌کنم از دستش ندید و اگر در این خصوص سوا
در اسلایدها و کپشن این پست در صفحه اینستاگرامم به مطلب بسیار مهمی پرداختم ، پیشنهاد می‌کنم از دستش ندید و اگر در این خصوص سوالی داشتید ، مطرح بفرمائید لطفا ، ... لینک پست : https://www.instagram.com/p/DbqRdQDjDAZ/?igsh=MXI4YzN0dmJubWd1dA==

بچه‌ها با تجربه‌ی سختی‌ها آسیب نمی‌بینند… با تنها ماندن در آن‌ها آسیب می‌بینند. بچه‌ها با ناکام شدن، به خواسته نرسیدن، درد کشیدن، تجربه‌های سخت یا حتی حوادث ناگوار دچار تروما نمی‌شوند؛ آنچه زخم را ماندگار می‌کند، تنها و بی‌پناه رها شدن در دلِ همان درد است. وقتی کودک: دیده می‌شود، حرفش شنیده می‌شود، احساسش جدی گرفته می‌شود، و از والدین حتی فقط یکی از آن‌ها همدلی و احساس امنیت دریافت می‌کند، دیگر آن تجربه برایش فقط «درد» نیست… می‌تواند به رشد، تاب‌آوری و قوی‌تر شدن تبدیل شود. پس مسئله این نیست که فرزندتان سختی نبیند، مسئله این است که در سختی‌ها تنها نماند بسیاری از والدین تمام تلاششان را می‌کنند تا فرزندشان هیچ درد، ناکامی یا ناراحتی‌ای را تجربه نکند. اما واقعیت این است که زندگی بدون چالش، رشد نمی‌سازد. آنچه می‌تواند آسیب‌زا باشد، خودِ اتفاق نیست؛ بلکه تنها ماندن کودک در مواجهه با آن اتفاق است. وقتی کودک: دیده می‌شود، حرفش شنیده می‌شود، احساسش جدی گرفته می‌شود، و حتی یکی از والدینش برایش امن و در دسترس است، مغز و روان او یاد می‌گیرد: «من تنها نیستم… می‌توانم از این عبور کنم.» در چنین شرایطی، همان تجربه‌ای که می‌توانست زخم بسازد، به فرصتی برای رشد، تاب‌آوری و شکل‌گیری اعتماد به خود تبدیل می‌شود. پس به‌جای حذف کردن همه سختی‌ها، کنار فرزندتان بمانید. با او بمانید. احساسش را ببینید، نه فقط رفتارش را اصلاح کنید. چون در نهایت، برای داشتن روانی سالم و شخصیتی قوی، فرزند شما به یک «زندگیِ بدون درد» نیاز ندارد؛ به یک «رابطه‌ی امن، حتی در دلِ درد» نیاز دارد @LeilaPsychotherapist

ما همه رویای رسیدن به یک فلات فارغ از درگیری یا مرغزاری آفتابی را داریم، بدون مبارزه، بدون تقاضا برای افزایش آگاهی، بدون اینکه عمیق‌تر و بیشتر از آنچه می‌خواهیم سفر کنیم به جلو کشیده شویم. جالب است که چنین جایی وجود دارد - به آن مرگ می‌گویند. #جیمز_هالیس @LeilaPsychotherapist

تغییر می‌تواند بسیار ترسناک باشد. وقتی کم‌کم احساس می‌کنید دیگر مثل گذشته نیستید، یا وقتی می‌بینید اطرافیان به‌خاطر این تغییرات رفتار متفاوتی با شما دارند، شاید حس کنید در دنیایی غریبه و ناآشنا زندگی می‌کنید. بیشتر آدم‌ها وقتی با این حس ناخوشایند روبه‌رو می‌شوند، جا می‌زنند و دلشان می‌خواهد به همان وضعیت آشنای قبلی برگردند؛ تمایلی که می‌تواند شما را دقیقاً به نقطه صفر بازگرداند. پس مراقب باشید. یادتان باشد که این احساس کاملاً طبیعی اما مخرب است. اجازه ندهید شما را از پا درآورد و هرطور شده، به مسیرتان ادامه دهید. #جنیس_وب @LeilaPsychotherapist

گاهی تصور می‌کنیم آدم‌هایی که دستکاری روانی می‌شوند، حتماً «زودباور» یا «ضعیف» بوده‌اند. اما ماجرا پیچیده‌تر از این است. دستکاری روانی اغلب دقیقاً از همان بخش‌هایی از روان ما وارد می‌شود که برای زندگی اجتماعی، اعتماد، همکاری و تصمیم‌گیری سریع ضروری‌اند. مغز انسان برای این ساخته نشده که هر جمله، هر محبت، هر پیشنهاد و هر رفتار دیگری را ساعت‌ها تجزیه‌وتحلیل کند. ما دائماً از میان‌بُرهای ذهنی استفاده می‌کنیم؛ چون اگر قرار بود برای تک‌تک تصمیم‌های روزمره تمام اطلاعات موجود را آگاهانه بررسی کنیم، عملاً فلج می‌شدیم. و درست همین‌جاست که دستکاری می‌تواند اتفاق بیفتد. فرد دستکاری‌گر الزاماً از شما «باهوش‌تر» نیست؛ او ممکن است یاد گرفته باشد چگونه از همین میان‌بُرها استفاده کند. مثلاً با ایجاد فوریت: «همین الان تصمیم بگیر.» «اگر واقعاً دوستم داری، همین حالا ثابتش کن.» «این آخرین فرصت است.» یا با فعال کردن اصل مقابله‌به‌مثل: «من این‌همه برای تو کار کردم، حالا تو نمی‌توانی این یک کار را برای من انجام بدهی؟» یا با ایجاد احساس گناه، ترس، شرم، بدهکاری، تحسین افراطی یا ترس از طرد شدن. چرا این روش‌ها مؤثرند؟ چون وقتی هیجان شدید می‌شود، فضای ذهنی ما برای دیدن پیچیدگی‌های موقعیت محدودتر می‌شود. توجه روی «خطر»، «از دست دادن»، «راضی نگه داشتن دیگری» یا «تمام کردن سریع تنش» متمرکز می‌شود. در چنین لحظه‌ای ممکن است سؤال اصلی دیگر این نباشد: «آیا این تصمیم واقعاً به نفع من است؟» بلکه تبدیل شود به: «چه کار کنم این فشار همین الان تمام شود؟» و این تفاوت بسیار مهمی است. برای همین یکی از مؤثرترین دفاع‌ها در برابر دستکاری روانی، بدبین شدن به همه‌ی آدم‌ها نیست. ایجاد فاصله است. فاصله میان احساس و واکنش. فاصله میان درخواست دیگری و پاسخ شما. فاصله میان «الان باید تصمیم بگیری» و «من حق دارم فکر کنم.» گاهی چند دقیقه، چند ساعت یا حتی یک شب خوابیدن روی یک تصمیم، چیزی را تغییر می‌دهد که در اوج هیجان قادر به دیدنش نبودیم. و یک نکته‌ی مهم‌تر: احساس ناخوشایند شما همیشه حکم نهایی نیست، اما یک «داده» است. اگر بعد از گفت‌وگو با کسی مرتب احساس سردرگمی می‌کنید؛ اگر ناگهان احساس گناه یا بدهکاری شدیدی پیدا می‌کنید؛ اگر احساس می‌کنید باید فوراً تصمیم بگیرید؛ اگر بعد از هر تعارض بیشتر از قبل به حافظه، برداشت یا احساسات خودتان شک می‌کنید؛ لازم نیست همان لحظه نتیجه بگیرید که طرف تعامل حتماً دستکاری‌گر است. اما لازم است مکث کنید و الگو را ببینید. یک رفتار منفرد ممکن است اشتباه باشد. یک جمله ممکن است بد بیان شده باشد. اما وقتی یک الگو بارها تکرار می‌شود، دیگر فقط یک اتفاق نیست. و شاید مهم‌ترین مهارت همین باشد: برای محافظت از خودتان لازم نیست بتوانید تمام دروغ‌ها را کشف کنید، ذهن دیگران را بخوانید یا نیت پنهان همه را بفهمید. کافی است یاد بگیرید تحت فشار تصمیم نگیرید. کافی است وقتی کسی می‌خواهد سرعت شما را بیشتر کند، شما سرعتتان را کمتر کنید. وقتی کسی می‌خواهد شما را از خودتان دور کند، کمی بیشتر به تجربه‌ی خودتان برگردید. و وقتی هیجان می‌گوید: «همین الان واکنش نشان بده» گاهی سالم‌ترین پاسخ این است: «نه. اول می‌خواهم فکر کنم.» شاید یکی از مهم‌ترین نشانه‌های بلوغ روانی همین باشد: اینکه میان آنچه دیگری در ما فعال می‌کند و کاری که انتخاب می‌کنیم انجام دهیم، فاصله‌ای برای آگاهی بسازیم. لیلا ثابت @LeilaPsychotherapist

از نظر روانشناسی؛ بغل کردن و نوازش، افسردگی را می کشد اضطراب را کم می کند و سیستم ایمنی را قوی تر میکند بغل کردن شفا است. تا جایی که می توانید فرد امن زندگیتان را در آغوش بگیرید. سیستم عصبی بدنتان از شما تشکر خواهد کرد. @LeilaPsychotherapist

‌ انسان وزن بدن خود را احساس نمی‌کند، اما وقتی اجسام خارجی را به حرکت درمی‌آورد، وزن آنها را احساس می‌کند. همین‌طور متوجه کمبودها و عيوب خود نمی‌شود، بلکه کمبود و عیب دیگران را می‌بیند. اما حسن این امر عبارت از این است که دیگران برای هرکس چون آینه‌ای هستند که در آن همه نوع عیب، کمبود، و خصوصیت نفرت‌آور خود را به آشکار می بیند. مشکل در این جاست که معمولا رفتارش به رفتار سگی می‌ماند که در برابر آینه پارس می‌کند، زیرا نمی‌داند که آنچه می‌بیند، تصویر خود اوست، بلکه می‌پندارد سگ دیگری در برابر او قرار دارد... #آرتور_شوپنهاور @LeilaPsychotherapist

پیش از آن که واپسین نفس را برآرم پیش از آن که پرده فرو افتد پیش از پژمردن آخرین گل برآنم که زندگی کنم برآنم که عشق بورزم  برآنم که باشم.  در این جهان ظلمانی در این روزگار سرشار از فجایع در این دنیای پر از کینه نزد کسانی که نیازمند منند کسانی که نیازمند ایشانم کسانی که ستایش انگیزند، تا دریابم شگفتی کنم بازشناسم که ام که می توانم باشم که می خواهم باشم، تا روزها بی ثمر نماند ساعت ها جان یابد و لحظه ها گرانبار شود هنگامی که می خندم هنگامی که می گریم هنگامی که لب فرو می بندم در سفرم به سوی تو به سوی خود به سوی خدا که راهی ست ناشناخته پُر خار ناهموار، راهی که، باری در آن گام می گذارم که در آن گام نهاده ام و سر ِ بازگشت ندارم بی آن که دیده باشم شکوفایی ِ گل ها را بی آن که شنیده باشم خروش رودها را بی آن که به شگفت درآیم از زیبایی ِ حیات.- اکنون مرگ می تواند فراز آید اکنون می توانم به راه افتم اکنون می توانم بگویم . که زنده گی کرده ام … #مارگوت_بیگل @LeilaPsychotherapist

گاهی خودمان را به روز رسانی کنیم !! به روزرسانی را که فقط برای انواع بازی ها، نرم افزارها و برنامه های کامپیوتری نگذاشته اند … گاهی هم آدم ، باید افکارش را به روز کند! طرز فکرش را ارتقا بدهد… حال و هوایش را تازه کند … مثلا دور بریزد تمام خاطراتی را که تکرارشان چیزی به جز غم و اندوه  ندارد رها کند بعضی وابستگی ها را که حال و روزش را به هم میریزند افسوس ها را … غصه ها را … نگرانی ها را … و تمام تلخی هایی که بوی کهنگی گرفته اند گاهی باید یک گوشه ی دنج نشست زندگی را نو کرد و یک "من" تازه ساخت با باورهایی جدید و افکاری رو به رشد … باور کن لازم است هر از گاهی خودمان را هم "به روز رسانی" کنیم …! @LeilaPsychotherapist

چند بار در طول روز متوجه می‌شوی که فکت را محکم روی هم فشار داده‌ای؟ شاید فکر کنی این فقط یک عادت است. اما بدن معمولاً بی‌دلیل چیزی را تکرار نمی‌کند. وقتی سیستم عصبی برای مدت طولانی در وضعیت استرس، اضطراب یا آماده‌باش باقی می‌ماند، یکی از اولین جاهایی که این تنش را در خود نگه می‌دارد، فک است. فشردن فک، فقط یک انقباض عضلانی نیست. گاهی زبان خاموشِ بدنی است که سال‌ها تلاش کرده خودش را کنترل کند، احساساتش را فرو ببرد یا همیشه آماده مقابله با خطر باشد. بدن، ذهن و سیستم عصبی از هم جدا نیستند. وقتی فک برای ساعت‌ها یا روزها در انقباض می‌ماند، این تنش می‌تواند روی گردن، وضعیت سر، ستون فقرات، الگوی تنفس و حتی کیفیت حرکت بدن اثر بگذارد. البته یک نکته مهم را نباید فراموش کنیم: این به آن معنا نیست که هر کمردرد، گردن‌درد یا اختلال حرکتی فقط از فک ناشی می‌شود. دردهای بدن معمولاً چندعاملی هستند و عوامل مختلفی مانند ساختار اسکلتی، سبک زندگی، فعالیت بدنی، آسیب‌ها و وضعیت سیستم عصبی هم در آن نقش دارند. اما گاهی فک، همان حلقه‌ای است که سال‌ها از آن غافل بوده‌ایم. از نگاه نوروساینس، مغز دائماً در حال ارزیابی این سؤال است: «آیا امن هستم؟» اگر پاسخ این سؤال «نه» باشد، بدن برای محافظت از خود، تنش را حفظ می‌کند. و تا زمانی که احساس امنیت به سیستم عصبی بازنگردد، بسیاری از این انقباض‌ها دوباره ایجاد می‌شوند؛ حتی اگر بارها عضلات را ماساژ داده باشیم. به همین دلیل، درمان واقعی همیشه فقط از عضله شروع نمی‌شود؛ گاهی از تنظیم سیستم عصبی، آگاهی از بدن، تنفس، حرکت و ایجاد احساس امنیت آغاز می‌شود. آزاد کردن فک، شاید در ظاهر یک حرکت ساده باشد... اما برای بعضی افراد، می‌تواند اولین پیام باشد که به مغز می‌گوید: «دیگر لازم نیست همیشه در حالت دفاع باشی.» اگر تا انتهای اسلایدها همراه بودی، همین حالا یک لحظه مکث کن. ببین الان فکت در چه وضعیتی است؟ آیا دندان‌هایت روی هم فشار می‌آورند؟ اگر پاسخ مثبت است... آرام نفس بکش، فکت را رها کن و اجازه بده بدنت بداند که در همین لحظه، شاید بیش از هر چیز، به کمی امنیت نیاز دارد. @LeilaPsychotherapist

نگرانِ حرفِ مردم اگر نبوديم مسيرِ زندگيمان طورِ ديگرى رقم ميخورد دوست داشتن هايمان را راحت تر جار ميزديم لباسى را بر تن ميكرديم كه سليقه ى واقعيمان بود آرايشى ميكرديم كه دوست داشتيم دلمان كه ميگرفت،مهم نبود كجا بوديم، بى دغدغه اشك ميريختيم صداى خنده هايمان تا آسمانِ هفتم ميرفت با پدر و مادرمان دوست بوديم حرفِ يكديگر را ميخوانديم نگرانِ حرفِ مردم اگر نبوديم، خودمان براى خودمان چهارچوب تعريف ميكرديم روابطمان را نظم ميداديم دخترها و پسرهايمان، حد و مرزِ خودشان را ميشناختند نيمى از دوست داشتن هايمان، به ازدواج منجر ميشد نگرانِ حرفِ مردميم اما كه چگونه رفتار كنيم كه مبادا پشتِ سرمان حرف بزنند كه مبادا از چشمشان بيفتيم كه مبادا قطع شود روابط خانوادگيمان ما در دورانى هستيم كه نه براى خودمان براى مردم زندگى ميكنيم! #علي_قاضي_نظام @LeilaPsychotherapist

گاهی چیزی که گلوی ما را می‌فشارد، بیماری نیست... احساسی است که سال‌ها اجازه نداشته حرفش را بزند. ترسی که پنهان شده... شرمی که فرو خورده شده... اندوهی که هرگز سوگواری نشده... و سکوتی که به جای ما زندگی کرده است. بدن، دفتر خاطرات روان است. هر احساسی که بارها نادیده گرفته شود، جایی در بدن خانه می‌کند؛ گاهی در شانه‌ها، گاهی در قفسه سینه و گاهی درست در گلو... گلو فقط مسیر عبور صدا نیست. نماد «بیان خود» است. جایی که حقیقت ما می‌خواهد شنیده شود. بسیاری از ما از کودکی یاد گرفته‌ایم: «گریه نکن.» «اعتراض نکن.» «جواب نده.» «دیگران را ناراحت نکن.» کم‌کم یاد گرفتیم احساساتمان را فرو ببریم؛ اما احساسات ناپدید نمی‌شوند. آن‌ها فقط از زبان ذهن، به زبان بدن ترجمه می‌شوند. از نگاه روان‌شناسی تحلیلی یونگ، هر بخشی از وجودمان که فرصت دیده شدن پیدا نکند، به «سایه» تبدیل می‌شود. و سایه، برای اینکه نادیده نماند، راه‌های دیگری برای دیده شدن پیدا می‌کند؛ گاهی از طریق اضطراب، گاهی از طریق روابط و گاهی از طریق بدن. رهایی، همیشه با فریاد زدن آغاز نمی‌شود. گاهی فقط با این جمله شروع می‌شود: «اجازه دارم احساس واقعی‌ام را بشناسم و بیان کنم.» شاید امروز لازم نباشد همه دنیا صدایت را بشنود... اما شاید وقت آن رسیده باشد که خودت، صدای درونت را انکار نکنی. لیلا ثابت @LeilaPsychotherapist

«ما که در اردوگاه‌های کار اجباری زندگی کرده‌ایم، مردانی را به یاد می‌آوریم که در میان کلبه‌ها قدم می‌زدند، دیگران را دلداری می‌دادند و آخرین تکه نان خود را می‌بخشیدند. شاید تعداد آنها کم بود، اما آنها گواه کافی بر این هستند که همه چیز را می‌توان از انسان گرفت، جز یک چیز: آخرین آزادی‌های انسانی - انتخاب نگرش خود در هر شرایط، انتخاب راه خود.» #ویکتور_فرانکل @LeilaPsychotherapist

بیشتر ما وقتی میگرن یا سردرد شدیدی را تجربه می‌کنیم، اولین هدفمان خاموش کردن درد است. اما گاهی ارزش دارد از خودمان بپرسیم: بدنم دارد چه چیزی را به من نشان می‌دهد؟ البته باید بدانیم که میگرن یک بیماری عصبی پیچیده است و علت آن فقط یک عامل نیست. ژنتیک، تغییرات هورمونی، استرس، کم‌خوابی، برخی غذاها و حتی تغییرات آب‌وهوا می‌توانند در بروز آن نقش داشته باشند. با این حال، یکی از محرک‌های شناخته‌شده‌ی میگرن و سردرد در بسیاری از افراد، کم‌آبی بدن و برهم خوردن تعادل الکترولیت‌ها است. مغز ما بخش زیادی از خود را از آب تشکیل داده است و برای عملکرد طبیعی، به تعادل آب و مواد معدنی مانند سدیم، پتاسیم و منیزیم نیاز دارد. وقتی این تعادل به هم می‌خورد، ممکن است بدن با علائمی مانند سردرد، خستگی، کاهش تمرکز یا احساس فشار در سر، از ما بخواهد که بیشتر به نیازهایش توجه کنیم. نکته‌ی جالب اینجاست که گاهی مشکل فقط کم نوشیدن آب نیست. مصرف زیاد کافئین، نوشیدنی‌های شیرین، الکل، تعریق زیاد، استرس مزمن یا حتی کم‌خوابی می‌توانند باعث شوند بدن آب و برخی مواد معدنی ضروری را سریع‌تر از دست بدهد. به همین دلیل، بعضی افراد با اصلاح سبک زندگی، خواب کافی، کاهش استرس و تأمین مناسب آب و الکترولیت‌ها، کاهش دفعات یا شدت سردردهای خود را تجربه می‌کنند. اما این به معنای کنار گذاشتن درمان پزشکی نیست. اگر میگرن‌های مکرر یا شدید دارید، یا سردردتان ناگهانی، غیرعادی یا همراه با علائمی مانند ضعف، بی‌حسی، اختلال بینایی یا گفتار است، حتماً باید توسط پزشک ارزیابی شوید. شاید مهم‌ترین پیام این ویدئو این باشد که: بدن ما معمولاً پیش از آنکه از کار بیفتد، شروع به ارسال پیام می‌کند. گاهی این پیام، خستگی است. گاهی بی‌خوابی. گاهی انقباض عضلات. و گاهی هم سردرد. اگر فقط علامت‌ها را خاموش کنیم، ممکن است فرصت شنیدن نیاز واقعی بدن را از دست بدهیم. رسیدگی به خواب، تغذیه، میزان آب بدن، مدیریت استرس و سلامت روان، جایگزین درمان پزشکی نیست؛ اما می‌تواند یکی از مهم‌ترین پایه‌های پیشگیری و مراقبت از مغز و بدن باشد. بدن، قبل از آنکه فریاد بزند، آرام نجوا می‌کند. هنر ما این است که این نجواها را زودتر بشنویم. @LeilaPsychotherapist

هر انسان جدیدی که متولد می‌شود، فرصت بازگشت به اصول اولیه و بازنگری بنیادی همه‌چیز را به ما می‌دهد. باید به کودک اجازه دهیم سؤال‌هایش را بپرسد و تاجایی‌که امنیتش حفظ می‌شود، جهانش را بشناسد، و وقتی پاسخ سؤال او در‌باره‌ی چرایی یا چگونگی را نمی‌دانیم، به‌جای آنکه خسته یا عصبانی شویم، باید بگوییم پاسخش را با هم پیدا می‌کنیم. @LeilaPsychotherapist

گاهی با خودت فکر می‌کنی: «چرا همیشه مضطربم؟» «چرا نمی‌توانم آرام شوم؟» «چرا حتی وقتی همه‌چیز خوب است، بدنم هنوز احساس خطر می‌کند؟» شاید پاسخ این سؤال‌ها این باشد که... بدن تو خراب نشده است. بدن تو فقط هنوز در حالت بقا (Survival Mode) باقی مانده است. سیستم استرس انسان برای نجات جان ما طراحی شده است؛ نه برای اینکه شبانه‌روز فعال بماند. وقتی خطری پیش می‌آید، مغز و سیستم عصبی در کسری از ثانیه بدن را آماده دفاع می‌کنند. ضربان قلب بالا می‌رود، کورتیزول ترشح می‌شود، عضلات منقبض می‌شوند و تمام توجه ما روی بقا متمرکز می‌شود. در حالت طبیعی، بعد از پایان خطر، بدن پیام «امن هستی» را دریافت می‌کند و دوباره به تعادل بازمی‌گردد. اما اگر استرس شدید، طولانی‌مدت یا تجربه‌های آسیب‌زا (تروما) وجود داشته باشند، این چرخه کامل نمی‌شود. سیستم عصبی دیگر پیام پایان خطر را دریافت نمی‌کند. در نتیجه... بدن در حالت آماده‌باش می‌ماند. خواب مختل می‌شود. کورتیزول برای مدت طولانی بالا می‌ماند. مغز دائماً محیط را برای پیدا کردن تهدید اسکن می‌کند. به همین دلیل است که بعضی افراد حتی در یک روز آرام هم احساس آرامش نمی‌کنند. آن‌ها نمی‌ترسند... بلکه سیستم عصبی‌شان هنوز در حال محافظت از آن‌هاست. نکته مهم اینجاست: این ضعف شخصیت نیست. کمبود اراده نیست. مثبت‌اندیش نبودن هم نیست. این، زیست‌شناسیِ یک سیستم عصبی است که هنوز فرصت نکرده یاد بگیرد خطر تمام شده است. به همین دلیل هم نمی‌توان فقط با گفتنِ «نگران نباش» یا «مثبت فکر کن» از استرس مزمن خارج شد. سیستم عصبی بیش از آنکه به منطق پاسخ دهد، به احساس امنیت پاسخ می‌دهد. پیام‌های امنیت می‌توانند بسیار ساده باشند: 🌿 بازدم آرام و طولانی 🌿 مکث و سکون آگاهانه 🌿 تماس چشمی امن 🌿 لمس حمایتگر 🌿 شستن صورت یا دست‌ها با آب خنک 🌿 زمزمه کردن یا هوم‌خوانی 🌿 حضور در کنار انسانی که در کنار او احساس امنیت می‌کنی این‌ها توصیه‌های مد روز نیستند. این‌ها ورودی‌هایی هستند که از طریق بدن، به سیستم عصبی پیام می‌دهند: «دیگر لازم نیست بجنگی...» از دیدگاه نوروساینس، مغز پیوسته در حال پیش‌بینی آینده بر اساس تجربه‌های گذشته است. اگر سال‌ها در محیطی ناامن، پر از استرس یا غیرقابل‌پیش‌بینی زندگی کرده باشیم، مغز یاد می‌گیرد که «خطر» را حالت پیش‌فرض جهان بداند. بنابراین درمان، فقط تغییر افکار نیست؛ بلکه کمک به سیستم عصبی برای تجربه‌های مکرر و واقعیِ امنیت است تا مسیرهای عصبی جدید شکل بگیرند و مغز کم‌کم باور کند که اکنون شرایط تغییر کرده است. راه خروج از «حالت بقا»، فشار بیشتر به خود نیست... راه خروج، ساختن تجربه‌های کوچک اما مداومِ امنیت است. زیرا وقتی بدن باور کند که جنگ تمام شده است، ذهن نیز کم‌کم فرصت آرام گرفتن را پیدا می‌کند. آرامش، چیزی نیست که با اجبار به دست بیاید؛ آرامش، نتیجهٔ احساس امنیت در سیستم عصبی است. @LeilaPsychotherapist