Leila.Psychotherapist
Ir al canal en Telegram
لیلا ثابت رواندرمانگر،مشاور تخصصی رابطهعاطفی،زوج، خانواده،رفتارباکودک،رشد و توسعه فردی پروانه اشتغال تخصصی عضو انجمن روانشناسی ایران و آمریکا آشنایی بیشتر با من : https://ghahremanedaroon.ir/consultant/3 ارتباط با من : @Leila7560
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
2 740
Suscriptores
-224 horas
-307 días
-15330 días
Archivo de publicaciones
تا زمانی که برای خوب زندگی نکردنتان به دلیلی خارج از خود میگردید، هیچ تغییر مثبتی در زندگیتان رخ نخواهد داد.
اگر روی صندلی قربانی نشستهاید و علل بدبختیتان را شوهر نادان، رئیس بداخلاق، عوامل بد ژنتیکی و وسواسی شدید میدانید و مسئولیتهای خود را به گردن دیگران میاندازید، شما در وضعیتی هستید که از آن رهایی نخواهید داشت و به بنبست رسیدهاید.
مگر اینکه صندلی خود را عوضکرده، روی صندلی مسئول بنشینید.
شما و فقط شما مسئول اوضاع تعیینکنندهی زندگیتان هستید و تنها شما توان تغییر آن را دارید. حتی اگر تحت فشار دیگران و موانع خارج از خود هستید باز هم حق استفاده از انتخابهای مختلف را دارید و میتوانید فرصت پیدا کردن راههای متفاوت برای مواجهه با آن موانع را به خود بدهید.
#اروین_یالوم
@LeilaPsychotherapist
خیلی وقتها مشکل رابطه ها اختلاف نیست...
مشکل نپذیرفتن اختلافه
پژوهشهای چان گاتمن نشون میده
حدود ۶ تعارضهای زوجها هیچ وقت به طور کامل حل نمی شن.
چون دو نفر
با دو خانواده
و دو دنیای متفاوت کنار هم قرار میگیرن
هدف یک رابطه سالم حذف تفاوت ها نیست... بلکه اینه که دو نفر با وجود تفاوتها ، میخوان این تفاوتها رو بفهمن و درک کنن .
@LeilaPsychotherapist
ما معمولاً فکرهایمان را چیزی میدانیم که فقط «از ذهنمان عبور میکند»؛
اما مغز، بین فکر کردن، توجه کردن، احساس کردن و تکرار کردن ارتباط برقرار میکند.
هر بار که یک الگوی فکری را تکرار میکنیم، همان شبکههای عصبی بیشتر فعال میشوند و بهمرور، دسترسی به آن مسیر برای مغز آسانتر میشود.
مثلاً اگر بارها با خودت تکرار کنی:
«من کافی نیستم»،
«همیشه خراب میکنم»،
«هیچکس واقعاً من را دوست ندارد»،
یا «من از پسش برنمیآیم»،
این جملات فقط کلمات نیستند.
وقتی با توجه، هیجان و تجربههای مکرر همراه میشوند، میتوانند به بخشی از الگوهای آشنای ذهن تبدیل شوند؛ الگویی که بعداً حتی بدون اینکه آگاهانه انتخابش کرده باشی، دوباره فعال میشود.
اما اینجا یک نکتهی مهم وجود دارد:
مغز فقط با تکرارِ الگوهای قدیمی شکل نمیگیرد؛ با تجربههای جدید هم تغییر میکند.
یعنی اگر سالها خودت را سرزنش کردهای، این به این معنا نیست که مغزت برای همیشه محکوم به خودسرزنشگری است.
اگر همیشه منتظر طرد شدن بودهای، به این معنا نیست که همیشه باید در حالت دفاعی بمانی.
و اگر سالها با ترس تصمیم گرفتهای، به این معنا نیست که شجاعت دیگر برای تو ممکن نیست.
انعطافپذیری عصبی یعنی مغز توانایی تغییر دارد؛
اما تغییر معمولاً با یک «فکر مثبت» اتفاق نمیافتد.
با تکرار تجربههای تازه اتفاق میافتد.
با اینکه هر بار به جای تحقیر خودت، کمی مهربانتر با خودت حرف بزنی.
هر بار به جای فرار از یک احساس، کمی بیشتر تحملش کنی.
هر بار که مرزی میگذاری، حتی اگر اضطراب داشته باشی.
هر بار که به جای واکنش قدیمی، انتخاب تازهای میکنی.
ما با یک تصمیم ناگهانی تبدیل به آدم دیگری نمیشویم؛
اغلب، با انتخابهای کوچک و تکرارشونده، مسیرهای تازهای در خودمان میسازیم.
پس شاید سؤال مهم این نباشد که:
«چرا من اینطوری فکر میکنم؟»
بلکه گاهی بهتر است بپرسیم:
«من هر روز دارم کدام مسیر را در ذهن و مغزم تقویت میکنم؟»
چون آنچه بارها تمرین میکنیم، بهمرور برای ذهن آشناتر و در دسترستر میشود.
و شاید رشد، در سادهترین تعریفش، همین باشد:
ساختنِ مسیرهای تازه، بدون اینکه مجبور باشیم خودمان را به خاطر مسیرهای قدیمی سرزنش کنیم.
@LeilaPsychotherapist
روزهای تاریکی رو پشت سر گذاشتی،
ولی تسلیم نشدی.
اسب گفت: «آفرین!»
پسرک پرسید: «برای چی؟»
«برای امیدواربودن، برای قدم برداشتن،
برای تلاش دوباره.»
📚 همیشه یادت باشد
#چارلی_مکسی
@LeilaPsychotherapist
به عنوان یک روانشناس باید بهت بگم:
اگر با فرزندت بد رفتاری کنی
او دست از دوست داشتن شما بر نمی دارد.
بلکه کم کم دست از دوست داشتن خودش بر می دارد.
@LeilaPsychotherapist
دلیل روانتنی نفخ
نفخ همیشه فقط به آنزیمها یا هضم غذا ربط نداره.
خیلی وقتها مربوطه به چیزهایی که در خودت نگه داشتی 👇
خشم رو قورت میدی.
پرخاشگری رو سرکوب میکنی.
عصبانیت رو حس میکنی، اما سکوت رو انتخاب میکنی.
اما بدن بلد نیست تظاهر کنه.
بدن فقط واکنش نشون میده…
و شکمت رو باد میکنه؛
مثل بادکنکی پر از حرفها و احساسات گفتهنشده.
🚨 به این نشونهها دقت کن:
— آخر شب، شکمت طوریه که انگار «۵ ماه بارداری»، حتی اگه غذای خاصی نخوردی.
— بعد از گفتوگوهای استرسزا یا بودن کنار آدمهای سمی، نفخ بدتر میشه.
— نفس عمیق کشیدن سخته؛ انگار احساسات، دیافراگمت رو قفل کرده باشن.
آشناست؟
ریشههای سایکوسوماتیکِ شایعِ نفخ:
1️⃣ خشم سرکوبشده
«نباید عصبانی بشم، زشته.»
2️⃣ حرفهای گفتهنشده
«سکوت بهتر از خراب شدن رابطهست.»
3️⃣ ترس از دیده شدن
«اگه حرف بزنم، طرد میشم.»
🪫 نتیجه؟
انرژیت میریزه.
احساسات یخزده، جریان انرژی رو میبندن.
— نه حال غذا داری، نه حرف زدن.
— دلت میخواد قایم بشی تا از تعارض فرار کنی.
— عزتنفست افت میکنه: «میترسم از خودم دفاع کنم.»
تو برای حفظ رابطه، تعارض رو درونت نگه میداری…
و هزینهش میشه سلامتی بدنت.
❤️🩹 چند قدم ساده برای تغییر:
— اجازه بده احساساتت بیرون بیان؛ کمی شجاعتر باش.
— جاهایی رو ببین که سکوت میکنی، در حالی که دلت میخواد حرف بزنی.
— احساسات رو از طریق بدن رها کن: تنفس، کار با دیافراگم، حرکت.
— بدون عذاب وجدان استراحت کن و لذتهای کوچیک رو به خودت اجازه بده.
بدنت داره بهت میگه:
رها کن، حرف بزن، خودت باش.
❌ نادیده گرفتن این پیامها فقط فشار بیشتری به دستگاه گوارشت میاره.
✅ گوش دادن بهشون، یعنی اولین قدم برای رهایی
@LeilaPsychotherapist
اختلافات زیادی میتونه بین همسران وجود داشته باشه که هیچ راهکاری نداره؛ اما اگه هر دو طرف احساس کنن که در کنترل رابطه سهمی دارن، اختلافات کمرنگتر و بیاهمیتتر میشن. شما حرفتون رو میزنین، همسرتون گوش میکنه و بعد با هم همکاری میکنین. اینجوری دیگه مسئله خیلی بزرگ به نظر نمیآد.
#چارلز_دوهیگ
@LeilaPsychotherapist
بعضی آدمها...
یاد گرفتن همیشه قوی باشن
همیشه خودشون از پس همه چیز بربیان
اما کمتر کسی میدونه گاهی این استقلال راهیه که برای محافظت از خودشون ساختن
پژوهشهای "هازن و شیور" نشون میده بعضی آدمها برای اینکه دوباره آسیب نبینن احساسات و نیازهاشون رو پنهان میکنن.
گاهی پشتِ جمله "من به کسی نیازی ندارم" آدمیه که فقط یاد گرفته ،خودش پناه خودش باشه.
@LeilaPsychotherapist
ما همیشه نمیتوانیم انتخاب کنیم چه چیزی برایمان اتفاق بیفتد؛
اما میتوانیم کمکم یاد بگیریم چگونه به آن پاسخ بدهیم.
واکنشگر بودن یعنی محرک، فرمان را به دست بگیرد.
کسی چیزی میگوید،
خشمگین میشویم و حمله میکنیم.
میترسیم و عقب میکشیم.
احساس طردشدگی میکنیم و میچسبیم.
تحقیر میشویم و تحقیر میکنیم.
میترسیم رابطه را از دست بدهیم و برخلاف خواسته واقعیمان رفتار میکنیم.
در این حالت، فاصلهی بین «اتفاق» و «رفتار ما» بسیار کوتاه است؛
آنقدر کوتاه که گاهی حتی فرصت نمیکنیم بفهمیم چه چیزی درونمان فعال شده است.
اما پاسخگو بودن یعنی ایجاد کردن یک فاصلهی کوچک اما بسیار مهم:
مکث.
در این فاصله میتوانیم از خودمان بپرسیم:
«الان دقیقاً چه چیزی در من فعال شده؟»
«من واقعاً از چه چیزی میترسم؟»
«این واکنش متعلق به اکنون است یا زخمی قدیمی را لمس کرده؟»
«اگر قرار نبود از ترس، خشم یا شرم تصمیم بگیرم، چه پاسخی میدادم؟»
پاسخگو بودن به معنای بیاحساس بودن نیست.
اتفاقاً برعکس؛ یعنی احساس را میبینی، آن را انکار نمیکنی، اما اجازه نمیدهی احساس بهتنهایی فرمانده رفتار تو باشد.
بلوغ هیجانی یعنی بتوانی بگویی:
«من عصبانیام، اما مجبور نیستم از روی خشم عمل کنم.»
«من ترسیدهام، اما مجبور نیستم از ترس تصمیم بگیرم.»
«من آسیب دیدهام، اما مجبور نیستم برای دفاع از خودم، دیگری را زخمی کنم.»
و این دقیقاً جایی است که مسئولیتپذیری روانی آغاز میشود.
خیلی از واکنشهای ما در بزرگسالی، در واقع پاسخهایی هستند که زمانی برای بقا یاد گرفتهایم؛
الگوهایی که شاید در کودکی به ما کمک کردهاند، اما امروز دیگر لزوماً به رابطه، آرامش و رشد ما کمک نمیکنند.
رشد یعنی بتوانیم بین «آنچه در من فعال شده» و «آنچه انتخاب میکنم انجام دهم» فاصله ایجاد کنیم.
این فاصله همان جایی است که آزادی انتخاب متولد میشود.
قرار نیست هیچوقت واکنشی نشویم.
ما انسانیم و گاهی خشم، ترس، درد و تکانه بر ما غلبه میکند.
مسئله این است که آیا میتوانیم بعد از آن، برگردیم، ببینیم چه اتفاقی افتاده، مسئولیت سهم خودمان را بپذیریم و دفعهی بعد یک پاسخ آگاهانهتر انتخاب کنیم؟
بلوغ روانی یعنی حذف واکنشها نیست؛
یعنی بیشتر و بیشتر صاحبِ پاسخهای خودمان شدن.
@LeilaPsychotherapist
بردگی عاطفی یعنی نادیده گرفتن عواطف و ارزش های خود، یعنی برای گرفتن تائید دیگران و پذیرفته شدن توسط جامعه، نیازهای مان را سرکوب کنیم و از خود بیگانه باشیم ...
بردگی عاطفی یعنی با اندوه و اجبار به دیگری پاسخ دهیم و به جایش در وجودمان خشم تلنبار کنیم.
#مارشال_روزنبرگ
@LeilaPsychotherapist
درخت اضطراب
اضطراب فقط چیزی نیست که در ظاهر تجربهاش میکنیم.
گاهی آنچه میبینیم، فقط برگهای درخت اضطراب است:
فکرهای زیاد،
بیقراری،
تحریکپذیری،
ناتوانی در آرام شدن،
اجتناب،
جلب رضایت دیگران
یا مدام دنبال اطمینان گشتن.
اما ریشهها معمولاً عمیقترند.
ترس از قضاوت شدن،
ترس از دست دادن،
تجربههای غیرقابلپیشبینی دوران کودکی،
شرمهای قدیمی،
استرسهای انباشته،
نیاز شدید به کنترل،
سوگهای حلنشده،
ترس از شکست
و هوشیاری مفرط...
به همین دلیل است که گاهی تلاش میکنیم یکی از نشانههای اضطراب را خاموش کنیم، اما مدتی بعد نشانهی دیگری ظاهر میشود.
چون برگ را دستکاری کردهایم، اما ریشه هنوز سر جایش است.
البته این به این معنا نیست که هر اضطرابی حتماً ریشه در کودکی دارد یا هر نشانهای یک علت پنهان مشخص دارد.
اضطراب میتواند تحت تأثیر عوامل مختلفی شکل بگیرد؛ از شرایط فعلی زندگی و فشارهای مزمن گرفته تا تجربههای گذشته و الگوهای فکری و رفتاری.
اما یک سؤال مهم میتواند شروع خوبی باشد:
«اضطراب من فقط دربارهی چیزی است که همین امروز اتفاق میافتد، یا چیزی قدیمیتر را هم در من فعال میکند؟»
گاهی درمان اضطراب فقط یاد گرفتنِ آرام شدن نیست؛
بلکه فرصتی است برای فهمیدن اینکه چه چیزی در درون ما هنوز احساس امنیت نمیکند.
وقتی ریشهها را بهتر میشناسیم، بهجای جنگیدن مداوم با نشانهها، میتوانیم با خودمان رابطهی عمیقتری برقرار کنیم.
آنچه در بالا میبینیم، نشانهها هستند؛
آنچه در زیر خاک است، داستان ماست.
@LeilaPsychotherapist
جهان بازتابی از خود شماست اگر خود را از درون دوست بداريد و به خود مهر بورزيد و ارج و ارزش نهيد در زندگی بيرونی نيز همين حالات اشكار خواهد شد.
اگر طالب عشق بيشتری هستيد به خود عشق بورزيد، اگر خواهان پذيرفته شدن هستيد خود را بپذيريد و اگر از اعماق وجودتان خود را محترم شماريد همان سطح احترام را از هستی فراخواهيد خواند...
#دبی_فورد
@LeilaPsychotherapist
گاهی مساله، مادر نیست...
گاهی مساله، همسر هم نیست...
مساله این است که یک نفر هنوز یاد نگرفته چگونه «مرز» بسازد.
بسیاری از مردها همسرشان را دوست دارند.
مادرشان را هم دوست دارند.
و واقعاً قصد آسیب زدن به هیچکدام را ندارند.
اما وقتی هر تصمیمی با ترس از ناراحت شدن مادر گرفته میشود، وقتی هر «نه» گفتنی با احساس گناه همراه است، و وقتی آرامش زندگی مشترک قربانی حفظ رضایت همه میشود...
دیگر مسئله «عشق» نیست.
مسئله، وابستگی عاطفی است.
در روانشناسی خانواده، یکی از مهمترین نشانههای بلوغ، تمایزیافتگی است؛
یعنی بتوانی بدون قطع کردن رابطه با خانوادهات، هویت مستقل خودت را حفظ کنی و در عین حال به رابطه زناشوییات نیز وفادار بمانی.
کسی که تمایزیافتگی پایینی دارد، اغلب میان دو ترس گرفتار میشود:
از یک طرف میترسد مادرش ناراحت شود...
و از طرف دیگر میترسد همسرش را از دست بدهد.
در نتیجه، به جای حل مسئله، مدام تعارض را به تعویق میاندازد.
اما تعارضی که حل نشود، از بین نمیرود...
فقط آرامآرام به دلخوری، فاصله، دلسردی و فرسودگی رابطه تبدیل میشود.
رابطه سالم یعنی بتوانی با احترام بگویی:
«مامان، دوستت دارم... اما این تصمیم مربوط به زندگی مشترک من و همسرم است.»
این جمله بیاحترامی نیست.
این یعنی مرز.
و مرز، دیوار نیست.
مرز یعنی هر رابطه، جایگاه خودش را داشته باشد.
مادر همیشه مادر میماند.
همسر هم شریک زندگی است، نه رقیب مادر.
بلوغ یعنی مجبور نباشی بین این دو، یکی را انتخاب کنی؛ بلوغ یعنی بتوانی هر دو رابطه را حفظ کنی، بدون اینکه یکی را قربانی دیگری کنی.
رابطهای که با احساس گناه اداره شود، دیر یا زود فرسوده میشود؛
اما رابطهای که بر پایه احترام، مرزهای سالم و مسئولیتپذیری بنا شده باشد، هم عشق را حفظ میکند و هم خانواده را.
اگر قرار باشد فقط یک جمله از این پست را به خاطر بسپارید، این باشد:
«عشق سالم، انتخاب بین مادر و همسر نیست؛
توانایی حفظ هر دو رابطه، با مرزهای سالم است.»
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
هیچ کس هیچ وقت مسئول وضعیت شما نیست، جز خودتان؛ افراد زیادی ممکن است در ناراحتی شما مقصر باشند؛ اما هیچ کس هیچ وقت مسئول ناراحتی شما نیست، جز خودتان.
دلیلش این است که همیشه شما هستید که تصمیم میگیرید هرچیزی را چگونه ببینید، چگونه به هر چیزی واکنش نشان دهید و چگونه بر هر چیزی ارزش بگذارید. همیشه شما هستید که معیاری را انتخاب میکنید که تجاربتان را با آن بسنجید...
#مارک_منسن
@LeilaPsychotherapist
گاهی ما از غم خسته نیستیم از تلاش برای پنهان کردنش خستهایم
از اینکه همیشه بخوایم خوب به نظر برسیم.
مگان دیواین در کتاب
"عیبی ندارد اگر حالت خوش نیست" مینویسه:
بذارید از این پس با خودِ غمگینم مهربان باشم...
شاید ،امروز تنها چیزی که لازم داریم کمی مهربانی با خودِ غمگینمونه ، ...
@LeilaPsychotherapist
یاد بگیر گاهی آرام و متین تو چشمهای طرفت نگاه کنی و بگویی: نه! نمیروم، نه نمیخواهم،
نمیکنم، نمیخورم و...
نه گفتن موهبت بزرگیست که جهان را امنتر میکند و روانت را آسودهتر.
#نیکلای_گوگول
@LeilaPsychotherapist
سوگ فقط در ذهن ما اتفاق نمیافتد؛
گاهی بدن، چیزی را حمل میکند که زبان هنوز نتوانسته دربارهاش حرف بزند.
وقتی فقدانی را تجربه میکنیم، فقط با نبودنِ یک آدم یا یک رابطه مواجه نیستیم؛
با تغییر بزرگی در دنیای درونیمان مواجه میشویم.
مغز باید با واقعیتی تازه سازگار شود؛
بدن باید با تغییر ریتم زندگی کنار بیاید؛
و سیستم عصبی باید خود را با چیزی هماهنگ کند که هنوز برای ما «قابل باور» نشده است.
برای همین ممکن است در دورهی سوگ، بدن هم واکنش نشان دهد:
چشمها خسته و سنگین شوند،
فک ناخودآگاه منقبض بماند،
احساس گرفتگی یا فشار در گلو داشته باشیم،
اشتها تغییر کند،
معده بههم بریزد،
بدن سنگین و بیانرژی شود،
تمرکز و حافظه افت کند،
یا حتی احساس کنیم حرکت کردن و ادامه دادن، بیش از همیشه انرژی میخواهد.
اینها به این معنا نیستند که «هر درد جسمی از سوگ است».
بدن پیچیدهتر از این حرفهاست و هر علامت جسمانی میتواند علتهای مختلفی داشته باشد و گاهی نیاز به بررسی پزشکی دارد.
اما یک حقیقت مهم وجود دارد:
هیجان و بدن از هم جدا نیستند.
وقتی روان ما با فقدان، شوک، دلتنگی و تغییر بزرگی روبهرو میشود، سیستم عصبی هم در این تجربه شریک است.
گاهی ما فکر میکنیم چون دربارهی فقدان حرف نزدهایم، پس از آن عبور کردهایم؛
در حالی که ممکن است بدن هنوز در حال پردازش آن باشد.
سوگ هم همیشه با گریه کردن دیده نمیشود.
گاهی خودش را در خستگی نشان میدهد.
گاهی در بیحوصلگی.
گاهی در بیخوابی یا پرخوابی.
گاهی در بیاشتهایی یا پرخوری.
گاهی در سکوت.
گاهی در ناتوانی از تمرکز.
و گاهی در احساسی مبهم که فقط میگوییم:
«نمیدانم چرا اینقدر خستهام.»
به همین دلیل، در سوگ لازم نیست فقط از خودمان بپرسیم:
«چرا هنوز ناراحتم؟»
گاهی سؤال عمیقتر این است:
«بدنم از این فقدان چه چیزی را دارد تجربه میکند که هنوز نتوانستهام برایش کلمه پیدا کنم؟»
سوگ بیماری نیست که باید هرچه سریعتر از آن خلاص شویم.
سوگ، فرآیند سازگار شدن با واقعیتی است که دوست نداشتیم اتفاق بیفتد.
و گاهی بهبودی یعنی نه فراموش کردنِ آنچه از دست دادهایم،
بلکه یاد گرفتنِ اینکه چگونه با جای خالی آن زندگی کنیم؛
بدون اینکه مجبور باشیم خودمان را از احساس کردن محروم کنیم.
به بدنمان هم اجازه بدهیم در این مسیر حرف بزند.
اما با مهربانی، با آگاهی و در صورت وجود علائم مداوم یا نگرانکننده، با کمک متخصص.
چون گاهی بدن چیزی را فراموش نکرده؛
فقط هنوز دارد راه خودش را برای کنار آمدن با فقدان پیدا میکند.
@LeilaPsychotherapist
