مأمن.
Ir al canal en Telegram
Miles to go before I sleep ... @HopesMessagesbot
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
309
Suscriptores
-224 horas
-147 días
-10730 días
Archivo de publicaciones
309
سلام دورا جانم.
خیلی زود بود برای اینکه تو را به دست دو کودک خردسال بسپارم و دیگر سراغت نیایم نه؟ هیچوقت نباید به حرف مامان گوش میدادم و عروسک هایم را چون دیگر ۱۰ سالم شده بود به کوچکتر ها میبخشیدم. آن یک اشتباه محض بود. شاید اگر شب ها کنار تو میخوابیدم، هیولا کمتر بخوابم میآمد و غول افکار دست از سرم برمیداشت. دورا جان، میدانم این حرف ها تکه های گل آلود تو را بهم متصل نمیکنند و میدانم تو، سال هاست که رفته ای. میدانم من بودم که ترکت کردم؛ ولی دلتنگت هستم. دلم برای آن سکوتی که وقتی باهم بازی میکردیم همهجا را میگرفت تنگ شده است، برای وقت هایی که در ذهنمان به روی دنیای بیرون قفل بود و فقط ما بودیم، خودمان دو تا تنگ شده است. برای وقتی که کلوچهها را با چاقو تیکه تیکه میکردیم و با چنگال میخوردیم تنگ شده، همان وقتهایی که مامان داد میزد:« یک کلوچه خوردن مگر چقدر ریخت و پاش دارد؟!»
البته که دوست ندارم به آن دوران برگردم! ولی دلم برای تو و آن دقایق تنگ میشود.
کاش هیچوقت عروسک هایم را نمیبخشیدم. اُمید
309
Repost from Selina
برای خرگوش صورتیِ گوشهی اتاق… 🐇🎀
یادت هست همیشه یک گوشه مینشستی و من هیچوقت سراغت نمیآمدم؟ راستش را بخواهی، هیچوقت دوستت نداشتم. نه اینکه تقصیر تو باشد؛ فقط هیچوقت نتوانستم آنطور که باید با تو دوست شوم. تو همانجا میماندی و من از کنارت رد میشدم، بیآنکه حتی لحظهای فکر کنم شاید تو هم دلت بخواهد کسی کنارت بنشیند. حالا که بزرگتر شدهام، یک چیز عجیبی را میفهمم.
من حال تو را میفهمم.
حالِ کسی که همیشه یک گوشه میماند، دیده نمیشود، کسی سراغش نمیآید و با این حال باز هم همانجا میماند. شاید اگر امروز دوباره ببینمت، دیگر از کنارت ساده رد نشوم. شاید بنشینم کنارت و برایت از چیزهایی بگویم که آن روزها نمیدانستم چطور به زبان بیاورم.تو آن روزها مرا نمیشناختی، اما من تمام حرفهایم را برایت نگفتم؛ شاید چون مطمئن بودم تو، برخلاف خیلیها، هیچوقت قضاوتم نمیکنی. ببخش که آنقدر تنها گذاشتمت، خرگوش صورتی.
حالا میفهمم بعضیها را نباید فقط به خاطر اینکه همیشه ساکتاند، فراموش کرد. 🎀
-حدیث نانوشته
309
Repost from رِمـَـآد
جوجهی کوچولوی من،
نمیدونم هنوز منو یادت میاد یا نه…
ولی من تو رو یادمه. خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکردم.
یادمه چقدر بغلت میکردم، باهات حرف میزدم، برات میخوندم و باهات بازی میکردم.
تو توی خیلی از روزهای کودکی من بودی؛ روزهایی که شاید خودم دیگه جزئیاتشون رو یادم نباشه، ولی تو یه گوشهای از همهشون حضور داشتی.
بعد من بزرگ شدم…
کمکم دستم از دستت جدا شد، گذاشتمت یه گوشه و رفتم دنبال زندگیِ بزرگسالانهای که اون موقع فکر میکردم خیلی مهمه.
و تو موندی.
همون جوجهی کوچولویی که یه چشمش رو هم توی این سالها از دست داده، ولی هنوز برای من همون بچهای رو یادآوری میکنه که با تمام دلش دوستت داشت.
شاید هیچوقت نفهمیدی چقدر برام مهم بودی…
شاید هم فهمیدی و فقط ساکت موندی و منتظرم موندی.
امروز که دوباره نگاهت کردم، یهجورایی دلم برای خودِ اون دختر کوچولویی که باهات بازی میکرد هم تنگ شد.
ممنون که یه تکه از اون روزها رو برام نگه داشتی.
من بزرگ شدم، ولی تو هنوز یکی از قشنگترین قسمتهای بچگی منی.
دوستت دارم، جوجهی کوچولوی من.
حتی اگر یه چشمت دیگه نباشه. 🤍
309
#چالش 📍
این پست رو فور کنید و برای عروسک بچگیاتون که از وقتی بزرگ شدید دیگه سمتش نرفتید یا گمش کردید یا دوستش نداشتید یا... یه نامه بنویسید 📜✒️
(اگه هنوز داریدش شما بی نظیرید🥹)
انگار که اون عروسک به تمام حرفاتون گوش میده و درکشون میکنه(واقعا هم همینه نه؟ عروسکامون همیشه ما رو درک میکردن.)
و لزومی نداره حتما عروسک باشه
